يکشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۰۳
منطقه ي میمک، در عراق به سیف سعد معروف است. دو ماه در این منطقه بودم - در یک واحد پشتیبانی. قبل از ما تیپ 7 از لشکر 2 در این منطقه بود. ما جایگزین آنها شده بودیم. نیروهاي شما در حمله اي منطقه اي را آزاد کرده بودند که بر واحد ما مسلط بود. این، براي ما بسیار ناراحت کننده بود.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ روایت سی و هشتم

نویدشاهد: «اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت سی  و هشتم  آمده است:

منطقه ي میمک، در عراق به سیف سعد معروف است. دو ماه در این منطقه بودم - در یک واحد پشتیبانی. قبل از ما تیپ 7 از لشکر 2 در این منطقه بود. ما جایگزین آنها شده بودیم.

نیروهاي شما در حمله اي منطقه اي را آزاد کرده بودند که بر واحد ما مسلط بود. این، براي ما بسیار ناراحت کننده بود.

یک روز دستور آمد به هر قیمتی باید منطقه ي مذکور را از دست ایرانی ها خارج کنید. فرماندهان تدارك حمله را دیدند و دو تیپ 19 و 39 به اضافه ي چند گروهان نیروي مخصوص را آماده کردند. ساعت دوازده شب حمله آغاز شد. من پشت جبهه بودم. ساعت ده صبح خبر دادند که منطقه را از دست ایرانی ها خارج کرده و پیروز شده اند. افراد ما در پشت جبهه به هم تبریک گفتند. تقریبا یک ساعت و نیم از این خبر گذشته بود که مجددا اطلاع دادند نیروهاي ایرانی با یک ضد حمله توانسته اند دوباره به این موضع تسلط پیدا کنند و نیروهاي ما تقاضاي دریافت فوري سلاح و مهمات کرده بودند که باید سریعا به خط مقدم رسانده می شد.

واحد پشتیبانی، که من نیز جزو آن بودم به سرعت بسیج شد و ما مهمات زیادي را به خط مقدم بردیم. بعد از تحویل آنها به پشت جبهه برگشتم. درگیري تا ساعت سه و نیم ادامه داشت.

ساعت سه و نیم بعدازظهر سرگرد حکمت عزیز برهان خسته و مأیوس به پشت جبهه آمد. از او پرسیدم «از جبهه چه خبر؟» سري تکان داد و گفت «هیچ ! شکست خوردیم وباید هرچه زودترعقب نشینی کنیم» پرسیدم «حتی واحد ما که پشتیبانی است؟» سرگرد گفت « بله. الآن ایرانی ها می رسند. باید عجله کرد.»

پرسیدم «مگر ایرانی ها چقدر نیرو داشتند که ما از آنها شکست خوردیم ؟» پاسخ داد «این عجیب ترین جنگی بود که تا به حال دیده بودم.» گفتم« چطور؟» سرگرد گفت «ما اطلاع دقیق داشتیم که ایرانی ها در این منطقه نیرو بسیار کم دارند ولی وقتی حمله شد متوجه شدیم با عده ي بی شماري از نظامیان ایرانی روبرو هستیم، بطوري که یک نفر از آنها را می کشتیم، به جایش ده نفر پشت خاکریز می آمدن. آن ده نفر را می کشتیم می دیدیم پنجاه نفر آمدند. آنها همین طور می آمدند و آنقدر آمدند که ما دیگر نتوانستیم با آنها مقابله کنیم و عقب نشینی کردیم.»

بعد از شنیدن حرفهاي سرگرد برهان فهمیدم که کثرت سربازان ایرانی که به چشم نیروهاي ما آمده بود چیزي جز امداد غیبی نبوده است.

از نیروهاي ما فقط سیصد نفر به عقب برگشتند. وقتی عقب نشینی می کردیم بالاي کوه ها نیروهاي شما را دیدم. تقریبا سی و پنج نفر بودند. آنها نیز ما را می دیدند ولی نمی دانم چرا به طرف ما تیراندازي نکردند. فکر می کنم آنها به ما رحم کردند زیرا نیروهاي ما از هم پاشیده بود و هیچ نظم و سازمان درستی نداشت.

بعد از عقب نشینی، به منطقه مسیب آمدم. مسیب در خاك خودمان و در حومه ي شهر حله است. در این منطقه واحدهاي از هم پاشیده را سازماندهی کردند و من از آنجا به تیپ 426 از لشکر 14 منتقل شدم و به گیلان غرب آمدم. فرمانده این تیپ سرهنگ برهان خلیل محمد قبلا فرمانده ضد اطلاعات لشکر هفت بود.

این سرهنگ قبلا از ارتش عراق اخراج و بعد از جنگ توسط صدام دوباره به ارتش دعوت شده بود. دلایل اخراج او را نمی دانم ولی می گفتند زنش عراقی نبوده و خیلی هم فساد می کرده است.

در همان روزهاي اول ورودم به گیلان غرب سرهنگ برهان خلیل نقشه ي تصرف چند ارتفاع را کشیده بود. از این ارتفاعات فقط ارتفاع شماره ي 994 را به خاطر دارم. نیروهاي ما توانستند سه ارتفاع را تصرف کنند و تعدادي از سربازان شما را به اسارت بگیرند. سربازان شما را به پشت جبهه آوردند و همه را ردیف کرده نشاندند یکی از ایشان هنوز بی سیم روي پشت داشت و همان طور که روي زمین نشسته بود خیلی آهسته و مخفیانه با نیروي شما ارتباط داشت و موقعیت خودش را اطلاع می داد. افراد ما وقتی متوجه این عمل شدند آن سرباز را کتک زدند و بی سیم را گرفتند. بعد از چند ساعت هلی کوپتري آمد تا اسراي شما را به بغداد ببرد، هنگام سوار شدن به هلی کوپتر، آن سرباز بی سیم چی، با جسارت تمام فرار کرد. اما هنوز چند متر دور نشده بود که سرهنگ برهان خلیل خودش با کلاشینکف او را هدف قرار داد. جنازه ي او همان جا ماند.

یک بار سرهنگ برهان خلیل به ما گفته بود «یک سرباز مجروح ایرانی در بالاي یکی از ارتفاعات مانده است. هیچ کس حق ندارد او را پایین بیاورد. بگذارید همان جا بماند و بمیرد.»

وقتی این حرف را از سرهنگ شنیدم یاد روزي افتادم که از جبهه ي میمک عقب نشینی می کردیم و نیروهاي شما با اینکه به ما تسلط داشتند تیراندازي نکردند.

آن روز که نیروهاي ما این سه ارتفاع را تصرف کردند، عدنان خیرالله وزیر دفاع در منطقه بود و بعد از شنیدن خبر پیروزي به سرهنگ برهان درجه ي تشویقی داد. بعدها این سرهنگ از درجه ي سرهنگ دومی به سرتیپی رسید و چند ماه پیش هم بالاخره به دستور صدام اعدام شد و به اسفل السافلین رفت. البته می گفتند صدام به او تهمت زده و گفته است او به ارتش عراق خیانت کرده ولی تا آنجا که من می دانم او یکی از غلامان صدام و مانند صدام در قساوت و بی رحمی کم نظیر بود.

یک ماه در گیلان غرب بودم. بعد به چنانه آمدم و شش ماه در آن جا بودم.

شب روز82/5/5  متوجه شدم نیروهاي شما از پشت ما به شدت تیراندازي می کنند. با فرمانده گردان تماس گرفتم و جریان را به او گفتم. فرمانده دستور داد»360 درجه بچرخید و تیراندازي کنید. تا یک ساعت دیگر نیروهاي کمکی می رسند. « این کار را کردیم و درگیر شدیم. به امید این که نیروهاي کمکی خواهند رسید. ولی آنها هرگز نیامدند. بعد از چند ساعت از سنگر بیرون آمدیم و دیدیم محاصره شده ایم. پاسداران شما مجروحان ما را مداوا و سوار آمبولانس می کردند. از این کار انسانی بسیار خوشحال شدم و باز هم مقایسه کردم رفتار عراقی ها را با نیروهاي ایرانی. حقیقتا خجالت کشیدم. پس بی درنگ دستهایم را بالا گرفتم و تسلیم شدم.

همین چند روز پیش دکتر اردوگاه که خودش هم اسیر است به من گفت «دیگر نمی توانم بروم از مرکز بهداري دارو بگیرم.» گفتم «چرا؟» گفت «هر وقت که صدام به شهرهاي ایران موشک می زند من دیگر خجالت می کشم پیش دکترهاي ایران بروم و براي اسرا دارو بگیرم.»

ما واقعا از شما خجالت می کشیم. من از اول جنگ در جبهه بودم. مدت زیادي در منطقه ي حاجی عمران سر کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم این منطقه روزي به دست نیروهاي اسلام بیفتد.

البته در این منطقه افراد کومله و دمکرات کرد می آمدند و ما آنها را تجهیز می کردیم. چیزهایی به آنها می دادیم. خودم شاهد بودم: خمپاره ي 120 میلیمتري با مهمات، پوتین، لباس، ارزاق و ادوات دیگر.

شیخ عزالدین حسینی هم می آمد. او را نمی شناختم اما یک روز گفتند: « یک هلی کوپتر می آید. به طرفش تیراندازي نکنید.» پرسیدم «چرا روي این هلی کوپتر تاکید می کنند.» دوستانم برایم توضیح دادند که این هلی کوپتر مخصوص شیخ عزالدین حسینی رئیس یک گروه مخالفان جمهوري اسلامی است.

ارتش عراق هلی کوپتر در اختیار او گذاشته بود. بیشتر به شهر سلیمانیه می رفت - به منطقه ي چوارته. هلی کوپتر به دست صدام و توسط فرمانده ي لشکر هفت سرتیپ نزار عبدالکریم فیصل، اهل دیاله، در اختیار شیخ عزالدین حسینی بود. شیخ، در سلیمانیه با این سرتیپ ملاقات می کرد و گاهی هم به بغداد می رفت. سرتیپ نزار عبدالریم فیصل یکی از مقامات بزرگ حزب بعث و داراي رتبه ي شعبه، یکی از درجات عالی این حزب کثیف و جنایتکار است.

حقیقتی را به شما بگویم: آن شب که به دست پاسدارهاي شما اسیر شدم و دیدم که آنها سربازان مجروح ما را پانسمان و مداوا می کنند خجالت کشیدم. وقتی پاسدارهاي شما به ما گفتند «فریاد بزنید الله اکبر». در حالی که اشک شرم از چشمانم سرازیر بود و در حالی که با چشمان اشکبار به صورت نورانی پاسداران شما خیره شده بودم با تمام وجود فریاد کشیدم «الله اکبر» و آن گاه احساس کردم که از هر بند و بندگی آزاد شده ام.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 120)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده