«محسن بزرگتر بود که شهید شد...»؛ پدر شهید محسن خواجوی در این روایت تاریخ شفاهی از فرزندش میگوید؛ از اینکه هیچوقت مرخصی نمیآمد و میگفت: «من مجردم؛ متأهلها را باید مرخصی بفرستم.»
«حمید در شهرری به دنیا آمد، زمستان بود...»؛ مادر شهید حمیدرضا زنگنه در این روایت تاریخ شفاهی از فرزندش میگوید؛ از بیماریاش از ششسالگی، از خوابی که در آن امام رضا(ع) شفایش را خبر داد و از جملهای که پرستار بیمارستان نقل کرد: «آن آقا آمد و به من نان داد.»
مادر شهید حمید، فرزند دومش را در عید نوروز سال ۱۳۴۲ به دنیا آورد. او در کودکی مریض شد و با نذر امام رضا(ع) شفا یافت. سالها بعد، همان پسر در کارخانه کار میکرد، به بسیج پیوست و آرامآرام راهی جبهه شد. حالا مادر، خاطرهها را روایت میکند؛ از مهربانیاش با اقوام تا اندوه همسایهها در روز شهادت.
تاریخ شفاهی شهید امیرحسین زندیه با روایت مادر این شهید والامقام، در سایت نوید شاهد البرز منتشر میشود؛ روایتی از کودکی آرام و نجیب که عشق به اهل بیت(ع) و حضرت زهرا(س) در وجودش ریشه داشت.
پدر شهید سیدعباس اکبر موسویی از سفری میگوید که به دیدار پسرش رفت؛ از درهشهر و جادهای که پیکان از سربالاییاش بالا نمیرفت، تا پادگانی پر از گل و فرماندهی که اجازه رفتن نداد. آنجا مادر شهید خوشحال شد و پسر را دیدیم. پدر میگوید: «این آخرین دیدارمان بود.»
مادری که امروز پس از سالها دلتنگی به دیدار فرزندش شتافت، در این ویدیو به همراه پدر شهید، ناگفتههایی از ادب، سلوک معنوی و اخلاص شهید «علیرضا محمودیپارسا» را بیان میکند. این فیلم سند ارزشمندی از نقش خانواده در بالندگی یکی از شاخصترین شهدای نوجوان کشور است.
مادر شهید با یادآوری خاطرات فرزندش میگوید: «هر کس مرتضی را میدید، از شدت قوی بودنش تعجب میکرد. روزی که او را در قبر میگذاشتند، اول رفیقهایش در مزار خوابیدند. او در روز میلاد امام علی (ع) به دنیا آمد و به همین دلیل نامش را مرتضی گذاشتم.»
مادر شهید ربیع فروزنده در این روایت میگوید: «ربیع بچه نماز خواندن و روزه داری بود دست مردم را میگرفت. وقتی به او میگفتم: ازدواج کن! میگفت: عروسیام در جبهه و بچههایم هم در سنگر هستند.»
پدر شهید داوود کیانی در روایت تاریخ شفاهی میگوید: پسرم بارها در جبهه مجروح شد، اما هر بار که بهبود مییافت، دوباره به خط مقدم بازمیگشت. زخمهایش نه تنها او را از راهش بازنداشت، بلکه عشقش به دفاع از اسلام و میهن را بیشتر کرد تا اینکه سرانجام در یکی از همان عملیاتها به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت رسید. روایتی از ایستادگی و عشقی که پایان نداشت.
مادر شهید محمدرضا خداپرست در فیلم تاریخ شفاهی، از فرزندی میگوید که در کنار مسئولیتها و دغدغههای زندگی، همواره یار و همراه خانواده بود و در کارهای خانه به مادرش کمک میکرد. روایتی ساده و صمیمی که گوشهای از شخصیت مهربان و مسئولیتپذیر این شهید را از زبان مادر به تصویر میکشد.