اسمش فاطمه جبار است و اهل بغداد. خيلي زودتر از ساير هم سن و سا لهايش با سيدنورالدين البطاط ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج, يازده فرزند دلاور و مجاهدي بود. كه از اوان نوجواني با زندگي سراسر مجاهدت خويش عرصه را بر دشمنان اهل بيت تنگ نموده بودند. فاطمه خانم ميگويد: همه ي فرزندانم در بغداد به دنيا آمدند. همسرم كشاورز بود و رزق و روزي ما هم از اين راه تأمين ميگرديد. با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران, و به دنباي آن فشار رژيم بعثي بر شيعيان, پسرانم به همراه پسرعموهايشان به صورت سازمان يافته عليه رژيم بعثي صدام شروع به فعاليت كردند. پس از پايان جنگ تحميلي, حكومت عراق با استفاده از سيستم هاي اطلاعاتي خود اقدام به شناسايي هسته هاي مقاومت اسلامي در سراسر عراق خصوصاً در مناطق شيعه نشين نمود و در اواخر سال 71 به ناگاه منزل ما مورد يورش وحشيان هي رژيم صدام قرار گرفت. آنها در اين غافلگيري پسران عزيزم سيدسعدالدين, سيد ضياءالدين و سيد عزالدين را با خود بردند. پسران ديگرم در آن روز در منزل حضور نداشتند و تا مدتي كه ما در عراق بوديم, خود را از ديد مأموران مخفي نگه داشتند. مأموران همه ي زن و بچه هاي صغير را به مدت 10 روز در يكي از اتا قهاي مسكوني ساختمان محبوس كردند, و خود ساير قسمتهاي ساختمان را به دست گرفتند. در اين مدت هر كس كه به خانه ي ما نزديك ميشد, دستگير و مورد بازجويي قرار ميگرفت. آنها يكي از پسرهاي جوان همسايه ي ما را كه عقب مانده ي ذهني بود, به جرم نزديك شدن به منزل ما به رگبار گلوله بستند و كشتند. پس از هفت ماه شكنجه هاي سخت و طاقت فرسا در زندا نهاي بغداد, جنازه هاي فرزندانم را تحويل ما دادند, با صورت هايي كه از تيزآب سوخته بود. آثار شكنجه به حدي بود كه بدون غسل آنان را به خاك سپرديم. پس از شهادت سه فرزندم, آب خانه ي ما را قطع كردند و اجازه ندادند حتي پيراهن عزا در شهادت عزيزانمان بر تن بكنيم, و اعلام كردند كه اگر مجلس ختم براي آنها بگيريد, همه تان را خواهيم كشت. فقر و تنگدستي چنان چيره گشته بود كه مجبور به فروش منزل مسكوني بزرگ خود در بغداد شديم و در حاشيه ي شهر و در خانه ي كوچكي ساكن گرديديم. بعدها بطور معجز ه آسا موفق شديم از عراق فرار كنيم, و مدتي را در شهر اهواز بمانيم و از سال 76 هم در قم ساكن شد ه ايم.
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده