يکشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۱
آخرين باري كه آمد تب داشت، منتظرش نبوديم، بنا نبود بيايد مرخصي،رفته بوديم منزل پدرم. روي پله ها بودم كه ديدم حسن آمد، لباس كرم رنگ ارتشي پوشيده بود، از خوشحالي به هوا پريدم و صورتش را بوسيدم، ته ريش داشت ،داغ بود ولي از خوشحالي نفهميدم،گفتم: چطور اومدي؟ با چي اومدي؟ گفت: پريدم پشت وانت و يك راست آمدم خانه.
آخرين ديدار

نویدشاهد: آخرين باري كه آمد تب داشت، منتظرش نبوديم، بنا نبود بيايد مرخصي،رفته بوديم منزل پدرم.

روي پله ها بودم كه ديدم حسن آمد، لباس كرم رنگ ارتشي پوشيده بود، از خوشحالي به هوا پريدم و صورتش را بوسيدم، ته ريش داشت ،داغ بود ولي از خوشحالي نفهميدم،گفتم: چطور اومدي؟ با چي اومدي؟ گفت: پريدم پشت وانت و يك راست آمدم خانه.

نشسته بود لبه تخت همه با هم از او سوال مي كردند، آرام جواب مي داد، بعد رفت توي اتاق پذيرايي دراز كشيد. بالاي سرش نشستم گفتم: برويم خانه خودمان، پدرم ما را رساند.قطره تب بر دادم تا آن وقت نديده بودم حسن مريض شود، مي گفتم: چي شدي؟ مي گفت: هيچي فقط خوابم كم شده...

خيلي مظلوم شده بود خوابش كه برد من دور اتاق راه مي رفتم و بر مي گشتم و كف پاهايش را مي بوسيدم ،توي پوتين تاول زده بود، مي گفتم: چقدر اين پاها خسته است، چقدر زحمت كشيده اين پاها...

صبح از جبهه تماس گرفتند، ميز تحرير حسن را گذاشته بودم كنار تخت خواب كه شب ها وقتي من مي خوابم، مي آيد همان جا نزديك خودم بنشيند و كتاب بخواند آن روز صبح پشت همان ميز نشسته بود و با تلفن حرف مي زد، داد مي زد : (عمليات قادر لو رفته بود) حسن چنان فرياد هايي مي زد كه باورم نمي شد، دستور مي داد : همه فرمانده ها را بخواهيد به فلاني و فلاني ابلاغ كنيد بر گردند منطقه ،من مي رفتم و مي آمدم سرش را مي بوسيدم و مي گفتم : تو چقدر بايد ناراحتي بكشي ، او هم بين فرياد هايش بر مي گشت و به من نگاه مي كرد و لبخند قشنگي مي زد انگار نه انگار كه آن همه عصباني و نگران است.

تلفنش كه تمام شد گفت : بايد بر گردم منطقه چاره اي نيست ،لباس هايش را تند تند پوشيد. عمو و زن عمويم خانه مان بودند، همه دم در ايستاده بوديم، حسن پايش را گذاشته بود روي پله ها و بند پوتين هايش را يكي يكي مي كشيد و محكم مي كرد زن عمو گفت : حالا كجا مي رويد حسن آقا ؟ حسن گفت: كربلا، سوغات چه مي خواهيد؟ و خنديد. گلابي دستم بود نصف كردم و دادم دستش بخورد: حسن بخور گفت : دم رفتن گلابي مي خواهم چي كار گيتي؟ گفتم : همين حالا بخور ( انگار آن تكه گلابي جانش را نجات مي داد...)

براي اولين و آخرين بار كسي غير از من قرآن را گرفت بالاي سرش، عمو بزرگ تر بود مثل هميشه از زير قرآن كه رد شد، قرآن را گرفت و باز كرد و خواند و رفت نمي دانم چه آيه اي بود...

تلفن من را خواست برادرم بود، گفت : حسن آقا زخمي شده ، دويدم نفهميدم چه جوري فقط مي دويدم و آقاي ابراهيمي مديرمان دنبالم مي آمد. يكي از معلم ها كه ماشين داشت خودش را رساند به من سوار شدم .به خانه كه رسيدم اول دخترم افرا را ديدم ،مريض بود، نشسته بود كنار در، به برادرم گفتم : كجا؟ كدام بيمارستان ، تهران يا اروميه؟ برادرم گفت : هيچ كدام (( حسن آقا شهيد شده گيتي )) نگاهش كردم، نگاهش كردم و كيفم را دو دستي بالا بردم و كوبيدم توي سرم و زانو هايم خم شد نشستم كف اتاق.

از ميدان ارگ نفهميدم چطور رسيديم بهشت زهرابا آن صندل ها ،چطور پشت سر حسن مي دويدم جلوي غسالخانه ،يكدفعه به خودم آمدم گفتم : ديگر تمام شد اگر نبينمش ديدارمان مي افتد به قيامت ، جمعيت را كنار زدم رفتم تو ،سفيد مهتابي شده بود، صورتش را با شماره دو زده بود تازه اصلاح كرده بود ،چشم هايش باز بود ،دستهايش جوري بود كه انگار هنوز اسلحه اش را نگه داشته تفنگ را به زور از دستش در آورده بودند، اگر سوراخ روي قلبش نبود مي گفتم خوابيده. گيتي نيم ساعت مي خوابم بيدارم كن ، اما نيم ساعت نمي گذشت ،دير مي گذرد، لب هايش كمي باز بود، گوشه لبهايش چين خورده بود، درد داشت. آنقدر به خطوط صورتش ،حالت لبهايش دقت كرده بودم كه مي فهميدم چه معنايي دارد. حرف كه نمي زد، هميشه دقت مي كردم تا از حالت صورتش بفهمم چه مي خواهد، غذا خوشمزه است؟الان عصباني شده؟ خسته است؟ اما آن روز فقط درد داشت.

تمام كه شد آمديم خانه لباس هاي خوني ملحفه و پنبه اي كه روي زخم قلب حسن بود را گذاشته بودند داخل يك كيسه پلاستيك گوشه اتاق، روز سوم كه خانه خلوت تر شده بود رفتم كيسه را آوردم، خون هم اگر بماند بوي مردار مي گيرد، با احتياط گره اش را باز كردم و لباس ها را آوردم بيرون، بوي عطر پيچيد توي خانه، بوي عطري كه حسن مي زد، عطر گل محمدي

منبع:كتاب نيمه پنهان ماه / گيتي آبشناسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده