72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر
پنجشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۴۰
هوا صاف بود. مشغول جستجو بودم. داخل گودال یک پوتین دیدم. متوجه شدم یک پا داخل پوتین قرار دارد! با بیل وارد گودال شدم. قسمت پایین پای شهید از خاک خارج شد. خاکها حالت رملی و نرم داشت. شروع کردم به خارج کردن خاکها. هر چه خاکها را بیرون می ریختم بی فایده بود. خاکها به داخل گودال برمی گشت!


عجیب

 

 نوید شاهد: هوا صاف بود. مشغول جستجو بودم. داخل گودال یک پوتین دیدم. متوجه شدم یک پا داخل پوتین قرار دارد!

با بیل وارد گودال شدم. قسمت پایین پای شهید از خاک خارج شد. خاکها حالت رملی و نرم داشت.

شروع کردم به خارج کردن خاکها. هر چه خاکها را بیرون می ریختم بی فایده بود. خاکها به داخل گودال برمی گشت!

ناگهان هوا بارانی شد. آنقدر شدت باران زیاد شد که مجبور شدم از گودال بیرون بیایم.

به نزدیک اسکان عشایر رفتم. کمی صبر کردم. باران که قطع شد دوباره به گودال برگشتم. تا آماده کار شدم صدای رعد و برق آمد. باران دوباره با شدت شروع شد.

مثل اینکه این باران نمی خواست قطع شود. دوباره زیر سقف برگشتم. همه خاکهایی که با زحمت از گودال خارج کرده بودم به گودال برگشت. گفتم: اینکه از آسمان می بارد سنگ که نیست! می روم و زیر باران کار می کنم. اما بی فایده بود.

هر چه که از گودال خارج می کردم دوباره بر می گشت. یکی از عشایر حرفی زد که به دل خودم هم افتاده بود. او نمی خواهد برگردد! او می خواهد گمنام بماند.

سوار ماشین شدم برگشتم. در مسیر برگشتم و دوباره به گودال نگاه کردم. رنگین کمان زیبایی درست از داخل آن گودال ایجاد شده بود.

شبیه این ماجرا یکبار دیگر برای بچه های تفحص پیش آمد. در فکه به دنبال پیکر شهدا بودیم.

نزدیک غروب مرتضی درداخل یک گودال پیکر شهیدی را پیداکرد. با بیل خاکها را بیرون می ریخت.

هر بیل خاک را که بیرون می ریخت مقدار بیشتری خاک به داخل گودال برمی گشت!

نزدیک اذان مغرب بود. مرتضی بیل را داخل خاک فرو کرد و گفت: فردا بر می گردیم.

صبح به همرا مرتضی به فکه بر گشتیم. به محض رسیدن به سراغ بیل رفت. بعد آن را از داخل خاک بیرون کشید و حرکت کرد! با تعجب گفتم: آقا مرتضی کجا می ری؟!

نگاهی به من کرد و گفت: دیشب جوانی به خواب من آمد و گفت: من دوست دارم در فکه بمانم! بیل را بردار برو!

با آمبولانس به سمت دهلران برمی گشتم. پشت شیشه ماشین نوشته بود: همسنگرم کجایی.

در راه شدید خوابم گرفت. گوشه ای نزدیک دشت عباس توقف کردم. کمی استراحت کردم. شخصی به شیشه می زد!

بلند شدم. از پیرمردهای عشایر بود. گفت: آقا دنبال من بیا!

با موتور جلو می رفت. من هم به دنبال او. در جاده عین خوش حدود سه کیلومتر جلو تر توقف کرد! کنار تپه خاکی کوچکی رفت. خاکها را کنار زد.

دو شهید بی نشان آرام در کنار هم خوابیده بودند! فهمیدم آن خواب بی موقع بی دلیل نبوده. پرسیدم: چی شد که دنبال من آمدی؟ گفت: پشت شیشه ماشین را خواندم.

راوی: بسیجیان تفحص
منبع: شهید گمنام/ 72 روایت از شهدای گمنام و جاویدالاثر/ گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی/1393

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده