حسن قرباني نسبي، ششمين فرزند رضا قرباني و معصومه ترابي ، در يكم دي ماه سال 1342 در روستاي سين برخوار به دنيا آمد. فرهنگ ديني حاكم بر خانواده سبب گشت تا او را حسن نام نهند . پدرش براي تأمين معاش زندگي به كشاورزي مي پرداخت. حسن فعال و پر جنب وجوش بود و اكثر اوقات بيرون از منزل پدر را ياري مي نمود.

زندگینامه شهید حسن قربانی نسبی

 


نوید شاهد:  حسن قرباني نسبي، ششمين فرزند رضا قرباني و معصومه ترابي ، در يكم دي ماه سال 1342 در روستاي سين برخوار به دنيا آمد. فرهنگ ديني حاكم بر خانواده سبب گشت تا او ر ا حسن نام نهند . پدرش براي تأمين معاش زندگي به كشاورزي مي پرداخت.

حسن فعال و پر جنب وجوش بود و اكثر اوقات بيرون از منزل پدر را ياري مي نمود. با عموهايش خيلي خوب بود و مرتب با آن ها رفت و آمد مي كرد . به والدين كمك مي كرد. بيرون از خانه در صحرا به سر مي برد و به مادرش خيلي علاقه داشت.

با اينكه 10 تا خواهر و برادر بودند و از پس مخارج زندگي بر نمي آمدند ولي او براي تحصيل به مدرسه رفت. در سال 1349 تحصيلات ابتدايي را در مدرسه رفيعي آغاز نمود . او در زمينه انجام تكاليف خودكفا بود و به تنهايي در اين زمينه مي كوشيد . كمتر اوقات فراغت داشت و اگر در خانه بود به كارهاي دامداري رسيدگي مي كرد. كمي شجاع تر از كودكان ديگر بود. پس از اتمام دوران ابتدايي در سال 1354 به علت كار و كشاورزي ناچار به ترك تحصيل شد و فقط تا پنجم ابتدايي درس خواند، بچه هاي روستا همه كار مي كردند و تا پنجم مي خواندند. در سنين نوجواني بود كه در كارخانه كوره پزي كار مي كرد و بعد از مدتي آهنگري را پيشه خود ساخت.

حسن در انجام واجبات كوشا بود و راه و رسم زندگي را از كتاب آسماني، قرآن كريم، فرا گرفت. به آدم هاي خوب و مومن علاقه داشت .

قرآن مي خواند و به بچه هاي كوچك هم در مسجد محل قرآن مي آموخت . شب هاي جمعه دعاي كميل را برپا مي كرد. در تظاهرات شركت مي نمود.

در آگاهي و بيداري جوانان و همسالان خود كوشا بود. شجاعت و هوشياري در انجام عمل او را ياري رساند تا يكي از بهترين و فعال ترين جوانان انقلابي باشد.

رمضان قرباني، برادرش، مي گويد: « هميشه سفارش مي كرد: با هم باشيم و حرف امام را گوش كنيم و سعي كنيم مسجد، دعا و نماز جماعت و نماز جمعه را برپا نگاه داريم و در صحنه هاي انقلاب حاضر باشيم.» هميشه به خانواده شهدا سر مي زد. بعد از تشكيل نهاد مقدس بسيج عضو اين نهاد شد.

اكثر اوقات در بسيج مشغول بود . به ورزش هاي شنا و كاراته علاقه خاصي داشت و بچه هاي بسيج را تشويق به ورزش مي كرد. شب ها در روستاي سين مشغول گشت زني مي شد تا عوامل فساد را شناسايي كند. او يكي از برپاكنندگان كلاس هاي قرآن بود . بچه ها را در مسجد جامع شهر جمع مي نمود و خود شخصاً قرآن را به آنان تعليم مي داد. او در برگزاري مراسم دعاي كميل در شب هاي جمعه كوشا بود. در انجمن اسلامي روستا نيز فعاليت داشت و در فعاليت هاي فرهنگي و سياسي شركت مي نمود. او به همراه دوستانش گروه مبارزه با منكرات را تشكيل داده بود. اگر چه تحصيلات او در حد ابتدايي بود، اما با مطالعه كتاب هاي شهيد دستغيب و شهيد مطهري در ارتقاء سطح علمي و مذهبي خويش مي كوشيد. علاقه خاصي به نماز داشت و نماز را با خضوع و خشوع كامل مي خواند.

بزرگترين آرزويش رفتن به جبهه بود و خودش مي گفت:« بهترين اميد و آرزوي من اين است كه در راه اسلام درخون خود غوطه ور شوم و اين جسم فاني ام از بين برود.»

او هيچ وقت از آينده صحبت نمي كرد و دل به اين دنيا نبسته بود. جنگ كه شروع شد چون سن كمي داشت اول او را نمي پذيرفتند به همين خاطر در شناسنامه اش دست برد و دو سال خود را بزرگتر معرفي كرد.

جهت لبيك به نداي رهبرش به كردستان اعزام گشت و مدت سه ماه در كردستان فعاليت داشت. هدف و انگيزه اش از رفتن به جبهه تنها رضاي خدا و خدمت به اسلام بود و خودش جنگ را يك نعمت مي دانست از خدا مي خواست كه به جوانان و اين ملت توفيق حفاظت و حراست از انقلاب را عطا فرمايد.

حسن در عمليات طريق القدس و محرم خوش درخشيد و چنان شجاعانه جنگيد كه به عنوان عضو شايسته در اطلاعات- عمليات لشكر امام حسين (ع) پذيرفته گرديد. حضور دليرانه او در شناسايي منطقه عملياتي فتح المبين موجب گشت تا به فرماندهي گروه شناسايي برگزيده شود. او در جبهه آرامش را حس مي كرد و انجام تكاليف و عمل به وظيفه برايش مهم بود. وقتي در عمليات بدر در سال 1363 از ناحيه ريه مجروح گشت، حاضر نشد منطقه را رها كند و درد را تحمل كرد . او در عمليات هاي والفجر مقدماتي و والفجرهاي 1و 2و 3و 4 حضور داشت . در عمليات والفجر4  با آنكه وضع جسماني اش بر اثر مجروحيت مساعد نبود اما پا به پاي رزمندگان جلو مي رفت.

همه وقتش در جبهه بود. هر چند وقت يك بار كه به مرخصي مي آمد، بيشتر به خانواده هاي شهدا سركشي مي كرد، اگر هم در روستا بود يا به مسجد مي رفت و يا با بچه هاي بسيج همكاري مي كرد. كاظم قرباني، دوست و همرزمش، مي گويد: « در منطقه سوركوه در غرب بوديم. آن روز سردار موسوي مكه بودند و حسن هم مجروح شده بود. تعدادي از بچه ها براي گشت زني رفتند و ارتفاعات سوركوه طوري بود كه بچه ها وقتي مي رفتند در شيارها گم مي شدند و نمي توانستند شناسايي كنند. بعد حسن قرباني با همان حالت مريضي براي گشت رفت و بعد از48 ساعت برگشت و خودش به تنهايي موفق شده بود، موقعيت دشمن را شناسايي كند، وقتي برگشت حالش بد شده بود و به بيمارستان تهران انتقال يافت، دكتر به ايشان گفت: شما تا يك سال نبايد به جبهه برويد و بايد استراحت كنيد، بعد از رفتن به اصفهان و بهبودي نسبي دوباره به جبهه بازگشت.»

معصومه ترابي، مادرش، مي گويد:« مي گفتند در يكي از عمليات ها بچه ها محاصره شده بودند. همه خود را به نحوي نجات دادند و قرباني مانده بود و تنها با يك اسلحه عراقي ها را وادار به عقب نشيني كرده بود كه به خاطر همين عمل مورد تشويق قرار گرفته بود.»

در عمليات والفجر8  به عنوان فرمانده اطلاعات ، خستگي ناپذير به شناسايي منطقه مي پرداخت. منطقه عملياتي در آب هاي هور بود و شناسايي در آ ب كار را برايش مشكل نموده بود. چون او از ناحيه ريه آسيب ديده بود، نمي توانست در اين عمليات شركت كند و وارد آب شود. پس بازگشت و براي رزمندگان دعا كرد. بعد از مدتي رزمندگان موفق و پيروز بازگشتند.

او در جبهه يكي از اركان لشكر مقدس 14 امام حسين(ع) بود و هيچ وقت شانه از زيربار مسئوليت خا لي نمي كرد . در حين اينكه جانشيني اطلاعات- عمليات لشكر را به عهده داشت، مسئوليت گردان يونس (ع) را- كه كار اين گردان غواصي بود- نيز به عهده گرفت و اسم اين گردان را به دليل اينكه حضرت در شكم ماهي به امر خدا قرار گرفت، نام گذاري كرد.

به خاطر شجاعت زيادش به او لقب شير ميدان داده بودند. در اواخر سال 1360 در 18 سالگي به پيروي از سفارش پيغمبر (ص) با دختري مومن و باخدا به نام زهرا قرباني ازدواج نمود . زندگي مشترك آن ها سه سال بيشتر طول نكشيد و در اين زمان او صاحب پسري شد ولي فرزندش را نديد و به شهادت رسيد.

زهرا قرباني، همسرش، مي گويد:« سفارش مي كرد كه از فرزندم خوب مواظبت كن و حجابت را حفظ كن. مي گفت: اگر فرزندم پسر بود نام او را ابراهيم و اگر دختر بود خديجه نام بگذار و دو چيز است كه رابطه انسان را با دنيا وصل مي كند: يكي شهيد و يكي فرزند صالح.»

در عمليات والفجر8  براي شناسايي و ديدن خاكريز رفته بود كه ببيند آماده شده يا نه كه گلوله تانكي نزديكي ايشان خورد و منفجر شد و ايشان به شهادت رسيد.

اين حادثه در تاريخ 1364/11/25 و در منطقه فاو اتفاق افتاده است. سردار شهيد حسن قرباني سين در وصيت نامه خود چنين مي نويسد: «با نام و ياد خدا و براي خدا و به يگانگي خداوند بخشنده و مهربان شهادت مي دهم. خداوندا، چه بنويسم. نوشتني ها را شهدا نوشتند و گفتني ها را گفتند .

اين چندمين وصيتي است كه مي نويسم و مدتي است كه از قافله شهيدان عقب مانده ام. ولي اي خداي بزرگ، از تو مي خواهم كه خون ناقابل اين بنده حقير را به درگاهت قبول كني، چند چيز است كه رابطه انسان را با دنيا وصل نگه مي دارد: يكي شهيد و يكي فرزند صالح و خدمت گزار به مردم است. اي مردم سعي كنيد شغل حلال و شغل پيامبران، كشاورزي، را از دست ندهيد كه شخصيت شما و روزي شما و آن خالص بودن تان در شغل است و سعي كنيد مسجد، دعا و نماز جماعت را برپا كنيد.»

پيكر پاكش بعد از تشييع در امامزاده كمال الدين سيني در شهرستان برخوار و ميمه به خاك سپرده شد.

پي نوشت ها

-1 پرونده كارگزيني شاهد - فرم اطلاعات شهيد

-2 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 1

-3 قرباني، رضا- سرگذشت پژوهي 1، ص 3

-4 همان، ص 8

-5 همان، ص 9

-6 همان، ص 4

-7 همان، ص 5

-8 همان، ص

-9 همان، ص 6

-10 همان، ص 7

-11 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 1

-12 قرباني، رمضاني - سرگذشت پژوهي 4

ص 26

-13 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 1

-14 قرباني، رمضان- سرگذشت پژوهي 4

ص 27

-15 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، 1

-16 قرباني، كاظم - سرگذشت پژوهي،

ص 33

-17 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 2

-18 همان، ص 3

-19 قرباني، حسن- سرگذشت پژوهي، ص 30

-20 قرباني، رضا- سرگذشت پژوهي، ص 10

-21 همان، ص 9

-22 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-23 قرباني، كاظم- سرگذشت پژوهي، ص 30

-24 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 4

-25 همان، صص 4 و 5

-26 قرباني، رضا- سرگذشت پژوهي، ص 11

-27 همان، ص 33

-28 همان، ص 13

-29 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 5

-30 همان- برخوار و ميمه ص 1

-31 قرباني، رضا- سرگذشت پژوهي، ص 12

-32 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 4

-33 قرباني، زهرا- سرگذشت پژوهي، ص 18

-34 همان، ص 17

-35 قرباني، كاظم- سرگذشت پژوهي، ص 31

-36 پرونده فرهنگي شاهد- فرم تجميع

-37 همان- وصيت نامه

-38 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 2

 

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده