بانك سوژه ايثار و شهادت(100)
پس از شكسته شدن خطوط دفاعي دشمن،يكي از اولين اقدامات نيروهاي حمله كننده،پاكسازي سنگرها و پناهگاههاست. سنگرها در چشم به هم زدني بازرسي وپاكسازي مي شوند و نيروهاي باقي مانده در داخل سنگرها، براي در امان ماندن از مرگ به بيرون سنگر مي آيند و با علائمي مانند بالا بردن دست و شعار تسليم و درآوردن زيرپوش و ... به طرف مقابل مي فهمانند كه واقعاً تسليم اند. سركار آقا «جواد وكيلي» بيشتر در مناطق عملياتي غرب شركت داشت، از« حاج عمران» گرفته تا پاسگاه مخروبه ي «پيچ انگيزه» درهرحمله اي حضوري مؤثر داشت ...


پس از شكسته شدن خطوط دفاعي دشمن،يكي از اولين اقدامات نيروهاي حمله كننده،پاكسازي سنگرها و پناهگاههاست.

 سنگرها در چشم به هم زدني بازرسي وپاكسازي مي شوند و نيروهاي باقي مانده در داخل سنگرها، براي در امان ماندن از مرگ به بيرون سنگر مي آيند و با علائمي مانند بالا بردن دست و شعار تسليم و درآوردن زيرپوش و ... به طرف مقابل مي فهمانند كه واقعاً تسليم اند.

سركار آقا «جواد وكيلي» بيشتر در مناطق عملياتي غرب شركت داشت، از« حاج عمران» گرفته تا پاسگاه مخروبه ي «پيچ انگيزه» درهرحمله اي حضوري مؤثر داشت .
اوكه شركت خود را درعمليات نظامي با دشمن بعثي را از اواخر سال61شروع كرده، خاطره خود را از والفجر يك چنين بيان مي كند:
پس از شروع عمليات وآغاز درگيري كه به درهم شكستن مواضع دشمن ختم شد، خطوط پدافنديمان را براي پاتك هاي احتمالي عراقي ها به سرعت تشكيل داديم. فرماندهي ما را در اين عمليات شهيد داود حيدري به عهده داشت.
 عمليات به شدت ادامه داشت، بچه ها هم با فعاليت چشم گيري كه در گرفتن مواضع دشمن به خرج داده بودند، از فرط خستگي پشت خاكريزهاي پدافندي بعضِِي به خواب رفته بودند، وبعضي مشغول پاسداري وحفاظت از منطقه عملياتي شده بودند.
 يكي از بچه هاي رزمنده كه بي سيم چي هم بود، شب را در يكي از سنگرهاي پاكسازي نشده كه قبلاً دست عراقي ها بود به خواب عميقي فرو رفته بود و از واقعه اي كه برايش اتفاق افتاده بود اين گونه تعريف مي كرد:
نزديكي هاي صبح، هنگام طلوع آفتاب، با تكان هاي شديدي از خواب پريدم. با اينكه دلم نمي خواست بيدار شوم، چشمانم را باز كردم . متوجه شدم كه دو نفر بالاي سرم ايستاده اند، فهميدم كه آنها مرا از خواب بيدار كردند. چهره هايشان برايم آشنا نبود.
 ناگهان هر دو فرياد زدند: انا مسلم، انا مسلم. بله، آنها عراقي بودند و خودشان آمده بودند كه تسليم شوند. شوكه شدم وبراي چند لحظه نمي دانستم كه چه كار بايد بكنم. اسلحه ام را به آرامي برداشتم وآن را به طرف عراقي ها گرفتم واين در حالي بود كه آنها هر لحظه مي توانستد مرا خلع سلاح كرده ويا اسلحه ام را قبل از بيدار شدن بردارند.
به هر حال آنها را با اشاره دست به بيرون سنگر هدايت كردم وسپس آنها را به دست برادران مأمور تخليه اسرا سپردم. بعد از رفتن عراقي ها هنوز صداي آنها كه مي گفتند: انا مسلم ، انا مسلم- الموت لصدام... به گوش مي رسيد... آنها به پشت جبهه رفتند و من ماندم.
 انتهاي پيام/ز
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده