خيلي خيلي خوشحالم كه به شهادت رسيدم و قسمت من شد تا با شهداي كربلا باشم. اي مادر من بايد خوشحال باشي كه پيش خدا روسفيد هستي. مادرم پسرت با دشمنان خدا و اسلام به جنگ برخاست و به ميدان رفت. اي مادر خيلي خوشحالم كه چنان شيري به من دادي كه اين چنان با دشمنان به ستيز برخاستم. [فرزندت عليرضا]
[مادرم سلام]
مادرم من از تو خيلي متشكرم كه هم براي من مادر بودي و هم پدر و هم استاد من. مادرم آ نقدر حر فها در دل دارم كه نميتو انم بر روي كاغذ بياورم فقط ميتوانم بگويم اگر زنده بودم زحم تهاي تو را جبران ميكنم. و اگر خدا مرا قبول كرد و در راه او شهيد شدم پيش خدا اگر آبرويي داشتم شفاعت شما را ميكنم. [فرزندت حسن]
و خطابه و نوشته هايي است از تمامي پسران حاجيه خانم محترم عبديزدان، از حسن و عليرضا، از حسن و عليرضا از جبهه به اصفهان. مادري كه به قول فرزندش حسن، هم براي آ نها مادر بود و هم پدر و هم استاد. محترم در يكي از محلات قديم اصفهان (سبز هميدان) در خانواد هاي مذهبي به دنيا آمد. پدرش ميوه فروش و مادر خانه دار بود. - در دوران كودكي يكي از آشنايان به من قرآن مي آموخت و در ازاء آموزش قرآن براي او گيوه چيني ميكردم يعني مزد گيو ه چيني ام شهرية استاد قرآن ميشد! تا مد تها هر روز صبح در كلاس قرآن حاضر ميشدم و بعد از يك ساعت آموزش قرآن بقيه روز را براي او گيو ه چيني ميكردم. تسلط من به قرآن باعث شد از پس مطالعة بقيه كتب از جمله مفاتيح الجنان برآيم. محترم در 13 سالگي به عقد حسين سلما ن زادگان درمي آيد كه حاصل اين ازدواج يك دختر و دو پسر است كه پسران او در دفاع مقدس شمع محفل دوستان شدند و بنا به قول مقتدايشان حضر ت امام(س) از نفوس مطمئنه اي پروردگارند. « فادخلي في عبادي وادخلي جنتي » شدند كه مورد خطاب عليرضا در مهرماه 62 عمليات والفجر 4 در پنجوين و كمتر از شش ماه بعد، برادر و همرزمش حسن در عمليات خيبر به شهادت رسيدند.
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده