مهدی اسدی در نوزدهم آذرماه سال 1340 چشم به جهان گشود. وی در کودکی به جثه ای درشت و قوی داشت. مادرش وی و سه برادر دیگرش را به کمک پدرش با کار کردن، آنها را بزرگ کرد و به مدرسه فرستاد.
زندگی نامه شهید مهدی اسدی فکور

نویدشاهد
: مهدی اسدی در نوزدهم آذرماه سال 1340 چشم به جهان گشود. وی در کودکی به جثه ای درشت و قوی داشت. مادرش وی و سه برادر دیگرش را به کمک پدرش با کار کردن، آنها را بزرگ کرد و به مدرسه فرستاد.
شهید مهدی اسدی در شروع تحصیات ابتدایی به سر کار می رفت. او هم درس می خواند و هم کارمی کرد. خصوصیت بارز او کم حرف بودن و مهربان بودن او بود. و با این وضع زندگی خود را ادامه می داد. تا اینکه وارد هنرستان شد و در رشته مکانیک به تحصیل مشغول شد. ولی از کار کردن دست بر نمی داشت. زیرا او از این طریق تا  حدودی خرج خود و خانه را در می آورد. تا کلاس سوم هنرستام خواند. چند مدتی برای خود مغازه اجراه کرد و برای خود کار می کرد. تا اینکه مدتی نگذشت تا به  تعمیرگاه ماشین های ضد گلوله دولتی و جبهه گروه چمران رفت.
او بعد از دو سال از طریق بسیج سپاه پاسداران به جبهه ی قصر شیرین اعزام شد. چند ماهی که در جبهه بود کلی دگرگون شده بود. انگار گم شده ی خود را از سال های دور یافته بود. خیلی متواضع و نورانی شده بود. حالت روحانی به خود داشت. به مادر خود بیش از گذشته احترام و اهمیت می داد. همواره سعی می کرد رضایت او را جلب کند. پس از پنج ماه او مسئول پچ تپه و گروهان آن منطقه شده بود. او در مدت عزیمتش به جبهه کم نامه می نوشت و کم به مرخصی می آمد.
بنده که پسر خواهر مهدی هستم، این مدت که جبهه بودم حالت و خلوص او ما را جذب و علاقمندتر به خود کرده بود. وقتی رفتیم برای مشایعت او در هنگام رمخصی، گفت : دایی جان برای مادرت نامه بنویس، لدش برای تو تنگ می شود. گفت: غام جان ما آنجا اکثراً گشت و مأموریت می رویم. با خجالت گفت : ما که لیاقت شهادت را نداریم ولی اگر شهید شدم می خواهم به دوری من کمی عادت کرده باشند. تا اینکه سعادت نصیب ما شد.
بنده که از جبهه آمده بودم، مهدی هم یک مرخصی قبل از قبل از مرخصی آخر شهید مهدی اسدی زندگی نامه 319 آمده بود و با اصرار بنده و مادرش و مهدی شب 28 صفر رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن(ع) به مشهد مقدس رفتیم. در آن شب عزیز بنده شاهد بود که نیمه های شب که همه ی مردم در صحن عزاداری و مناجات می کردند، بعداز زیارت قطرات اشک بر گونه های مهدی حلقه زده بود و می گفت مادر از آقا امام رضا یک چیز خواسته ام امیدوارم قبول کند. مادرش احساس کرد که او آرزوی شهادت در سر دارد . و مادرش با احساس مادری گفت: انشاء الله خدا شما را پیروز کند تا اینکه در روز 1/ 1/ 1362 در جبهه قصر شیرین به شهادت رسید و در روز 62/1/4 خبر شهادت مهدی اسدی را برای خانواده اش آوردند.

والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده