نجات دادن دانش‌آموزان قصرشیرین از سرما

نجات دادن دانش‌آموزان قصرشیرین از سرما

«خدمتگزار مدرسه در قصرشیرین، با خودش گفت من نمی‌گذارم بچه‌ها یخ بزنند باید کاری کنم. سریع به جان نیمکت‌ها افتاد و همه را با تمام قدرت خورد کرد و آنها را آتش زد و با این کار به کلاس‌ها گرما داد، پس از چند لحظه بچه‌ها با گرما جان گرفتند و روی همان آتشی برایشان چای آماده کرد و به آنها داد و بدین وسیله آنها را از سرما نجات بخشید ...» ادامه این خاطره از رزمنده «علی‌اصغر فلاح‌حسینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
از فعالیت در آموزش‌وپرورش خوشحال و راضی بودم

از فعالیت در آموزش‌وپرورش خوشحال و راضی بودم

«وزیر آموزش‌وپرورش که استعفا کرد ابتدا به عنوان کفیل و بعد به عنوان وزیر آموزش‌وپرورش انتخاب شدند مدت تقریباً یک سالی که وزیر آموزش‌وپرورش بودم نسبتاً دوره خوبی بود که خوشحال و راضی بود ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید ترور معلم «محمدعلی رجایی» (دومین رئیس‌جمهور ایران) است که به مناسبت گرامیداشت روز معلم تقدیم حضورتان می‌شود.
«شهید علی هدایت‌فر» همیشه لبخند آرامش‌بخشی بر لب داشت

«شهید علی هدایت‌فر» همیشه لبخند آرامش‌بخشی بر لب داشت

«شهید علی هدایت‌فر انسان پرحرفی نبود، ولی همیشه لبخند آرامش‌بخشی بر لب داشت. زمانی که از زندگی و تجربیاتش صحبت می‌کرد، ما کوچک‌تر‌ها به دورش جمع می‌شدیم و به حرف‌هایش کاملا گوش می‌دادیم. هیچ زمان نمی‌گفت که حسرت به مقام و موقعیت رسیدن پسرانش را دارد بلکه آرزو داشت تا آنان نیز همچون خودش با ایمان و معتقد بار بیایند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز سرافراز «عمران ثقفی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
آتش در مدارس
برگی از خاطرات؛

آتش در مدارس

«وقتی یک‌بار برای سرکشی به روستا‌های اطراف قزوین رفت. مدارسی را دید که در آتش خشم روستاییان مؤمن و دین‌دار سوخته بودند. روستاییان در زمان پهلوی به خاطر حضور سپاه دانش در مدارس که مروج بی‌بندوباری در میان دانش‌آموزان بودند مدرسه‌ها را آتش زده بودند ...» ادامه این خاطره از شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
محل دفنش را از وادی‌السلام نجف به گلزار شهدای قزوین تغییر داد

محل دفنش را از وادی‌السلام نجف به گلزار شهدای قزوین تغییر داد

«از سرکار که آمد، حس پرنده‌ای داشت که می‌خواهد از قفس آزاد بشود، گفت: امروز برگه‌ای دادن که باید محل دفن و کسی که خبر شهادت رو اعلام می‌کنه مشخص می‌کردیم. نوشتم که وصیت‌نامه‌هام رو سپردم به خانمم. محل دفن رو هم اول نوشته بودم وادی‌السلام نجف! اما بعد به یاد تو و مادرم افتادم. فکر کردم که تاب دوری من رو ندارید. خط زدم نوشتم گلزار شهدای قزوین ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید مدافع حرم «حمید سیاه‌کالی‌مرادی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
لباس سبز به پسرم می‌آمد

لباس سبز به پسرم می‌آمد

«در حال جارو زدن بودم که یک جفت پوتین نظامی جلوی چشم من سبز شد. خیلی تعجب کردم. سرم را که بلند کردم، دیدم زکریاست. تا چشمم به قد و بالایش افتاد، پایش را به نشانه احترام نظامی به زمین زد و گفت سلام قربان. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. محکم در آغوشش گرفتم و شروع کردم به قربان صدقه رفتن الهی مادر فدات بشه! این لباس چقدر بهت می‌آد. چرا همیشه با این لباس نمی‌آی خونه؟ ...» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم «ذکریا شیری» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
آیا تو حسین منی؟

آیا تو حسین منی؟

«در حالی که چندین تابوت جنازه بود به همه‌شان ادای احترام کرد و بدون اینکه از کسی بپرسد مستقیم آمد کنار تابوت فرزند عزیزش زانو زد و چندین بار بوسید و بلند شد سه بار به دورش چرخید و سر جنازه را باز کرد. متلاشی شده بود و در همان زخم‌ها را چند بار بوسید و با یک لحن سوزناک گفت: حسینم، پسرم! آیا تو حسین منی؟ با این کلمات پر رمز و راز محبت‌آمیز همه حاضرین را به گریه انداخت ...» ادامه این خاطره از پدر شهید «نبی‌الله هاشمی» و برادر شهید «عبدالله هاشمی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
شهید «علی هدایت‌فر» لحظه‌ای تردید در اراده‌اش به وجود نمی‌آمد

شهید «علی هدایت‌فر» لحظه‌ای تردید در اراده‌اش به وجود نمی‌آمد

«اغلب غروب‌ها همه می‌دانستیم که علی آقا را جلوی باجه مخابرات می‌توان پیدا کرد دلش خوش بود تا دقیقه‌ای با همسر و به خصوص پسرش صحبت کند و حال و احوال پسر نوزادش را بپرسد. با این همه دل‌تنگی که داشت لحظه‌ای تردید در عزم و اراده‌اش به وجود نمی‌آمد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز سرافراز «عمران ثقفی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
دخترش را در آغوش گرفت
همسر شهید «قربان احمدی»:

دخترش را در آغوش گرفت

«شهید احمدی که پی به هدفم برده بود به دخترش گفت دخترم جایی نمی‌روم، می‌روم تا برایت آدامس بخرم، با گفتن این حرف می‌خواست که مانع گریه کردن دخترش شود. ایشان در لحظه آخر وداع خود با خانواده در حالی که چشمانش از اشک حلقه زده بود دخترش را در آغوش گرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «قربان احمدی» از زبان همسر این شهید بزرگوار است که تقدیم حضورتان می‌شود.
کسب رضای خدا اولویت کار شهید «حسن حسین‌پور» بود

کسب رضای خدا اولویت کار شهید «حسن حسین‌پور» بود

«حسن کاملا مبادی آداب بود. در هر زمینه‌ای که فکرش را می‌کردیم، واکنش بسیار معقول و سنجیده‌ای از خود نشان می‌داد. از آنجا که در انجام کارهایش تنها رضایت خدا را در نظر می‌گرفت، اعتماد به نفس زیادی هم داشت ...» ادامه این خاطره را از زبان خواهر شهید «حسن حسین‌پور» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
بعدی 2 3 4 5 قبلی