نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

امیر را به عنوان یک امدادگر حرفه ای می شناختند...

امیر را به عنوان یک امدادگر حرفه ای می شناختند...

زمستان از راه رسیده بود و سوز سخت و طاقت فرسایی داشت. امیر پازوکی تازه به منطقه رسیده بود. این چهارمین باری بود که به جبهه می آمد. امیر را به عنوان یک امدادگر حرفه ای می شناختند؛ چرا که همیشه در حال کمک کردن به دیگران بود.
روایت 36 سال پیش از شهید حسین ترینگر /مصاحبه

روایت 36 سال پیش از شهید حسین ترینگر /مصاحبه

چند ماهی نگذشته بود که اسمش برای وظیفه مقدس سربازی درآمد و او به سربازی رفت . مدتی نگذشت که انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی رخ داد و او مرتب به فرمانده خود احترام می گذاشت ...
سرنوشت مرا فقط خدا می داند

سرنوشت مرا فقط خدا می داند

سرش را پایین انداخته بود . وسایلش را تا می کردوتوی ساک می گذاشت . وقتی صدای مادر بغض آلود شد وبابا به اوگفت : چرا بیشتر نمی مانی ؟ جواب داد:...
بر سنگ ها و در و دیوار می نوشت : «من شهید می شوم»

بر سنگ ها و در و دیوار می نوشت : «من شهید می شوم»

روزهایی بر سنگ ها و در و دیوار می نوشت : " من شهید می شوم . من خودم را فدای اسلام و امام " ره " می کنم . " حالا هم پشت این سطرهایی که روی سنگ قبرش نوشته شده ، همان جمله ها را می بینم...
پسرم «سرباز کوچک »بود...

پسرم «سرباز کوچک »بود...

یک شب از بس که ناراحت بودم و نمی خواستم حسین به جبهه برود، خوابیدم در عالم رویا به خوابم آمد و گفت: مامان انگشت شما را بردم، گفتم کجا بردی؟ گفت: انگشت شما را بردم توی جبهه، بعد از خواب که بیدار شدم متوجه شدم انگشت مرا جوهری کرد، و روی رضایت نامه خودش زده گفتم لعنت بر شیطان این چه کاری بود که کردی؟ می گفت: هیچی مامان من دیگر رفتم «جبهه» و خاطرت جمع باشه...
خاطره ای خواندنی از مادر شهیداکبر کشاورز کندوانی

خاطره ای خواندنی از مادر شهیداکبر کشاورز کندوانی

سه سال پیش آمدند به من گفتند که اکبر مفقود شده است وجسدش را پیدا نکرده اندوبه من هیچ مدرکی از پسرم نداده اند ومن نمی توانم ومن نمی توانم قبول کنم که او شهید شده است وهر لحظه منتظر آمدنش هستم.یک شب به خوابم آمد ...
۱