وقتي صحبت از سينماي دفاع مقدس مي شود بيشترين توجه مخاطبان به فيلم هايي معطوف مي شود كه در زمان جنگ ساخته شده و يا اينكه به طور مستقيم به جبهه و صحنه نبرد پرداخته اند. البته بوده اند فيلم هايي كه پس از جنگ كارگرداني شده و يا به پشت جبهه نظر داشته اند اما در اين ميان هيچ كدام به تأثيرگذاري «گيلانه» نبوده است. اين فيلم وقتي تأثيرگذاري اش بيشتر بر دل مي نشيند كه معلوم مي شود كارگردان آن يك زن است كه با وجود قريحه مادري توانسته است به خوبي مهر مادري را در روند عرصه دفاع مقدس به تصوير بكشد.


شايد بتوان گفت «بني اعتماد» با اين فيلمش اداي ديني به همه مادران و همسران شهدا و جانبازان داشته، طوري كه حتي خود نيز در ديداري از آنها مدعي است:

«نمي خواهم شعار بدهم. دلم مي خواست حس شرمندگي و احترامي كه در برابر تك تك خانواده هاي جانبازان پيدا كردم، در فيلم منعكس شود. من خجالت مي كشيدم و خيلي جاها بغض خفه ام مي كرد اما آن بردباري و متانت و تحمل و پذيرفتن بار مسئوليت برايم حيرت آور بود. هيچ يك از مشكلات شان نمي ناليدند ... واقعيت اين است كه مردم ما دفاع كرده اند و هزينه داده اند و مي دهند و ما همه آنها را فراموش كرده ايم، پس من وظيفه خود مي دانم كه

امروز در باره جنگ حرف بزنم و حقايق آن را بگويم تا بيست سال بعد، جوانان حسرت اين را نخورند كه چرا با ما در باره جنگ حرف زده نشد.»

فيلمساز در آخرين اثرش نيز چون گذشته نگاهش به زنان فقير و آسيب پذير جامعه است و ننه گيلانه به نظر فقيرترين و آسيب پذيرترين آن زنان در سينماي دفاع مقدس است.

«گيلانه» فيلمي واقع گراست كه به آسيب هاي جنگ در اجتماع پس از جنگ مي پردازد و از تأثيرات آن بر زندگي زنان مي گويد. «گيلانه»، «مي گل» و «ستاره» سه زني هستند كه در نقش مادر، خواهر و دختر مورد علاقه اسماعيل جانباز، در جنگ و پس از آن به تبع وضعيت جوان رزمنده دستخوش مشكلات زندگي مي شوند.

اگر پسر ننه گيلانه اندك مدتي جنگيده است، گيلانه يك عمر با مشكلات پس از جنگ، مي جنگد تا بتواند بدون دسترسي به هر گونه امكانات درماني و آسايشگاهي از پسر قطع نخاع و شيميايي اش مراقبت كند. ستاره كه سال ها در انتظار ديدن خواستگار پيشينش است با دو بچه اش فقط شاهد باقيمانده جواني و غرور اسماعيل در خس خس هاي سينه اش است و مي گل در انتظار ديدن برادر، خانه اش را در بمباران از دست مي دهد.

فيلم «گيلانه» بيشترين رنجي را كه مي برد از دوپارگي خود است. اپيزود اول فيلم به زماني اشاره دارد كه اسماعيل سالم و شاداب است و بر اسب مي تازد و دل در گروي عشق ستاره به جبهه مي رود و گيلانه در تلاش است كه دختر باردارش را به تهران و به نزد شوهرش ببرد. اما در اپيزود دوم پانزده سال از پايان جنگ گذشته و اسماعيل به لختي گوشت تبديل شده كه اگر گيلانه نباشد، نيست. اين دو اپيزود در اين فاصله زماني زياد ذهنيت تماشاگر را مغشوش مي كنند و در نهايت بيشترين تمركز مخاطب را به زمان جانبازي اسماعيل معطوف مي كنند.

البته هر چند در طول اين سال ها همه كمابيش پير و بيمار شده اند ولي عشق نهفته در دل هاي آنان پررنگ تر شده است. گيلانه در كلبه محقر دور از آبادي اش با جسمي ناتوان و كمري خميده اما با جان و دل

فرزندش را تر و خشك مي كند و حتي آرزو مي كند پسرش روزي ازدواج كند و او اسماعيل را به حمام عروسي ببرد. «با آب زمزم بشورم تو را عزيزجان، حمام عروسي، حمام تندرستي، حمام دامادي شاپسرم، كاكل به سرم، تاج سرم، قربان قد تو برم ...»

اين دوپارگي فيلم كه نشاني هم از دوپاره شدن زندگي در اثر جنگ است به آنجا برمي گردد كه «بني اعتماد» ابتدا اپيزود دوم را به عنوان يكي از سه اپيزود يك فيلم سينمايي مي سازد و سپس به دليل تأثيرگذاري عميق فيلم بر مخاطبان سينمادوست، اپيزود اولي با همكاري «عبدالوهاب» براي اين فيلم كارگرداني مي كند. به همين دليل است كه ديگر در اپيزود از پيش ساخته دوم، سرنوشت مي گل به محاق نسيان سپرده مي شود و بيننده فقط اسمي از او مي شنود. بايد بي پرده گفت اپيزود دوم فيلم و همان قسمتي كه از قبل ساخته و پرداخته شده بود بهتر از قسمت اول فيلم است، اما از آنجايي كه فيلم كوتاه، اقبال اكراني چون فيلم بلند سينمايي ندارد لذا فيلمساز كارش را عريض و طويل تر كرده و از آن مجموعه سه اپيزودي بيرون كشيده است. اما چه خوب بود امكان ساخت فيلم در برخي صحنه ها و يا لااقل تدوين جديد مهيا بود تا داستان فيلم و روال زندگي گيلانه و فرزندانش بيشتر به دل مي نشست.

در حال حاضر در اين فيلم سينمايي جديد آنچه بر دل مي نشيند دلجويي مادر از فرزند است. ننه گيلانه به ظاهر دور از جنگ در كلبه اش زندگي مي كند ولي خود جنگ در كلبه اوست، جنگي كه روز به روز او را به پيري زودرس تر دچار مي كند. «گيلانه» حديث

تنهايي خانواده جانبازاني است كه به مرور زمان به خاطر مراقبت از عزيزان شان، خود دچار مشكلات فيزيكي شده اند و با پشتي خميده و بدون حتي ساده ترين امكانات بهداشتي و پزشكي به فرزندان شان ياري مي رسانند.

ننه گيلانه نمادي از همه مادران ايران زمين است كه در اوج جواني و بُرنايي فرزندان شان، آنها را به جبهه فرستاده اند؛ و اسماعيل نمادي از تمام جانبازان خاموش و بي ادعايي است كه زخم جنگ را بر قلب شان دارند.

گيلانه مدام قربان صدقه پسرش مي رود و دور و بر او مي چرخد و به زيباترين شيوه ممكن رابطه مادر و فرزندي را به نمايش در مي آورد. هر چند امروزه فيلمسازان زيادي بر اين باورند كه به تصوير كشيدن ارتباط بين مادر و فرزند پسر در سينماي ايران دشوار و ناممكن است و تنها راه براي علني كردن اين ارتباط به كلام منحصر مي شود ولي «بني اعتماد» در همين سينماي ايران با رعايت تقريبي موازين شرعي نشان داد كه

مي توان پا را فراتر از كلام گذاشت و با رفتار و كردار اين محبت را عيني كرد.

«گيلانه» كه پس از فوت شوهرش تمام زندگي اش صرف اسماعيل و مي گل شده است و حتي در جواني اش هم به خواستگارانش پاسخ مثبت نداده تا خانواده كوچكش از هم نپاشد؛ حال در كهنسالي بر آن است كه لحظه اي از وظيفه دشوارش كوتاهي نكند و همان طور كه سال ها در انتظار آمدن پسرش، داماد، و عاطفه ـ عروس خيالي اسماعيل ـ صبر كرده، همچنان منتظر دكتري باشد كه خود جانباز است و گه گداري به ديدار اسماعيل مي آيد. هر گوشه زندگي گيلانه، نشاني از گوشه گوشه هاي تاريك و ناگفته همه زناني است كه جنگ را با تمام وجود چشيده اند.

فيلم «بني اعتماد» نشان از آن دارد كه زنان چندان هم با جنگ بيگانه نيستند، آنان هستند كه دل فرزند را در اوج عشق و جواني از دنيا بر مي كنند و راهيِ جنگ مي كنند و سپس سال هاي سال با ويراني اين عشق مبارزه مي كنند و حتي اگر در دورافتاده ترين گوشه اين مملكت هم كه باشند؛ در تنهايي شان، درد خود را براي دل شان نگه مي دارند.

«گيلانه» نشانه اي از دفاع تمام زنان شمال كشور از مرداني است كه در جنوب آن جنگيده اند، جايي كه شايد مردمش هرگز صداي ضدهوايي و يا يك گلوله را هم نشنيده اند و هرگز ديوار صوتي شان شكسته نشده است.

نام خود فيلم نيز بر اين سخن صحه مي گذارد، چرا كه «گيلانه» استعاره اي است از تمام خطه شمالي كشور در دفاع از جنوب آن و نام زني شمالي كه در اين ميان جانبازي مي كند تا صلح هميشه و هميشه بر كشورش سايه گسترد.

درد گيلانه آنجا بيشتر به چشم مي آيد كه مشتريان جوان دكه اش به شوخي آرزو مي كنند جزو خانواده جانبازان بودند تا مي توانستند راحت به دانشگاه بروند، در حالي كه گيلانه و پسرش نه در دانشگاه علم، كه هر دو در دانشگاه عشق ذوب مي شوند. اگر جوانان اندكي فقط اندكي بيشتر از دكه فاصله مي گرفتند و خود را از آن جاده پرت روستايي كنار مي كشيدند، مي ديدند كه بازمانده همان جنگ، در كلبه اي در آن نزديكي چگونه در تنهايي خود دست و پنجه نرم مي كند و آرزويي جز تاختن در دل دشت ندارد.

جنگي كه در «گيلانه» نشان داده مي شود، نظام اجتماعي كشور را بر هم ريخته، طوري كه حتي مردم در جاده ها مراسم عروسي برگزار مي كنند و از رفتن زير سقف بيمناكند. جنگي كه تمامي ندارد و حتي اسماعيل زمينگير مجبور است از تلويزيون كوچك كلبه اش دوباره شاهد صحنه هاي جنگ عراق و آمريكا باشد. جنگي كه سربازان موجي اش در ميان مردم زندگي مي كنند و همه حتي فرزندان شان از ديدن آنها وحشت مي كنند.

«گيلانه» هر چند داستاني است و داستان در زمان مي شكند، ولي در عين حال روايي و مستند هم هست. دو فيلمساز كه مهارت شان در ساخت فيلم هاي مستند بر همگان آشكار شده است، سعي دارند نشان دهند كه شيوه آنها كارآمدترين روش براي نشان دادن واقعيت هاي اجتماعي است، بدون آنكه از تخيل خاصي سرچشمه گرفته باشد.

زندگي گيلانه و فرزندانش خيال نيست، واقعيتي است كه از گذشته تا به حال جاري است و تا جنگي در دنيا هست، «گيلانه» هم هست.
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده