كاظم حبيب - فرزند نصراللّه - در سال 1340 در شهرستان شيروان به دنيا آمد. نصراللّه محسنى نسب - پدر شهيد - مى‏ گويد: «قبل از تولّد فرزندم، پسر ديگرى داشتيم كه در حوض آب افتاد و غرق شد. با فوت او ما بسيار غمگين بوديم و با به دنيا آمدن كاظم قوّت قلب گرفتيم. در سه - چهار سالگى مريضى سختى گرفت كه با مداواى زيادى بهبود پيدا كرد.»

زندگی نامه شهید کاظم حبیب+ تصاویر منتشر نشده

نویدشاهد: كاظم حبيب - فرزند نصراللّه - در سال 1340 در شهرستان شيروان به دنيا آمد. نصراللّه محسنى نسب - پدر شهيد - مى‏ گويد: «قبل از تولّد فرزندم، پسر ديگرى داشتيم كه در حوض آب افتاد و غرق شد. با فوت او ما بسيار غمگين بوديم و با به دنيا آمدن كاظم قوّت قلب گرفتيم. در سه - چهار سالگى مريضى سختى گرفت كه با مداواى زيادى بهبود پيدا كرد.»

كودكى پر جنب و جوش بود. به قرآن و كتاب‏ هاى دينى علاقه داشت. از همان كودكى پشت سر پدر و مادرش مى ‏ايستاد و با آن‏ ها نماز مى ‏خواند. به تكليف نرسيده بود، ولى نمازش را به طور مرتّب مى‏ خواند.

به درس خواندن بسيار علاقه داشت. دوره‏ ى ابتدايى و راهنمايى را در مدرسه ‏ى مجتمع مهدوى و دوره‏ ى دبيرستان را در شيروان و در رشته‏ ى علوم تجربى به پايان برد. به خاطر علاقه‏ اش به كشاورزى مى ‏خواست در آينده در رشته‏ ى مهندسى كشاورزى تحصيل نمايد.

به پدر و مادرش احترام مى ‏گذاشت. تا پدرش اجازه نمى‏ داد نمى ‏نشست. در حضور آن‏ ها حتّى اگر خوابيده و يا مريض بود، پاهايش را دراز نمى ‏كرد. پدرش را پدر خطاب نمى ‏كرد و مى ‏گفت: «حاج آقا». در كارهاى خانه به مادرش كمك مى‏ كرد.

در سه ماه تعطيلى تابستان به كارخانه‏ ى قند نزد پدرش مى ‏رفت و به او كمك مى‏ كرد.

به ورزش فوتبال، شنا و كوهنوردى مى ‏پرداخت. همچنين به طرّاحى و خوش ‏نويسى علاقه‏ مند بود.


زندگی نامه شهید کاظم حبیب+ تصاویر منتشر نشده

اوقات بيكارى به مسجد مى ‏رفت، كتاب‏ هاى شهيد مطهّرى، شهيد طالقانى، آيت اللّه دستغيب و كتاب ‏هاى مذهبى را مطالعه مى‏ كرد.

در مسجد بسيار فعّال بود. در ماه مبارك رمضان كه در مسجد افطارى مى‏ دادند، او در آشپزخانه و آبدارخانه بسيار كمك مى ‏كرد.

با افراد فهميده و با ادب رابطه داشت. در انتخاب لباس بسيار حسّاس بود. به افراد صادق علاقه‏ مند و از آدم‏ هاى دو رو و منافق بيزار بود و با كسانى كه به نماز، روزه و حجاب مقيّد نبودند صحبت مى ‏كرد تا آن‏ ها را به راه درست هدايت كند. به خواهرش توصيه مى ‏كرد: «حجاب را رعايت كنيد.» به همسايه‏ ها بسيار كمك مى ‏كرد. براى آن‏ ها فرش مى‏ شست. و همه از او راضى بودند.

به افراد مريض و بى بضاعت كمك مى‏ كرد و سهميه‏ ى غذايش را براى آن‏ ها مى ‏برد. پول تو جيبى ‏اش را جمع مى ‏كرد و به افراد مستحّق مى ‏داد. طورى به مردم كمك مى ‏كرد كه كسى متوجّه نمى ‏شد.

نصراللّه محسنى نسب - پدر شهيد - مى‏ گويد: «من در كارخانه‏ ى قند شيروان كار مى ‏كردم. روز فوت كه آيت اللّه طالقانى يكى از كارگران آن‏ جا نسبت به امام و آيت اللّه طالقانى حرف زشتى زد. من به همراه چند نفر ديگر با او درگير شدم و كارمان به دادگاه كشيد. در دادگاه ما را محكوم كردند و به زندان افتاديم. پسرم - كاظم كه در دفتر امام جمعه شيروان بود - بسيار تلاش كرد و توانست در مدّت يك روز ما را از زندان بيرون بياورد.»

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «ايشان براى خانواده‏ هاى محروم، نفت، آذوقه و لباس مى ‏بردند و كسى متوجّه نمى ‏شد. ما بعد از شهادت ايشان فهميديم كه به چه كسانى كمك مى‏ كردند. يك روز بعد از شهادت شهيد به مزارشان رفتيم. در آن‏ جا خانمى بسيار گريه مى ‏كرد. از او پرسيديم: چه شده است؟ گفت: اين شهيد در زمان حياتش خرجى ما را مى ‏داد و هر كمبودى كه داشتيم جبران مى‏ كرد. مشكلات ما را حل مى‏ كرد. هر درد دلى داشتيم به او مى‏ گفتيم. وقتى كه به شهادت رسيد، فكر كردم فرزند خودم شهيد شده است.»

از ويژگى ‏هاى بارز ايشان از خودگذشتگى و ايثار بود. آرزو داشت به مكّه برود و زمانى كه مى‏ توانست به مكّه برود، او اين سفر را به دوستش هديه كرد.

در جلسات دعاى ندبه و كميل شركت مى ‏كرد. در ماه محرّم به سينه ‏زنى و عزادارى مى ‏پرداخت. به نماز جمعه مى‏ رفت و ديگران را هم تشويق مى ‏كرد. نمازش را سروقت مى ‏خواند.


زندگی نامه شهید کاظم حبیب+ تصاویر منتشر نشده

در سال 1363 از شيروان به مشهد مقدّس مهاجرت كرد.

قبل از انقلاب در راهپيمايى‏ ها شركت مى ‏كرد. شعار «اللّه اكبر» و «مرگ بر شاه» را مى‏ گفت. در تظاهرات مورد ضرب و شتم مأموران شاه قرار گرفت و مجروح شد.

در دورانى كه به مدرسه مى‏ رفت، عكس شاه را از صفحه ‏ى اوّل كتاب پاره كرد. در كارخانه قند عدّه ‏اى شعار «جاويد شاه» را سر مى ‏دادند كه او و دوستانش با آن‏ها درگير شدند.

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «در تمامى راهپيمايى ‏ها ما را هم با خودش مى‏برد و مى ‏گفت: بگوييد «مرگ بر شاه» او كوكتل مولوتوف درست مى ‏كرد.»

همچنين مى ‏گويد: «قبل از انقلاب من با برادرم - كاظم - به مدرسه مى‏ رفتيم. من با روسرى مى ‏رفتم و برادرم مرا بسيار تشويق مى ‏كرد. مدير مدرسه كه يك ساواكى بود، يك روز مرا به شدّت كتك زد. برادرم بسيار ناراحت شد و با مدير مدرسه بحث كرد. او دست‏ هاى ما را در برف فرو كرد و با كابل ما را كتك زد. برادرم گفت: روزى شما را به خاك مى ‏نشانيم.»

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و با تشكيل بسيج در شيروان، عضو اين نهاد شد و به فعّاليّت پرداخت.

به دستور امام روزهاى پنج‏ شنبه را روزه مى ‏گرفت. به نماز جمعه مى ‏رفت. در دفتر امام جمعه شيروان همكارى مى‏ كرد. به منزل افراد ثروتمند مى ‏رفت و آن ‏ها را نسبت به مسايل دينى آگاه مى‏ كرد. با اين كه مى ‏دانست آن‏ها فيلم و نوارهاى مبتذل در منزل دارند، ولى امر به معروف مى ‏كرد. مى‏ گفت: «همين يك ساعتى را كه در كنار من هستند و نوار موسيقى گوش نمى ‏دهند، ارزش دارد.» او حتّى پول غذايش را به عنوان خمس و يا زكات به مستمندان مى ‏داد.

از ضدّانقلابيّون و به خصوص بنى صدر متنفّر بود. مى ‏گفت: «او يك ضدّانقلاب است.» علاقه ‏ى زيادى به روحانيون داشت. پدر خانمش روحانى بود. هر وقت ايشان نماز مى‏ خواند، او هم به ايشان اقتدا مى ‏كرد.

با شروع جنگ در سال 1359 و در 17 سالگى درس را رها كرد و جزو اوّلين گروه‏ هايى بود كه به جبهه‏ هاى حق عليه باطل شتافت. مى‏ گفت: «بايد كشور را از دست دشمنان خارج كنيم.»

به كسب علم و دانش علاقه داشت. مى‏ گفت: «بعد از اتمام جنگ ادامه تحصيل خواهم داد.»

به خاطر دين، رضاى خدا و اطاعت از امر رهبرى قدم در راه جبهه گذاشت. او خانواده ‏اش را براى رفتن به جبهه تشويق مى ‏كرد.

نصراللّه محسنى نسب - پدر شهيد – مى ‏گويد: «دوره‏ى امدادگرى را در دبيرستان گذرانده بود و اوّلين بار به عنوان امدادگر به جبهه رفت. به من گفت: پدر، مى ‏خواهم به جبهه بروم، شما رضايت مى ‏دهيد؟ گفتم: از مادرت اجازه گرفته ‏اى؟ گفت: بله. فقط رضايت شما مانده است. من هم با رضايت كامل پشت نامه ‏اش را امضا كردم. او بعد از مدّتى به استخدام سپاه درآمد.»

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «خيلى دوست داشت به جبهه برود. مى ‏گفت: رفتن به جبهه واجب است. به خاطر اين كه سنش كم بود، شناسنامه‏اش را دست ‏كارى كرد تا بتواند به جبهه برود. مادرم به او مى ‏گفت: صبر كن يكى - دو سال ديگر به جبهه برو. مى ‏گفت: بايد از همين ابتداى جنگ به جبهه رفت. افرادى به جبهه مى‏ روند كه يا تك فرزندند و يا نان ‏آور خانه هستند و ما نيز بايد همدوش آن‏ ها قرار بگيريم.» كاظم مى ‏گفت:«الآن جبهه به همه نياز دارد و تا زمانى كه جنگ باشد، من در جبهه مى ‏مانم.» آروز داشت هرچه زودتر جنگ تمام شود.

در قسمت بهدارى به عنوان امدادگر خدمت مى‏ كرد. مدّتى با شهيد كاوه در گردان ويژه‏ ى شهدا بود. براى آموزش نظامى به نيروها پادگان امام رضا(ع) در مشهد اعزام شد. معاون گردان بود. مسئوليّت آموزش نظامى لشكر 43 امام على(ع) در باختران را برعهده داشت و براى تكميل دوره‏ ى آموزش نظامى مدّتى به لبنان رفت. به آموزش نظامى افغان‏ ها در مرز افغانستان و ايران مى ‏پرداخت. همچنين مسئول آموزش سپاه بودند، ولى هيچگاه از سمت و موقعيّتشان صحبت نمى ‏كردند و ما بعد از شهادت ايشان فهميديم كه ايشان چه سمتى داشتند. زمانى كه عدّه‏ اى از همرزمان ايشان از اهواز و باختران براى تشييع پيكر مطهّرش به مشهد آمدند، مى‏ گفتند: «ما جانمان را مديون شهيد هستيم.» به خاطر اين در باختران ورزشگاهى را به نام شهيد كاظم حبيب ساخته ‏اند.

همرزمانش مى ‏گفتند: «ايشان در جبهه غذايش را نمى ‏خورد و به رزمندگان مى‏ داد.» زمانى كه رزمندگان را آموزش مى ‏داد و آن ‏ها خسته مى ‏شدند، براى رفع خستگى آن ‏ها لطيفه ‏اى تعريف می ‏كرد.

زمانى كه سمت آموزش نظامى را بر عهده داشت، هميشه نگران و منقلب بود. مى ‏گفت: «هر روز صدها جوان براى آموزش نزد من مى‏ آيند و بعد مثل گل پرپر مى ‏شوند و به شهادت مى‏ رسند. جنگ مانند سفره‏ اى است كه پهن شده است و خداوند از هر كسى كه راضى باشد، او را از اين سفره متنعّم مى ‏كند و توفيق شهادت را به او مى ‏دهد.آرزو مى‏ كنم خداوند مرا هم مثل بقيه شهدا قبول نمايد.»

عفّت خدا داد حسينى به نقل از خود شهيد مى ‏گويد: «بمباران شديدى در منطقه بود و خانمى مى ‏خواست وضع حمل كند كه پايش قطع شده بود. ما با انگشتانمان رگ ‏هاى پاى او را گرفته بوديم تا خونريزى نكند و او را سريع به بيمارستان رسانديم.»

همچنين مى ‏گويد: «در عمليّاتى در جنوب، در نيزار سوار قايق بوديم. دشمن به طرف ما تيراندازى مى‏ كرد و ما پشت نيزار پنهان شديم و آيه ‏ى «وجعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً...» را خوانديم و دشمن بدون اين كه ما را ببيند عبور كرد و ما به لطف خدا نجات پيدا كرديم و سالم برگشتيم.»

او دوستدار همسرى متدّين و از يك خانواده اى روحانى بود. كاظم حبيب در نيمه شعبان سال 1362، - در 22 سالگى - با خانم بى ‏بى عفّت خداداد حسينى پيمان ازدواج بست كه مدّت زندگى مشترك آن‏ ها 4 سال بود.

همسر شهيد مى‏ گويد: «پدرم اصرار داشتند كه من با يك سيّد ازدواج كنم. وقتى كه ايشان به خواستگاريم آمدند، شب خواب ديدم كه فردى به خواستگاريم آمده و من جواب ردّ داده‏ام. آقايى به من گفت: تو چرا جواب ردّ دادى؟ گفتم: چون سيّد نبود. گفتند: اگر سيّد نيست، شيعه ‏ى حضرت على(ع) كه هست. ايشان فردى معتقد، با ايمان و قابل اعتماد بودند.»

همچنين مى ‏گويد: «بعد از مراسم عقد، ايشان دستانش را به طرف آسمان برد و اوّلين دعايشان اين بود: «اللهم ارزقنا توفيق الشهادة» ايشان همان اوايل ازدواجمان به من گفتند: ما چهار سال بيشتر با هم زندگى نمى‏ كنيم. ما در نيمه شعبان سال 1362 ازدواج كرديم و ايشان در سوم شعبان سال 1367 به شهادت رسيدند. گويى به ايشان الهام شده بود. در روز جشن عروسيمان در تالار بچّه‏ ها با زدن روى ميز دست مى ‏زدند، ناگهان شهيد بسيار ناراحت شد و از پشت پرده به آن‏ ها گفت: ساكت باشيد. شايد در ميان ما خانواده‏ ى شهيدى باشد كه ناراحت شوند. بعداً من از ايشان پرسيدم: چرا اين كار را كرديد؟ گفتند: چون هر لحظه كه ما در اين جا پايكوبى مى ‏كنيم، ده ‏ها جوان در جبهه به شهادت مى ‏رسند. بعد از مراسم عقد، ايشان براى آموزش به لبنان رفتند.»

حاصل ازدواج آن‏ها دو فرزند است. زهرا در 12/2/1365 و محمّدحسين در 21/5/1366 به دنيا آمدند. به خاطر اعتقادى كه به حضرت امام حسين(ع) و حضرت زهرا(س) داشت، نام فرزندانش را هم زهرا و حسين گذاشت. زمانى كه دخترش به دنيا آمد بسيار خوشحال شد. آرزو داشت دخترش دكتر و پسرش روحانى شود.

زهرا حبيب - فرزند شهيد – مى ‏گويد: «پدرم دوست داشتند كه من تحصيلات عاليه داشته باشم؛ پزشك شوم. مى ‏گفتند: اگر تحصيلات عاليه داشته باشيم، كشور پيشرفت مى‏ كند و افراد جامعه معتقد و مسئوليّت‏پذير مى‏شوند. ايشان نسبت به پاكيزگى مقيّد بودند. مادرم را بسيار تشويق مى ‏كردند تا ادامه تحصيل دهند.»

بى‏بى عفّت خداداد حسينى - همسر شهيد – مى ‏گويد: «ايشان در شستن لباس، غذا پختن و تزيين منزل به من كمك مى ‏كردند. ما دفترچه ‏ى سپاه داشتيم ولى از آن استفاده نمى ‏كرديم. ايشان مى ‏گفتند: اين مال بيت المال است، ما كه محتاج نيستيم. افراد نيازمندى هستند كه بايد از آن استفاده كنند. ايشان صادق، راستگو، فعّال و پر جنب و جوش بودند، اگر مهمانى داشتيم، سعى مى ‏كردند نهايت پذيرايى را انجام دهند. هميشه آراسته و پاكيزه بودند. به ايشان گفتم: كارهاى معنوى شما در جبهه و اين شيك پوشى چندان سازگارى باهم ندارند. مى‏ گفتند: به نظر من اين‏ ها هيچ منافاتى با هم ندارند. مؤمن هميشه بايد آراسته و پاكيزه باشد.»

به خانواده‏اش توصيه مى‏كرد: «صبور باشيد، مثل حضرت زينب(س) عمل كنيد، حجابتان را رعايت كنيد و نمازتان را سر وقت بخوانيد.»

اخلاق و رفتار خوبى داشت. با همه مهربان بود. زمانى كه پدر خانمش مريض بود و به او گفتند: «كاظم آمد.» گفت: «الحمدلله، خوب شد كه ايشان آمد.» و حالش بهتر شد.

زمانى كه به لبنان رفته بود، دوستان بسيار زيادى را پيدا كرده بود و وقتى آن‏ها به مشهد آمدند او را به عنوان مهماندار انتخاب كردند.

از جبهه كه بر مى ‏گشت، به ديدن اقوام مى‏ رفت. به خانواده‏ هاى شهدا سر مى ‏زد. احترام خاصّى براى خانواده‏ هاى شهدا قايل بود.

هر هفته به معراج شهدا مى ‏رفت. سنگ شهدا را با گلاب مى‏ شست. مى ‏گفت: «چون مادران شهدا صورت فرزندانش را مى‏ بوسند بايد بوى گلاب بدهد و خوش ‏بو باشد.»

عفّت خداداد حسينى - همسر شهيد - مى‏ گويد: «هر وقت به مسافرت مى‏ رفتيم و به هر شهر كه مى‏ رسيديم، اوّلين جايى كه مى ‏رفتيم مزار شهدا بود. احترام خاصّى به خانواده‏ هاى شهدا مى ‏گذاشت.»

همچنين مى ‏گويد: «هر وقت ايشان به مرخّصى مى‏ آمدند، مى‏ گفتند: اين‏جا برايم مانند قفس است. در آن‏جا به من نياز است و بايد به رزمندگان آموزش بدهم. او سريع دوباره به جبهه مى ‏رفت.»

همسر شهيد در ادامه مى‏ گويد: «آن زمان اكثر خانواده‏ هاى رزمنده كه به بدرقه‏ى رزمندگان خود مى ‏رفتند، اظهار دلتنگى و گريه مى‏كردند، ولى من خودم را كنترل مى‏ كردم. يك ‏بار شهيد به من گفتند: مثل اين كه تو هيچ احساسى نسبت به رفتن من ندارى؟ آن وقت من اشكم سرازير شد.»

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «وقتى كه ايشان به جبهه مى ‏رفتند، من گريه مى ‏كردم. ايشان به من مى‏ گفتند: گريه نكن، من به دست عراقى‏ ها كشته نمى ‏شوم. اگر عمودى برنگشتم، افقى بر مى ‏گردم.»

نصراللّه محسنى نسب - پدر شهيد – مى ‏گويد: «همرزمانش از او بسيار راضى بودند، مى ‏گفتند: او در آن جا سنگر درست مى‏ كند، كيسه ‏هاى خاك را روى پشت مى ‏گذارد و جابه جا مى ‏كند. حتّى آن‏ ها به ديدن ما آمدند و از ما بسيار تشكّر كردند. مى ‏گفتند: دوست داشتيم ببينيم كاظم را چه كسى بزرگ كرده است. مادر و پدر او چه قدر سواد دارند كه اين فرزند را به اين خوبى تربيت كرده‏ اند.»

كارهاى بسيار بزرگى انجام داده است. به خاطر علاقه‏ ى زيادش به گل و گياه در پادگان امام‏رضا(ع) درخت و گل و گياه زيادى كاشت كه هنوز يادگارى‏ هايش به جا مانده است. جادّه‏ هاى خرمشهر به همّت ايشان آسفالت شد. او تمام اين كارها را فقط براى رضاى خدا و بدون هيچ چشم ‏داشتى انجام داد.

مطيع اوامر محض امام بود. اگر كسى به انقلاب و امام حرفى مى ‏زد ناراحت مى‏شد. امر به معروف و نهى از منكر مى ‏كرد تا وظيفه ‏اش را انجام داده باشد. مى‏ گفت: «امر به معروف واجب است.» هر وقت تصوير امام را در تلويزيون مى‏ ديد، مى ‏گفت: «امام قلب من است. من فداى امام مى ‏شوم. حاضرم چند سال از عمرم را به امام خمينى بدهم.» هر وقت سخنرانى امام پخش مى ‏شد او با دقت گوش مى ‏داد.

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «ما از اهواز كه برمى‏ گشتيم در جنگل گلستان براى ناهار اقامت كرديم. در آن جا خانواده ‏اى بودند كه حجابشان را رعايت نمى ‏كردند. آن‏ ها بدون روسرى و مانتو بودند. برادرم - كاظم - تا آن ها را ديد بلافاصله بلند شد و رفت با آن ‏ها صحبت كرد. او امر به معروف و نهى از منكر را واجب مى‏ دانست. مى ‏گفت: در جبهه هزاران جوان به خاطر امنيّت مردم جانشان را از دست مى‏ دهند و آن ‏ها نبايد با اين وضع در جامعه باشند.»

با شهيد چراغچى دوست بود. در زمان تشييع پيكر شهيد چراغچى او در صف اوّل تشييع جنازه بود.

عزّت حبيب - خواهر شهيد - مى‏ گويد: «ايشان از جبهه تركش ‏ها را جمع مى ‏كردند و به خانه مى ‏آوردند و به ما نشان مى ‏دادند. مى ‏گفتند: ببينيد جوان ‏ها با چه چيزهايى كشته مى‏ شوند. از مردم دزفول و از فداكارى‏ هاى آن‏ ها تعريف مى‏ كرد. مى ‏گفت: زنان دزفول مانند شير شجاع و دلاورند. شما هم بايد مثل آن‏ ها باشيد. زمانى كه مى‏ فهمند رزمندگان به خون نياز دارند، با شور و شعف خاصّى خون اهدا مى ‏كنند. همسر من به جبهه رفته بود و من احساس دلتنگى مى‏ كردم. ايشان مرا با خود به اهواز برد. مناطق جنگ زده‏ ى سوسنگرد و حميديّه را به ما نشان داد و سپس به ديدن خانواده ‏هاى شهدا برد. مى ‏گفت: اين قضايا را با تمام وجود حس كنيد.»

در جبهه از ناحيه‏ ى دست آسيب ديده بود. براى اين كه خانواده ‏اش متوجّه نشوند، براى مداوا به تهران رفت و بعد از بهبودى نسبى عازم جبهه شد و بعداً خانواده‏ اش از اثرى كه روى دستش مانده بود، متوجّه مجروحيّت او شدند.

عزّت حبيب - خواهر شهيد - نقل مى ‏كند: «يكى از برادرانم مجروح شده بود. شهيد به او مى ‏گفت: هرچه كمتر ناله كنى، اجرت بيشتر است. چون خودش وقتى مجروح مى ‏شد، به كسى چيزى نمى ‏گفت. از ناحيه‏ ى پا مجروح بود. زخم پايش را خودش پانسمان مى‏كرد. در حمله ‏ى خيبر شيميايى شده بود. در حمله‏ ى آبادان محاصره شده بودند و چند روز گرسنگى كشيده بود، ولى هيچ وقت صحبتى نمى ‏كرد. او از سختى ‏هاى جبهه نمى ‏گفت. از خوبى‏ هايش تعريف مى ‏كرد. وقتى فهميد كه همسرم به جبهه رفته است، بسيار خوشحال شد.»

عفّت خداداد حسينى - همسر شهيد – مى ‏گويد: «ما در اهواز در هتل فجر ساكن بوديم. يك روز شهيد از اردوگاه به منزل برگشتند و لباس‏ هايشان را بيرون آوردند و در گوشه ‏اى گذاشتند و به حمّام رفتند و به من گفتند: مبادا به اين لباس‏ها دست بزنى. من براى اين كه مطمئن شوم كه ايشان مجروح نشده‏ اند، به سراغ لباس ‏ها رفتم و چون اثرى از خون نديدم آن‏ها را در وان انداختم تا بشويم. لباس ‏ها بسيار بوى بدى مى ‏داد. سينه ‏ام مى‏ سوخت و اشك از چشمانم سرازير شد. وقتى به ايشان ماجرا را گفتم، ايشان گفتند: اين لباس‏ ها شيميايى بوده و بايد آن‏ ها را مى‏ سوزاندى. آن موقع نمى‏ دانستم كه حامله ‏ام. بعد از چند روز متوجّه‏ ى حاملگى خودم شدم. فرزندم - حسين - شش ماهه به دنيا آمد. از لحاظ رشد تكاملى مشكل دارد. حافظه ‏اش خوب است ولى مشكل حركتى دارد. او را به مركز توانبخشى براى مداوا بردم و تاكنون نتيجه ‏اى نگرفته ‏ام.»

به خانواده ‏اش توصيه مى‏ كرد: «قانع و پرهيزگار باشيد. نماز را سر وقت بخوانيد و دخترم را زينب وار بزرگ كنيد.»

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «فرزند برادرم بسيار مؤمن است. يك ‏بار راننده‏ى سرويس در ماشين نوار موسيقى مى‏ گذارد و او بسيار ناراحت مى ‏شود. بعد كه به منزل مى ‏آيد، نوار قرآن در جيبش مى ‏گذارد و روز بعد به راننده هشدار مى ‏دهد. كه نبايد نوار موسيقى بگذاريم. بايد نوار قرآن گوش بدهيم. او اين تأثيرات را از پدرش گرفته بود.»

شهيد در نامه‏اى به همسر خود مى‏ نويسد: «درود و سلام بر منجى عالم بشريت و نايب برحقّش امام خمينى و سلام خدمت محرومين و مستضعفين جهان. همسرم از شما مى ‏خواهم به عنوان يك زن فعّال در جامعه مطرح باشيد. چون اين روزها روزيست كه استكبار جهانى چشم به ملّت ايران دوخته است و شما بايد در جهت پشتيبانى اين جامعه و اين انقلاب در صحنه ‏ها حاضر شويد. ما نبايد فداكارى ‏هاى شهيدانى چون بروجردى، نوّاب صفوى را - كه جانشان را براى انقلاب و اسلام فدا كرده ‏اند - به دست فراموشى بسپاريم. آن‏ ها با سلاح الله ‏اكبر - كه برّنده ‏تر از شمشير و ويران كننده‏ تر از سيل و زلزله و بمب است - به جنگ با دشمن رفته‏ اند. ما پاسداران نبايد آرام بنشينيم، زيرا استكبار جهانى ضربه ‏اى ديگر به ما مى ‏زند. و از شما انتظار دارم كه همدوش من باشيد.»

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «دفعه‏ ى آخرى كه مى‏ خواست به جبهه برود، همه را به منزلش دعوت كرد. او بسيار زيبا شده بود. قد و قامت رشيدى داشت. بسيار شوخى مى ‏كرد. مى ‏گفت: شايد اين آخرين بارى باشد كه همديگر را مى ‏بينيم. بايد قدر اين روزها را بدانيم. به همسرش مى ‏گفت: شما نبايد به من دل ببنديد. مى‏ گفت: فرزندانتان را انقلابى بزرگ كنيد. بزرگ ‏ترين آرزويم موفّقيّت فرزندانم در جامعه و آينده‏ ى خوب براى آنان است.»

عفّت خداداد حسينى - همسر شهيد – مى ‏گويد: «آخرين بارى كه به منطقه رفتند، به من گفتند: «نمى ‏دانم چرا نگاه زهرا كه مى ‏كنم دلتنگ مى ‏شوم. گفتم: ناراحت نباشيد. چند روز ديگر ما هم پيش شما مى ‏آييم. موقع خداحافظى تا آخرين لحظه برمى ‏گشتند و براى ما دست تكان مى ‏دادند. ايشان قرار بود كه در سالگرد ازدواجمان - كه نيمه شعبان بود - به مشهد بيايند. نيمه شعبان مصادف با عيد و ايام نوروز بود و من خانه را بسيار تميز كردم. كيك پختم نمى ‏دانم چرا دلم گرفته بود و هر كارى كه انجام مى ‏دادم، خراب مى ‏شد. حتى گلدان خانه از روى طاقچه افتاد و شكست. ايشان قرار بود كه اوّل عيد به مشهد بيايند ولى تا ششم و هفتم عيد خبرى نشد. بسيار نگران بودم. شب خواب ديدم وارد حياط منزل پدرم شدم. تعدادى خانم محجبّه با صورت ‏هاى اشك ‏آلود در آن جا هستند. تا مرا ديدند، گفتند: همسر شهيد آمد. بعد از چند روز خبر شهادت ايشان را به ما دادند. خود شهيد قبل از اعزامش به منطقه خوابى ديده بودند كه نزد پدرم رفتيم تا خوابشان را تعبير كنند. ايشان گفتند: در خواب گروه زيادى از بچّه‏ هاى رزمنده را ديدم كه پرچم به دست در مشهد هستند و به طرف حرم مطهّر امام رضا(ع) حركت مى‏ كنند. در جلو جمعيّت پيكر مطهّر امام‏حسين(ع) در حال تشييع بود. جوانى به سمت من آمد و پرچمى را به من داد و گفت: با آن ‏ها همراه شو. پدرم خواب ايشان را تعبير كردند و گفتند: اعمال شما مورد قبول واقع شده است و شما از پيروان امام حسين(ع) هستيد.»

كاظم حبيب در تاريخ 29/12/1366 در حال انجام مأموريّت بر اثر تصادف و ضربه مغزى در نيشابور به درجه رفيع شهادت نايل و پيكر مطهّرش پس از انتقال به مشهد در بهشت رضا(ع) دفن گرديد.

او آرزو داشت زمانى كه به شهادت مى ‏رسد ذكر «امام حسين(ع)» را بگويد و زمانى كه ماشين چپ مى‏ كند او «يا حسين» «يا حسين» مى ‏گويد و بعد به شهادت مى‏ رسد.

عزّت حبيب - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «در روز تشييع پيكر مطهّرش هوا بسيار بارانى بود. جمعيّت زيادى براى تشييع آمده بودند. حتّى عدّه‏ اى بودند كه به زبان عربى صحبت مى‏ كردند، زير تابوت را گرفته بودند و به خاطر جمعيّت زياد تابوت به سختى حركت مى ‏كرد.

فرزند شهيد - زهرا - را جلو بردم و او به تابوت دست زد و بلافاصله تابوت به سرعت حركت مى ‏كرد. در بهشت رضا(ع) قبرى را كه براى شهيد در نظر گرفته بودند كوچك بود. چون شهيد رشيد و قدبلند بود. مادرم اصلاً گريه نكرد. لباس سياه نپوشيد. امّا در شب عاشورا تا صبح در حجله‏ ى شهيد گريه كرديم.»

همچنين نقل مى ‏كند: «بعد از شهادت شهيد خواب ديدم او در يك خانه بزرگ و زيبا است. گفت: اين خانه متعلّق به من است. من هر وقت مشكل و يا درد دلى دارم، در بهشت رضا(ع) به مزار شهيد مى‏ روم و يك سوره ‏ى قرآن و يا صلوات نذر مى ‏كنم و سريع مشكلم حل مى‏ شود. حتّى ايشان را در خواب ديدم كه به من گفتند: هر مشكلى كه دارى بيا و به من بگو. گفتم: مگر شما مى‏ فهميد. گفتند: شهدا زنده هستند و ما همه چيز را مى ‏فهميم.»

بعد از شهادت او همه افسوس مى ‏خورند كه فردى مهربان، دلسوز و مردمدار را از دست داده ‏اند.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده