۱۳ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۵
یکباره متوجه حضور پیرمرد جهادگری شد که بدون ماسک به کار خود مشغول بود. برگشت و با شتاب به طرفش دوید. پیرمرد با دیدن او دست از کار کشید. سرهنگ ستاری با عجله ماسکش را از روی چهره برداشت، گونه های پیرمرد را بوسید و ماسک را روی صورت او کشید. پیرمرد تلاش کرد جلوی کار او را بگیرد، اما فایده ای نداشت.
۰۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۳
شعر منا(11)/
وقتی که خاک سرخ یمن شد عقیق‌تر زخم عمیق گرده‌ی ما شد عمیق‌تر
۰۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۱
نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام (عجل الله تعالی فرجه) می گردیم. اما فایده نداشت. خیلی جستجو کردیم. پیش خودم گفتم: «یا امام زمان! یعنی می شود بی نتیجه برگردیم.»
۲۵ آذر ۱۳۹۵ - ۱۰:۵۰
یادمان "حسین ارسلان" اولین شاعر شهید دوران دفاع مقدس استان کرمان در رفسنجان برگزار شد.
۱۳ آذر ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۸
جنگل نمرده است... آتشفشان سرد آنک دوباره نفس می کشد
ز بوستان ادب، بلبلی خوش الحال رفت که لاله را، ز غمش خون دل به دامان رفت
۲۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۶:۴۰
ایمن مشو ز خصم و فریبش مخور به رزم ماری که زخم خورده مپندار خفته است
۲۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۶:۴۰
ای دقایقی قهرمان، نام نیکت جاودان، جان نثارِ پرتلاشِ مُلک دین، آهنین از موهماتِ آفرین
۲۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۰:۴۰
کعبه تنهاست، کعبه مظلوم است، کعبه مثل امام می‌ماند، کربلایی دوباره در راه است
۲۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۵۷
شب تیره گون و ابر زمستانی ما، مانده ایم و دیده بارانی
۲۲ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۲
سینمای جنگ یک سینمای اجتماعی است؛ اگر این ژانر از سینما در کشور ما به سینمای دفاع مقدس نام گرفته به سبب تفاوتی است که ما برای ماهیت جنگ یا در واقع دفاع خود از مرز و خاک و ایمانمان قائل هستیم. پس دور از انتظار نیست، سینمایی که می خواهد اینگونه جنگ را به تصویر بکشد باید به سراغ کسانی برود که بتوانند غایت این قدسیت زمینی را نشان دهند.
۲۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۵
حمید را یادت هست ننه، چند بار او را دیده ای. هر بار که می آمد مرخصی، نامه های بچه ها را می آورد. خانه شان دو سه کوچه پایینتر از ما بود. آخرین بار نامه من و قاسم را که برایت آورده بود، یک سیب رسیده تعارفش کرده بودی.
۱۴ آذر ۱۳۹۵ - ۱۴:۲۳
برق چشم هاش توی جانم هول انداخت. دستم رفت طرف دستگیره در پریدم بیرون. جاده کمی پهن تر شده بود. شروع کردم به دویدن. یک لنگه پوتین توی پایم لق می زد. چند قدم نرفته، کسی توی سرم گفت تنهایش نگذارم.
۱۴ آذر ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۶
دوباره سرش را بالا آورد و زل زد توی صورتم. خودم را در چشمانش دیدم مثل همیشه مهربان بود و چیزی از صداقت همیشگی کم نداشت. از گفته ام پشیمان شدم. گفت: مواظب بچه ها باش. اول خدا و بعد هم تو! نگذار جای خالی من برایشان سوال انگیز باشد.
۲۶ آبان ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۳
با قدم های بی تاب رفت جلو اتاق نگهبانی. بی آن که سرک بکشد، جاسم را دید. داشت بازی می کرد. جاسم بری به ورق ها زد. برگشت سیگارش را بردارد که چشمش به فرج افتاد. نگذاشت خط خوشحالی به صورتش برسد. پنهانش کرد. ورق ها را به پشت، روی میز گذاشت؛ منظم، مثل بادبزن. بلند شد آمد بیرون.
۲۵ آبان ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۸
ما پنج برادر بودیم و یکی از ما، می باید به عنوان خمس به خدا هدیه می شد و چه بهتر که این قرعه به اسم برادر کوچکتان که بسیار گناهکار است افتاد، شاید این امر باعث شود مورد مغفرت الهی قرار بگیریم.
۲۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۶:۳۵
خدایا به این جهت به جبهه آمدم که تو را در آن بیابم و عشق تو مرا از دیارم بیرون آورد، عشق به تو توشه ی راهم بود، حب تو سرمایه سفرم و آرزوی شهادت، تنها خواسته ام.
۲۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۶:۳۴
حجم آتش دشمن به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود. همانجا در دام بعثی ها افتادیم. پیرمرد تا مدتی نمی توانست غذا بخورد. اما خیلی به بچه ها روحیه می داد. با دیدن او فراموش می کردیم که اسیر جنگی هستیم.
۲۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۷:۲۷
نامش سعید گلاب بخش بود. متولد اصفهان. از کودکی ذهن فعال و جستجوگری داشت. خانواده او هم بسیار مذهبی و در عین حال از اعیان اصفهان بودند.
۲۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۴۲
دقايقي در شب عمليات خيبر به همرزمان خود توصيه كرد:«برادران! هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد، رحمتش شامل حال ما مى گرداند. اگراز گردان300 نفرى يك نفر زنده بماند، بايد مقاومت كند.نگوييد چون فرمانده نداريم نجنگيم. فرماندهان اصلى ما خدا و امام زمان هستند.»
۲۶ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۲