نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت سی ام

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت سی ام

وقتی به این منطقه رسیدیم، بعد از کمی توقف دوباره حمله را شروع کردیم. این منطقه را شما سوسنگرد می گویید و ما خفاجیه. در این حمله نیروهاي ما نیروهاي ما نزدیک شهر مستقر شدند و سوسنگرد را زیر آتش شدید قرار دادند.
دزدی سرنماز؛ روایت آزاده  ابراهیم نصر آبادی

دزدی سرنماز؛ روایت آزاده ابراهیم نصر آبادی

وقتی سربازها وارد آسایشگاه شدند و دیدند حالت جماعت نیست ولی همه مشغول نماز هستند، با حالتی وحشیانه و تمسخرآمیز به صفوف نماز خوانها ریختند. داخل صف نماز، یکی مهر ها را بر می داشت، یکی کلاههای برادران را – که به صورت عرق چین مخصوص نماز درست کرده بودند- و یکی عباها را- که از پتو درست شده بود.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت بیست و چهارم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/روایت بیست و چهارم

در کنار رود کارون قریه اي است به نام سلمان. در روزهاي اول جنگ این قریه به تصرف ما درآمد و در آن مستقر شدیم. قریه خیلی بزرگ نبود. بسیاري از خانه هاي آن ویران شده و حیوانات اهلی بسیاري بر اثر ترکش مرده بودند. اهالی فقط توانسته بودند جان خودشان را نجات دهند. آنها فرصت نیافته بودند حتی یک پتو با خود ببرند.
رفتار بسیار درس آموز امام سجاد علیه السلام با دشمن زمین‌خورده

رفتار بسیار درس آموز امام سجاد علیه السلام با دشمن زمین‌خورده

هنگامی که امام با جمعیت انبوه علویین به طرف هشام بن اسماعیل می‌آمد، رنگ در چهره هشام باقی نماند. هرلحظه انتظار مرگ را می‌کشید; ولی بر خلاف انتظار وی، امام طبق معمول -که مسلمانی به مسلمانی می رسد- با صدای بلند فرمود: «سلام علیکم» و با او مصافحه کرد
سهمیه بندی؛ روایت آزاده عبدالله قادری

سهمیه بندی؛ روایت آزاده عبدالله قادری

یکی از حیله های دشمن برای اذیت و آزار ما این بود که سهمیه آب را آن قدر کم می کردند تا قادر به وضو گرفتن و انجام طهارت نباشیم. عراقیها ما را – که حدود 150 نفر بودیم – از ساعت 4:30 بعد از ظهر تا 8 صبح روز بعد در داخل آسایشگاه حبس می کردند و برای این تعداد، تنها 6-5 حلب آب در نظر می گرفتند. به همین دلیل ما آب را سهمیه بندی می کردیم تا با مشکلات کمتری مواجه شویم.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی / روایت بیست و سوم

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی / روایت بیست و سوم

یک شب فرمانده مرا احضار کرد و مأموریتی به من داد. تازه به جبهه آمده بودم و افسري کم تجربه و جنگ ندیده بودم. اصلا حقیقت جنگ را نمی دانستم. تصور می کردم در جناح حق هستیم و نیروهاي شما متجاوزند. تا اینکه...