دوشنبه, ۱۴ شهريور ۱۳۹۰ ساعت ۰۰:۰۰
نويد شاهد: نجمه سادات طباطبايي گفت:در طول مدتي كه از شهادت محمدحسن مي گذشت، نديدم ايشان حتي يك بار هم از شهادت او اظهار تاسف نمايد، تنها هنگام صحبت از محمدحسن مي گفت كه شهادت را نصيب برده و هميشه مي گفت كه من به سعادت اين پسر غبطه مي خورم.

همسر شهید قدووسی و فرزند علامه طباطبایی در گفتگو  با نوید شاهد:

نجمه طباطبايي همسر شهيد قدوسي و دختر علامه طباطبايي در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد اظهار داشت: ايشان پس از انفجار دفتر مركزي حزب، بسيار تاسف مي خورد كه چرا در حالي كه قرار بوده آن شب به آنجا برود، نتوانسته و در نتيجه با آن شهدا نبوده و خود را به اين جهت شقي مي دانست. به من مي گفت كه در شهريور ماه تحول بزرگي در زندگي ما رخ خواهد داد. هفت روز به شهادتش مانده بود كه يك بار گفت كه دوستي، شهيد عراقي را خواب ديده كه گفته: به زودي در انفجاري همه شما پيش ما مي آييد.

وي افزود: در هفته هاي آخر، من در ايشان نشاط و شادي بي سابقه و كم نظيري را شاهد بودم. به بسياري از مسائلي كه قبلا برايش مهم بود، اهميتي نمي داد. مثلا ايشان هرگز به تنهايي مسافرت نمي رفت، من نيز هيچ گاه جز در همراهي ايشان سفر نمي كردم، ولي چند روز پيش از شهادت آقاي رجايي و باهنر، ايشان به من پيشنهاد كرد كه عازم مشهد مقدس شوم.

همسر شهيد قدوسي تاكيد كرد:البته زيارت امام هشتم(ع) چيزي نبود كه من رد كنم، منتها برايم عجيب بود كه ايشان چنين پيشنهادي مي كند، به خصوص كه اصرار زيادي هم كرد. پسر كوچك ترم نيز از شهادت برادر اظهار ناراحتي و بي تابي مي كرد و ايشان به من توصيه كرد به همراه بچه ها به مشهد بروم. بالاخره هم دو روز پس از شهادت رجايي و باهنر براي ما بليط تهيه كرد، منتها پيش از عزيمتمان سفارش بسيار كرد كه بلافاصله پس از رسيدن به مشهد، بليط برگشتمان را تهيه كنم. ضمنا در مورد بچه ها و مراقبت از آنها سفارش زيادي كرد. روز پنجشنبه نيز تلفني با ما صحبت و اظهار خوشوقتي كرد از اينكه بار ديگر نيز صداي ما را شنيده است.

همه علائم خبر از يك امر فوق العاده در زندگي ما مي داد. چندان متوجه اين علائم نبودم، منتها ناخودآگاه و از بدو ورود به مشهد، از امام رضا(ع) تقاضاي صبر و شكيبايي مي كردم.
وي خاطر نشان كرد:بالاخره جمعه شب و نيز شنبه صبح پس از چند تلفني كه از تهران به مشهد شد، ما از مشهد عازم تهران شديم، در حالي كه دقيقا نمي دانستيم چه حادثه اي رخ داده و از راديو هم نشنيده بوديم، بنابراين هنگامي كه به خانه رسيدم، تقريبا به شكلي ناگهاني از جريان انفجار بمب و شهادت آقاي قدوسي مطلع شدم. البته در فرودگاه به ما گفته بودند كه بمبي در دادستاني منفجر و آقاي قدوسي مجروح شده و در بيمارستان بستري است، ليكن برخلاف اصرار و نظر خواهر آقاي قدوسي كه همراه ما بود، ما را به بيمارستان نبردند و يكسره به خانه آوردند.

اين همسر و مادر شهيد اظهارداشت:تحمل فقدان چنين كسي، خاصه پس از 26 سال زندگي مشترك، براي انسان دشوار است، ليكن من از همان ابتدا از خدا صبر و شكيبايي خواستم و خداي بزرگ نيز در اين مورد كمك و لطف خود را از من دريغ نكرد و واقعا صبر به من عطا كرد. من به راستي احساس مي كنم كه در اين مدت به خدا بيش از پيش نزديك شده ام. اكنون نه تنها از فقدان اين دو ناراحت و پشيمان نيستم، بلكه از اينكه بهترين چيزهايم را در راه خدا داده ام، خوشحالم و اگر اينها دوباره زنده شوند و بخواهند به اين راه بروند و دوباره شهيد شوند برايم كوچك ترين ناگواري و ناراحتي نخواهد بود.

وي تصريح كرد: منتهی ما پس از اين شهيدان رسالتمان سنگين ترمي شود. آقاي قدوسي هميشه ما را متوجه مي كرد كه تنها من نيستم كه به عنوان يك روحاني رسالتي دارم، بلكه شما هم كه خانواده من هستيد، رسالتي داريد. ما يك خانواده روحاني هستيم و همه زندگي مان بايد براي ديگران الگو و نمونه باشد، چون تاثيري كه اين الگوها در مردم دارد، شايد كمتر چيزي داشته باشد، به همين دليل در مورد ازدواج بچه ها خيلي سفارش مي كرد كه حتما به گونه اي باشد كه براي يك خانواده روحاني مناسب باشد، چون در غير اين صورت تاثير بسيار نامطلوبي در جامعه خواهد داشت.
همسر شهید قدووسی و فرزند علامه طباطبایی در گفتگو  با نوید شاهد:

اين مادر نمونه كه داراي پنج فرزند تحصيلكرده است راز موفقيت خود را توكل بر خدا دانست و همه را از الطاف حضرت حق بر شمرد و در باب پيامي به جوانان تاكيد كرد:البته من خود را كمتر از آن مي دانم كه بخواهم پيامي بدهم، ولي خوب است انسان هميشه نصيحت كند و به هرحال موثر است انسان بايد در هرحال به ياد خدا باشد و با ايمان قوي و توكل بر او قدم بردارد و خدا را هميشه و در هر حال ناظر بر اعمال و كرداش بداند.

خانم طباطبايي در رابطه با خصوصيات شهيد قدوسي افزود:هنگامي كه به تهران آمديم و ايشان منصبي گرفت، بسيار هم متواضع تر هم شد. تراكم كارش بسيار زياد بود و مكرر از ما معذرت مي خواست و مي گفت: «من شما را در اين خانه چون زندانيان محبوس كرده ام، اما همه اينها همه گذراست و به امور دنيا مربوط ميشود. در عوض اجر اخروي بسيار در انتظارتان است.» و وقتي احساس مي كرد من اين مسائل را كاملا پذيرفته ام، بسيار خوشحال مي شد.

وي در رابطه با ازدواج خود با اين شهيد بزرگوار گفت: آقاي قدوسي از شاگردان پدرم (علامه طباطبائي) بودند و در جلسات اخلاق و فلسفه ايشان شركت مي كردند. پدرم و آقاي قدوسي بر اثر آشنايي و تماس مداوم در اين جلسات علاقه بسيار به هم پيدا كرده بودند. پدرم هميشه از ايشان به عنوان جواني با شخصيت ياد مي كرد. آقاي قدوسي پس از مدتي از پدرم تقاضاي ازدواج با دخترشان را مي كنند. من در آن هنگام حدود 15 سال داشتم. پدرم به علت كمي سن، اوايل موافقت نمي كردند، ولي بالاخره بر اثر اصرار آقاي قدوسي در مورد ازدواج من با ايشان توافق كردند و اين ازدواج صورت پذيرفت.

اين همسر شهيد در رابطه با فعاليتهاي شهيد قدوسي گفت:در اوايل ازدواجمان بسيار فعال و درس خوان بود. از ساعت 6 صبح تا 12 شب يكسره درس مي خواند؛ 6 ساعت صبح و 4 ساعت بعد از ظهر و پس از نماز مغرب نيز تا ساعت 12 شب بدون اينكه خستگي بشناسد، مشغول درس بود. حتي روزهاي تعطيل نيز كار مي كرد و بلكه كارش بيشتر هم بود، چون در روزهاي جمعه جلساتي براي مسائل سياسي داشت. حدود 10 سال با همين جديت درس خواند. ما نيز به اين وضع عادت كرده بوديم و من سعي مي كردم در اين زمينه ها به او كمك بكنم. از خرداد 42 به بعد درس هاي ايشان سبك و كارهاي سياسي و فرهنگي جايگزين آن شد. مدرسه حقاني و مكتب توحيد را نيز در همين سال ها به كمك دوستان داير كرد.

وي افزود:با تاسيس اين مدارس، تراكم كارش بسيار زياد شد تا آنجا كه بيش از 3 يا 4 ساعت در شبانه روز استراحت نمي كرد. من در اين ميان به راستي خوشحال بودم كه همسري اين گونه فعال و پرتلاش دارم و كوشش مي كردم محيط خانه، محيطي مساعد براي آماده كردن او در فعاليت هاي بيرون از منزل باشد.

خانم طباطبايي از حضور شهيد قدوسي به عنوان يك پدر در كنار فرزندان اظهار داشت:ايشان معتقد به آزاد گذاشتن بيش از حد بچه ها نبود و در عين حال تحت فشار قرار دادن آنها را در مسائل تربيتي صحيح نمي دانست. عقيده داشت كه بچه ها بايد تحت مراقبت دائم باشند و در اين زمينه خود بسيار دقيق عمل مي كرد. در عين اينكه با بچه ها منطفي و جدي برخورد مي كرد با آنها رفتار بسيار دوستانه اي داشت و برخوردهايش با آنها بر همين اساس بود. مثلا هنگامي كه يكي از بچه ها از او اسباب بازي مي خواست، در جواب مي گفت: «ما زندگي مرتب، لباس و خوراك مناسبي داريم و نبايد به چيزهاي زائدي چون اسباب بازي بپردازيم، بلكه بايد به آنان كه از حداقل خوراك و پوشاك بي بهره اند، توجه كنيم!» چند دفعه اي در جواب اين تقاضاي بچه ها، مبلغي پول به او مي دادند و مي گفتند: «اين را نزد خود نگه دار.» بعد يك بار او را براي خريد لباس و ... براي مستمندان بيرون مي بردند و پس از خريد به نحو مخفيانه و آبرومندانه اي به آنها مي رساندند و بدين ترتيب جوابي معقول و آموزنده به تقاضاي فرزندانش مي داد.
در مورد دروغگوئي بسيار حساس بود و از كوچك ترين سخن خلافي حتي به شوخي، بر مي آشفت و هميشه بچه ها را از آن برحذر مي داشت. عقيده داشت كه دروغ، ايمان را زايل مي كند. در حضور بچه ها بسيار مؤدب بود و آداب سخن گفتن و نشست و برخاست را با بچه ها دقيقا رعايت مي كرد و اين را عاملي مهم در تربيت بچه ها مي دانست. به وقت و ارزش آن اهميت بسيار مي داد و حتي تا همين اواخر هم در راه هائي كه از جايي تا جاي ديگرمي رفت، قرآن و نهج البلاغه را همراه داشت و حفظ مي كرد. بچه ها نيز تحت تاثير ايشان به مسئله وقت اهميت مي دهند. مثلا پسر 9 ساله ام هنگامي كه براي رفتن به قم در ماشين مي نشستيم، بلافاصله تقاضاي قرآن مي كرد تا آياتي را حفظ كند و من اين را دقيقا انعكاس رفتار ايشان در بچه ها مي دانم.

اين مادر و همسر شهيد از چگونگي شهادت فرزندش و نوع برخورد شهيد قدوسي با اين موضوع را به اين گونه تشريح كرد:پسر بزرگ من محمدحسن از 17 شهريور كه دستش تير خورده بود، همواره دچار ضعف و كم خوني بود. به رغم 13 بار عمل جراحي كه روي دستش انجام گرفت، دستش از ناحيه آرنج به پايين سلامت خود را بازنيافت. جوان بسيار فعالي بود. در لانه جاسوسي با دانشجويان پيرو خط امام همكاري مي كرد.
با شروع جنگ تحميلي، محمدحسن تصميم گرفت به جبهه برود، يك روز جمعه كه آقاي قدوسي از بازديد چند زندان برمي گشت، ايشان را گرفته و ناراحت ديدم. ابتدا گمان كردم خلافي از مسئولين زندان ها سر زده است. معمولا از اين موارد خيلي ناراحت مي شد، چون عقيده داشت زندانيان امانت هايي نزد ما هستند و هيچ خلافي در مورد آنها نبايد صورت پذيرد. از ايشان سئوال كردم كه آيا مسئله اي پيش آمده و ايشان جواب منفي داد. بعد شروع به صحبت با من كرد و به تفصيل در مورد اينكه ما اگر در راه خدا چيزي داديم، هر چند عزيز ما باشد، به هيچ وجه نبايد ناراحت و يا پشيمان باشيم و حتي نبايد در فقدانش قطره اي اشك بريزيم. من ابتدا گمان كردم كه در باره درجبهه بودن محمدحسن صحبت مي كند و مي خواهد مرا از دلتنگي و نگراني برحذر دارد. بعد گفت: «از آبادان تلفن زده و خبر داده اند كه 200 نفر از بهترين بچه ها در هويزه پيشروي كرده اند و چون بدون اطلاع آنها دستور عقب نشيني داده شده، معلوم نيست كه چه شده اند و هنوز برنگشته اند. حسين علم الهدي هم جزو آنها بوده است.» و هيچ حرفي ازمحمدحسن نزد.

وي افزود: با توجه به صحبت هاي مقدماتي ايشان، من شرمنده بودم كه از محمدحسن هم بپرسم، ولي بالاخره در پايان صحبت هاي ايشان، سئوال كردم كه آيا محمدحسن هم با آنها بوده؟ و ايشان در پاسخ به آرامي و خونسردي گفت: «بله ، ولي خوب پسر ما تنها يكي از آن 200 نفر و يك جزء ناچيز و در مقايسه با آن همه بچه هاي خوب از همه پايين تر بوده است».

به هر حال بستگان نزديك ما پس از اطلاع از خبر، بلافاصله به منزل ما آمدند و اظهار تاسف و ناراحتي بسيار و بي تابي كردند، اما آقاي قدوسي به هيچ وجه از بي تابي و اظهار تاسف و ... خوشش نمي آمد و به من هم مكرر سفارش مي كرد كه مبادا عكس العمل هاي اينها در شما اثر بگذارد و از شهادت محمدحسن، كمترين ناراحتي به خود راه دهيد. در طول مدتي كه از شهادت محمدحسن مي گذشت، نديدم ايشان حتي يك بار هم از شهادت او اظهار تاسف نمايد، تنها هنگام صحبت از محمدحسن مي گفت كه شهادت را نصيب برده و هميشه مي گفت كه من به سعادت اين پسر غبطه مي خورم.
انتهاي پيام/هما زحلي
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده