نوید شاهد| پایگاه فرهنگ ایثار و شهادت

فرهنگی-هنری
گزارش تصویری نشست  نقد کتاب کوشک زلزله در شیراز
نشست نقد و بررسی کتاب کوشک زلزله با حضور معاون فرهنگی و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران فارس ، اکبر صحرایی و مریم شیدا نویسندگان کتاب و جمعی از منتقدان برجسته استان فارس در سالن اجتماعات اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران فارس برگزار شد.
برگزاری نشست نقد و بررسی کتاب کوشک زلزله با حضور نویسندگان اثر
نشست نقد و بررسی کتاب کوشک زلزله با حضور معاون فرهنگی و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران فارس ، اکبر صحرایی و مریم شیدا نویسندگان کتاب و جمعی از منتقدان برجسته استان فارس در سالن اجتماعات اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران فارس برگزار شد.
آرشیو

مروری بر وصیت نامه شهید جلال دهقان / شهادت 30 مرداد

هم اکنون که رزمندگان اسلام در حال نبرد با نيروهای مزدور کفار بعثی هستند وظيفه شرعی و اسلامی خود ديدم که برای ياری کردن اسلام و دفاع از حقوق مسلمين عازم جبهه نبرد شوم و به ياری خدا امروز مي رويم تا به جبهه اعزام شويم زيرا امروز مستضعفين در زير سلطه و ظلم و مستکبرين هستند و از طرفي ديگر، صدام اين دست نشانده آمريکا به امر اربابش به ايران اسلامي تجاوز کرده است...

خاطره خودنوشت از شهید نصرالله ایمانی (5) / اين شهادت آغازي بود بر پايان

بعد از صاف شدن هوا برادري را ديدم که دست راستش قطع شده و تفنگ را به دست چپ گرفته و فرياد مي زند الله اکبر برويد جلو. مي رويم کربلا. برادر ديگري دست چپش قطع شده بود که تنها قسمتي از آستين لباسش آنرا نگه داشته بود ، بعد دکمه آستين را باز کرد و دست خود را بر زمين انداخت مي گفت: من مي خواهم به جلو بيايم...
خاطره خودنوشت از شهید نصرالله ایمانی (4) /  محاصره سوسنگرد

خاطره خودنوشت از شهید نصرالله ایمانی (4) / محاصره سوسنگرد

در ميان راه کاظم فتاحي را ديدم که حالتي غمگين داشت قدمهاي سنگيني را بر مي داشت . قيافه ها هرگز به انسان شبيه نبود تمام هيکلمان زير خاک شده بود کمي که راه آمديم ديدم يکي از برادران روي زمين افتاده و سر ندارد از روي حسرت به او نگاه کردم و دو دست و پا هم آنجا بود بعد کاظم گفت: (بيا غصه نخور اين احمد است که مي گفت: دوست دارم مثل حسين شهيد شوم عاقبت همين طور شد بي سر شهيد شد)
سنگر مستقل / دو خاطره از شهيد عليرضا کيهانپور

سنگر مستقل / دو خاطره از شهيد عليرضا کيهانپور

حاشیه ی اردوگاه را که نگاه می کردی سنگری کوچک در قاب چشمانت شکل می گرفت.هر بیننده ای توجهش به آن سنگر کوچک جلب می شد و اگر به سمت آن سنگر می رفتی و به داخل آن سرک می کشیدی ، علیرضا را می دیدی که با خدای خودش خلوت کرده.