ماجراي مسلمان شدن يك دختر مسيحي/
جمعه, ۱۰ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۰۰
پرسيدم: علمدار كيه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونيه كه پيش توست. هموني كه ضمانت تو رو كرده تا به جنوب بيايي.» از خواب پريدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطي صبحانه مي خورم كه بگذاري به جنوب برم، او هم اجازه داد. خيلي تعجب كردم كه چطور يه دفعه راضي شد. هنگام ثبت نام براي سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفي كردم.


به گزارش خبرنگار نويد شاهد، دختري مسيحي به اسلام مي گرود، او اسلام آوردن خود را چنين روايت مي كند:

من ژاكلين ذكرياي ثاني هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از يه خانواده مسيحي هستم و از اسلام اطلاعات كمي دارم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم كه بر مي گشت به فرهنگ زندگيمون. توي كلاس ما يك دختر بود به اسم مريم كه حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. مي خواستم هر طوري شده با اون دوست بشم.

....

اون روز سه شنبه بود و توي نماز خانه مدرسه مون دعاي توسل برگزار مي شد، من توي حياط مدرسه داشتم قدم مي زدم كه يه دفعه كسي از پشت سر، چشماي من رو گرفت. دستهاش رو كه از روي چشمام برداشت، از تعجب خشكم زد.

بله! مريم بود كه اظهار محبت و دوستي مي كرد. خيلي خوشحال شدم. اون پيشنهاد كرد كه با هم به دعاي توسل بريم. اول برايم عجيب بود ولي خودم هم خيلي مايل بودم كه ببينم تو اين مجلسها چي مي گذره. وارد مجلس كه شديم ديدم دارند دعا مي خوانند و همه گريه مي كنند، من هم كه چيزي بلد نبودم نشستم يه گوشه؛ ولي ناخواسته از چشمام اشك سرازير شد. از اون روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي رفتيم، چون مسيرمون يكي بود، هر روز چيز بيشتري ياد مي گرفتم. اولين چيزي كه ياد گرفتم، حجاب بود. با راهنمايهاي اون به فكر افتادم كه در مورد دين اسلام مطالعه و تحقيق بيشتري كنم.

 هر روز كه مي گذشت بيش از پيش به اسلام علاقه مند مي شدم. مريم همراه كتاب هاي اسلامي، عكس شهدا و وصيتنامه هاشون را برام مي آورد و با هم مي خونديم، اين طوري راه زندگي كردن را يادم مي داد. مي تونم بگم هر هفته با شش شهيد آشنا مي شدم.

... اواخر اسفند 1377بود كه براي سفر به جنوب ثبت نام مي كردند. مدتي بود كه يكي از كليه هام به شدت عفونت كرده بود و حتما بايد عمل مي شد. مريم خيلي اصرار كرد كه همراه اونا به مناطق جنگي برم، به پدر و مادرم گفتم ولي اونا مخالفت كردند. دو روز اعتصاب غذا كردم ولي فايده اي نداشت. 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود كه يادم اومد كه مريم گفته بود ما برا حل مشكلاتمون دعاي توسل مي خونيم. منم قصد كردم كه دعاي توسل بخونم .شروع كردم به خوندن، نمي دونم تو كدوم قسمت دعا بودم كه خوابم برد! تو خواب ديدم كه تو بيابون برهوتي ايستاده ام، دم غروب بود. مردي به طرفم اومد و گفت: «زهرا بيا.....بيا.....مي خوام چيزي نشونت بدم». دنبالش راه افتادم. تو نقطه اي از زمين چاله اي بود كه اشاره كرد به اون داخل بشم، اون پائين جاي عجيبي بود.

يه سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد كه از اونا نور آبي رنگ مي تراويد، پر از عكس شهدا و آخر آنها هم يه عكس از آقاي خامنه اي. به عكس ها كه نگاه مي كردم احساس كردم كه دارند با من حرف مي زنند ولي چيزي نمي فهميدم . آقا هم شروع كرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا يه سوزي داشتند كه همين سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهيد جهان آرا، شهيد باكري، شهيد همت و علمدار....»


پرسيدم: علمدار كيه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود.

 آقا فرمود: «علمدار همونيه كه پيش توست. هموني كه ضمانت تو رو كرده تا به جنوب بيايي.» از خواب پريدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطي صبحانه مي خورم كه بگذاري به جنوب برم، او هم اجازه داد. خيلي تعجب كردم كه چطور يه دفعه راضي شد. هنگام ثبت نام براي سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفي كردم. اول فروردين 78 همراه بسيجيان عازم جنوب شدم. نوار شهيد علمدار رو از نوار فروشي كنار حرم امام خميني(ره) خريدم و هر چه اين نوار رو گوش مي دادم بيشتر متوجه مي شدم كه چي مي گفت. در طي ده روز سفري كه داشتم تازه فهميدم كه اسلام چه دين شريفيه.

وقتي بچه ها نماز جماعت مي خوندند من يه كنار مي نشستم زانوهام رو بغل مي گرفتم و به حال بد خود گريه مي كردم. به شلمچه كه رسيديم خيلي با صفا بود. نگفتم، مريم خواهر سه شهيد بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهيد شده بودند. با اون رفتم گوشه اي نشستم و اون شروع كرد به خوندن زيارت عاشورا. يه لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زيارت عاشورا مي خونند.

اونجا بود كه حالم خيلي منقلب شد و از هوش رفتم. فرداي اون روز، عيد قربان بود و قرار بود آقاي خامنه اي به شلمچه بياد. ساعت حدود 5/11بود كه آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بي اختيار گريه مي كردند. با ديدن آقا تمام نگراني ام به آرامش تبديل شد. چون مي ديدم كه خوابم داره به درستي تعبير مي شه.

خلاصه پس از اينكه از جنوب برگشتم تمام شك هام تبديل به يقين شد، اون موقع بود كه از مريم خواستم طريقه ي اسلام آوردن رو به من ياد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اينكه شهادتين رو گفتم يه حال ديگه اي داشتم. احساس مي كردم مثل مريم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط اين رو بگم كه همه اعمال مسلمان بودن رو مخفيانه بجا مي آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و كليه هايم به كلي خوب شد....

 انتهاي پيام/ح
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده