سفر آخر
تصاویر ماندگار

سفر آخر

در وصیت نامه اش نوشت: تا زمانی که نفس در بدن دارم برآنم که فریاد رسای الله اکبرم تیری بر قلب مزدوران باشد.
برای روحیه رزمندگان!
تصاویر ماندگار

برای روحیه رزمندگان!

رزمندگان دلیری که در حال آماده شدن برای حضور در عملیات والفجر8 بودند...
بچه ها را کچل کردیم
تصاویر ماندگار

بچه ها را کچل کردیم

به من می گفتند، تو عامل مخرب جبهه هایی، آخه هر وقت که می رفتم جبهه، سر به سر رزمندگان می گذاشتیم و همه چیز را به هم میزدیم تا بچه ها شارژ شده و روحیه بگیرند. در یکی از عملیات ها، یادم نمی رود که یک روز به عملیات مانده بود،...
پا توی کفش فرمانده!
تصاویر ماندگار

پا توی کفش فرمانده!

این عکس یادگاری، بعد از عملیات خیبر گرفته شده است.
شهید بابایی، دانشگاه سیار بود
تصاویر ماندگار

شهید بابایی، دانشگاه سیار بود

حاج علی سیفی را سالگرد شهادت سرلشکر بسیجی، عباس بابایی در قزوین دیدم. گوشه ای دنج در کنار مزار شهدا نشسته بود و چشم از آرامگاه بابایی بر نمی داشت. ...
اگر عکس بگیرم، شهید می شوی!
تصاویر ماندگار

اگر عکس بگیرم، شهید می شوی!

اعزام سپاه محمد(ص) بود و قرار بود کاری شود کارستان. طبق معمول داشتم عکس می گرفتم. گفت: اخوی یک عکس هم از ما بگیر! ...
ساخت دستشویی صحرایی
تصاویر ماندگار

ساخت دستشویی صحرایی

سال 65 بود، منطقه ی جنگی باختران در غرب کشور، شهید صادق انبارلوئی، علی رغم اینکه در جبهه به فیض جانبازی رسیده بود، آمده بود تا در عملیات بعدی هم حضور داشته باشد. ...
دعا و ترکش!
تصاویر ماندگار

دعا و ترکش!

محتوای جیب چپ بسیجی اش یک کتابچه دعا بود و چند تکه ترکش! ترکش های خمپاره دشمن که به هوا پرتاب شد، قلب او را نشانه گرفته بود، ...
نقاشی کشیده شده توسط  شهید غلامحسین سلیمانی
نقاشی

نقاشی کشیده شده توسط شهید غلامحسین سلیمانی

غلامحسین سلیمانی، چهاردهم تیر ۱۳۴۱، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش حمدالله، کارگر بود و مادرش بتول نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان سرباز ارتش از سوی گردان ۱۱ توپخانه مراغه در جبهه حضور یافت. سی‌ام اردیبهشت ۱۳۶۳، در مریوان هنگام درگیری با گروه‌های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به سر و پا، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
نیمی شهید و نیمی !
تصاویر ماندگار

نیمی شهید و نیمی !

چند روزی به عملیات کربلای4 مانده بود. نمی دانم، شاید یک ساعتی طول کشید تا رزمندگان حاضر را جمع کردم تا یک عکس یادگاری بگیرم. راستش یه جورایی هم به دلم افتاده بود که خیلی از همین بچه ها رفتنی هستند، یعنی مسافر خدا، بخاطر همین هم خیلی اصرار داشتم که همه باشند. تا همین امروز هم خودم آمار تعدادشان را نداشتم، اما امروز که به آن روز نگاه می کنم، 64 نفر را توی قاب دوربینم جای دادم، 64 نفری که درست نیمی از آنها امروز در بین ما نیستند....
بعدی 1 2 3 4 5 قبلی