استوار همچون نخل
هشتاد و دو سال قبل در آبدون از توابع بوشهر به دنيا آمد. پدرش «حسن» در زمين هاي هندي جان به صورت روزمزد، كار مي كرد. حسن از همسر اولش چند فرزند داشت كه همگي در سال طاعون، بر اثر بيماري از بين رفتند. مدتي بعد با «خيري» ازدواج كرد كه از او نيز صاحب چهار دختر و دو پسر شد. «ابول» فرزند دوم او بود كه نام جدش را بر او نهاده بودند. او دوازده ساله بود كه مدرك پايان دوره تحصيلات ابتدايي را اخذ كرد و به استخدام شركت نفت درآمد.
شركت نفت پر بود از كاركنان هندي و انگليسي. ناچار بودند اين دو زبان را ياد بگيرند. براي كاركنان، دوره آموزشي زبان انگليسي گذاشته بودند. سالي دو كتاب مي خواندند. پنج سال طول كشيد تا دو كتاب را تمام كردند.
«ابول» كارگري كوشا بود و خيلي زود او را به عنوان سركارگر انتخاب كردند. كنترلچي آب و برق شركت بود. غيبت نمي كرد و هميشه اول وقت سر كارش حاضر بود.
شانزده ساله بود كه ازدواج كرد، اما به واسطه اختلافات عديده اي كه با همسرش داشت، از او جدا شد. و به خدمت سربازي رفت، مدتي در آبادان و اهواز و سپس در پادگان 106 بويراحمد مشغول شد، تا اينكه بيست و شش ساله بود كه خيري برايش دختر همسايه را انتخاب كرد.
ابول و مخمل عيسوي بهبهاني بيستم ارديبهشت 1326 ازدواج كردند، با مهريه بيست و چهار تومان. پس از عقد دويست تومان ديگر به مهريه همسرش افزود.
همزمان با ازدواج كارش ارتقا پيدا كرد.
حسن، گلشن، غلام حسين، خديجه، محسن، غلام عباس، احمدرضا، حيدر، محمدرضا و مرتضي فرزندان او هستند.
ـ همسرم زن صبور و مهرباني بود. با رفتار خوبش براي بچه ها الگو بود. ما هم سعي مي كرديم خطا نكنيم و جلو بچه ها خيلي به هم احترام مي گذاشتيم و آنها از ما درست زندگي كردن را ياد مي گرفتند.
من چهل و يك سال¬و¬هفت ماه بدون يك روز غيبت در شركت نفت كار كردم. نمازم را هميشه اول وقت و در مسجد نزديك شركت مي خواندم. سعي مي¬كردم نماز شب، دعاي توسل و زيارت عاشورا هم بخوانم.
پسرها را با خود به مسجد مي برد. نماز جماعت را مي خواندند و وقت برگشت، برايشان خوراكي مي خريدند تا به مسجد رفتن ترغيب شوند.
شده بود همه كاره حاج آقا «سيدحميد علي زاده» پيش نماز مسجد موسوي. اگر حاج آقا نمي آمد، مردم او را جلو¬ مي¬فرستادند و نماز جماعت را برپا مي كردند. اهل مطالعه است و كتب تاريخي و مذهبي را مي خواندند. مفاتيح و نهج البلاغه را نيز.
ـ هر سال ماه مبارك كه مي شود، جلسات آموزشي قرآن مي گذاشتم. تجويد به آقايان ياد مي دادم و آخر جلسه هم يادي مي كرديم از مصيبت هاي كربلا و روضه مي خوانديم.
وقتي بچه ها را بيرون مي برد، برايشان كتاب مي خريد، مجله مكتب اسلام، نجات نسل جوان و داستان راستان اثر شهيد مطهري.
«ابول» از دلاوران تنگستان بود كه با انگليسي ها مبارزه مي كردند. او اين ماجراها را براي فرزندانش تعريف مي كرد.
از فرزندانم، حسن، ديپلم رياضي دارد و در پالايشگاه شركت نفت كار مي كند، غلام حسين، مدرك سوم راهنمايش را گرفت و سپاهي دانش شد.
گلشن نيز تا پايان دورة راهنمايي تحصيل كرد. خديجه ليسانس مامايي دارد و در بيمارستان زينب شيراز شاغل است. محسن ليسانس مهندسي ملي حفاري و كارمند عالي رتبه و مسئول كل حفاري است. غلام عباس ليسانس تاريخ و فوق ديپلم تربيت بدني را اخذ كرد. مدير مدرسه شد و در حال حاضر بازنشسته آموزش و پرورش است.
احمدرضا دانش آموز چهارم دبيرستان بود كه عازم جبهه شد. حيدر كارشناس حقوق و كارمند عالي رتبه بانك ملت است.
محمدرضا دانشجوي ليسانس زبان فرانسه بود و در دانشگاه شهيد بهشتي تهران تحصيل مي كرد.
مرتضي فوق ديپلم الكترونيك و كارمند قمست برق پالايشگاه آبادان است.
با شكل گيري تظاهرات مردمي «غلامحسين» اعلاميه هاي امام را به خانه مي آورد. در تظاهرات و راهپيمايي ها شركت مي كرد. عضو انجمن اسلامي دانشجويان آلمان بود. ضد انقلاب او را شناخته بودند و همه جا در تعقيب او بودند، غلام عباس، غلام حسين را در خواب مي بيند كه روي حوضي پرواز مي كند و مي گويد:
«اين حوض كوثر است.»
پسر عموهايش محمد و محمود نيز در اين جريانات حضور داشتند. با هم به قم مي رفتن.
كتاب هاي امام و رساله ي ايشان را مي آرودند و بين دوستان پخش مي كردند.
محمد دستگير و به چهار سال زندان سياسي محكوم شد و با پيروزي انقلاب آزاد شد.
با شروع جنگ تحميلي، حاج ابول عازم جبهه شد.
ـ چهار سال در آبادان، راننده تانكر آب جبهه بودم و در پشتباني و تداركات مشغول شدم. عراقي ها مي خواستن پالايشگاه را بزنند. قطعات را از آنجا به شهرهاي ديگر منتقل كرديم تا از بين نروند.
احمدرضا كه به ورزش رزمي علاقه ي زيادي داشت، همان روزهاي اول جنگ به جبهه آمد و دوم آبان ماه سال 1359 به شهادت رسيد.
غلام حسين 27 ساله بود كه ازدواج كرد. چند ماه از ازدواجش مي گذشت كه عازم منطقه شد. به واسطه دقت و هوشي كه داشت، فرمانده ي مرز آبي آبادان شد. و پس چند سال حضور در جبهه، در سال 1364 در عمليات والفجر8 به شهادت رسيد. شب شهادت او پدر، نخل خرمايي را به خواب ديد كه روي ديوار خانه افتاده است.
حيدر و محمدرضا كه از كودكي با هم بودند در جبهه پابه پاي هم در عملياتها شركت مي كردند. حيدر در مناطق فكه و دشت عباس دچار موج گرفتگي شد، اما به خاطر اين كه كنار محمدرضا باشد، در منطقه ماند.
حاج آقا درباره ي او مي گويد:
محمدرضا دانشجوي كارشناسي زبان فرانسه بود. در دانشگاه طوري برخورد كرده بود و آنقدر باهوش و با استعداد بود كه استادش آمده بود خانه ي ما مي گفت: اين پسر از استادهايش بهتر و بيشتر مي داند.

محمدرضا كه در اسفندماه سال 1366 در عمليات والفجر10 در حلبچه شيميايي و مجروح شد. او در گردان امام مهدي(عج) لشگر19 فجر خط شكن بود و سرانجام در عمليات بيت المقدس7 به تاريخ 23/3/67 در پاسگاه زيد به شهادت رسيد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده