خدایا آنها که به جبهه می روند چه طور به شهادت می رسند ، چکار می کنند که شهید می شوند ، چجوری شهید میشن ، که در عالم رویا ناگهان تیری به کمرم خورد و از خواب بیدار شدم .
چهره اي آفتاب خورده و اندامي خسته و استخواني، هنوز گرد و خاک زمين هاي کشاورزي بر صورت و لب هاي او وجود داشت. با همان لباس هاي کشاورزي آمده بود و در عين حال درونش هياهو و غوغا بود، انقلاب بود، او يک انقلابي بود چرا که انقلابي بودن ابتدا در درونش و فکرش بوجود آمده بود.
ما هم مانند دیگر یگانها منتظر بودیم که عملیات شروع بشود. حدودا 3 ماه بود که برای انجام این عملیات زحمت کشیده بودیم. کل بدنه سپاه درگیر شده بودند و به همین سادگی نبود که عملیات بدلیل وجود و ایجاد موانع دشمن متوقف شود .
محسن اکبریان بود ، مهتاب روی صورتش افتاده بود ، چهره اش خیلی جذاب و گل انداخته بود ، اسمم را صدا زد وگفت دارم شهید می شوم ، گفتم اسلحه ات را بینداز و خودت را روی آب شناور کن ، گفت رمق و توان شنا کردن ندارم..