بانك سوژه ايثار و شهادت(105)
نويد شاهد:بي مقدمه گفت: "راستي عكسي از شاه مي خواهم. بايد حتما آن را گير بياورم". ابتدا كمي او را نگاه كردم و پس از آن متعجب گفتم:" توي اين كشور و شهر غريب، حالا عكس را از كجا بياورم؟ تو هم هوس هايي مي كني".


بي مقدمه گفت: "راستي عكسي از شاه مي خواهم. بايد حتما آن را گير بياورم".

ابتدا كمي او را نگاه كردم و پس از آن متعجب گفتم:" توي اين كشور و شهر غريب، حالا عكس را از كجا بياورم؟ تو هم هوس هايي مي كني".

با اطمينان خاصي در جواب گفت: "من الان آنرا دارم مي بينم. تو چطور؟"
همين طوري نمي گفت. به او گفتم مثلا كجا؟ گفت: كجا بهتر از دفتر اوقاف شاه؟ تو خود بهتر مي داني آنجا در حقيقت مقر ساواك است. فكر نمي كنم مساله مهمي باشد. فقط يك روز از آنها قرض مي گيريم.
مي دانستم پاي انجام اين كار ايستاده. احمد گفت: فرصت چنداني براي گفت و گو نيست. اجازه بدهيد كه زودتر وارد عمل شويم زيرا نصب آن هم كار دارد. گفتم : چي و كجا ؟ گفت: مگر فردا روز رمي جمرات نيست؟ هرطور بود عكس را با ترفند از اوقاف تك زديم. همان نيمه شبي يكراست رفتيم به طرف جمره. به محل كه رسيديم رفت به طرف ستون شيطان. عكس شاه را كنار ستون شيطان گذاشت و گفت: جاي واقعي و محل نصب اصلي اينجاست. ببين چقدر به او مي آيد.

انتهاي پيام/ز
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده