بانك سوژه ايثار و شهادت(98)
فكر همه چيز را مي كردم الا اينكه تابلوي « چادر فرماندهي» را در يك فرصت مناسب از جايش بردارند و جلوي چادر خودمان نصب كنند. چشمم كه به تابلو افتاد پس پسكي رفتم، باور كردني نبود...


فكر همه چيز را مي كردم الا اينكه تابلوي " چادر فرماندهي" را در يك فرصت مناسب از جايش بردارند و جلوي چادر خودمان نصب كنند.
 چشمم كه به تابلو افتاد پس پسكي رفتم، باور كردني نبود. نه اشتباه نمي كردم، چادر خودمان بود، الله اكبر از دست اين بچه ها، آمدم داخل. آقا بايد مي آمديد و مي ديديد، كساني را كه به دنبال مسئولان به چادر افرادي مثل خودشان مي آمدند، خصوصا نيروهاي ناآشنا با محيط را: با برادر فلاني كار داشتم، يكي از آن گوشه قيافه حق به جانب مي گرفت و جواب مي داد: "خودم هستم برادر بفرماييد."آن هم كسي كه قيافه اش داد مي زد هيچ كاره است. سرها را مي انداختيم پايين يا دستمان را مي گرفتيم جلو دهان كه صداي خنده مان در نيايد. اما اوضاع خرابتر از اين حرف ها بود.
 ارباب رجوع راجع به مسائلي سراغ مي گرفت كه دروع گفتن درباه آن خيلي هنر مي خواست. فرماندهي ما آن روز يكي دو ساعت طول كشيد اما چه كيفي داشت.


منبع: كتاب فرهنگ جبهه، شوخ طبعي ها، جلد سوم، سيد مهدي فهيمي، انتشارات سروش1380
انتهاي پيام/ز
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار