گفتگو با طلا حیدری دختر شهید
سه‌شنبه, ۲۶ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۴۳
«ساعت 6 یا 7 صبح بود که گوشی من زنگ خورد. آقای امان الهی از صداوسیما بود. گفت: «خانم حیدری تبریک می گویم ». گفتم: «مگر چه شده است »؟ گفت: «پدرتان دارد می آید ». دلم ریخت...گفتم:«پدرم چطور می آید »؟ گفت: «پیکرش پیدا شده است ». گوشی را قطع کردم و زدم زیر گریه... »


نتوانستم به عنوان دختر یک خلبان یا قهرمان زندگی کنم

نویدشاهد: «ساعت 6 یا 7 صبح بود که گوشی من زنگ خورد. آقای امان الهی از صداوسیما بود. گفت: «خانم حیدری تبریک می گویم .»

گفتم: «مگر چه شده است »؟ گفت: «پدرتان دارد می آید». دلم ریخت...گفتم:«پدرم چطور می آید »؟ گفت: «پیکرش پیدا شده

است ». گوشی را قطع کردم و زدم زیر گریه... »

بخشی از صحبت های تنها دختر شهید خالد حیدری را خواندید. او برای ما از مرارت های فقدان پدر گفت. از تمام لحظاتی که پیکر مقدس پدرش بعد از 32 سال به وطن بازگشت و تشییع شد. در ادامه گفتگوی مفصل شاهد یاران را با یادگار این شهید بزرگوار بخوانید :

خودتان را برای خوانندگان معرفی بفرمایید.

طلا حیدری متولد 15 خرداد 1359 هستم. تحصیلاتم را تا سال دوم دانشگاه رشته حسابداری خواندم. در سال 1381 ازدواج کردم اما چون خانواده همسرم رضایت نداشتند انصراف دادم

از دیگر علاقمندی هایتان بگویید. آیا فقدان پدر در این علاقمندی ها موثر بوده است؟

نبود پدرم بسیار در زندگی ام تأثیرگذار بوده است. ما در شهر کوچک مهاباد زندگی می کنیم که برای خانم ها محدودیت های زیادی وجود دارد. باوجودی که الان خیلی شرایط بهتر شدهاست اما همچنان محدودیت ها وجود دارند. مثلا وقتی من در آزمون استخدامی در شهر دیگری قبول شدم، عموهایم اجازه ندادند بروم. گفتند اجازه نمی دهیم به تنهایی به شهر دیگری بروی. گفتم: «با مادرم می رویم .» گفتند: «نمی شود دو زن به تنهایی در ارومیه باشید ». اینجا بود که من جای خالی پدر را حس کردم. اگر خودش بود حتما کاری می کرد تا بتوانم بروم.

خیلی وقت ها دوست داشتم تا در ایام نوروز به مسافرت بروم. خیلی کارها بود که دوست داشتم انجام بدهم اما چون پدرم نبود نمی توانستم.

در مصاحبه شما در فیلم مستند «آلفارد » عکسی در زمینه مشاهده می شود که نوزادی در آغوش خلبان شهید خالد حیدری است. آن نوزاد شمایید؟

بله.

آن عکس را دارید؟

بله

می خواهم بیشتر از بخشی صحبت کنیم که شما به خوبی به آن تسلط دارید و آن زمانی است که پیکر بابا به ایران برگشت. از حال و هوایتان بگویید.

من از ابتدا به همراه بابا بودم.تا شلمچه برای استقبال از بابا رفتم.استقبال اصلی من از بابا آنجا بود. خیلی در آنجا انتظار کشیدم. در ارومیه که آمد اوضاع بهتر بود. عموها و مادربزرگم آمده بودند. خیلی حس خاصی بود. به مادربزرگم گفتم بابا خیلی خسته است. برایش لالایی بخوان.

مسیر تشییع پدر را شرح بدهید.

ببینید من در این سال ها به عنوان فرزند شهید تنها در مدرسه شاهد درس می خواندم. نه این که مقامات به ما سر زده باشند و به عنوان فرزند شهید شناخته شوم! مقامات می آمدند به خانه مادربزرگ و عمویم سر می زدند. هیچ کس نمی پرسید فرزند شهید کجاست و چه می کند؟

چندبار گلایه کردم. گاهی به مادرم می گفتم نکند من را سر راه پیدا کردی؟ }خنده{

این اولین بار بود که از تیپ با خانه ی مادرم تماس گرفته بودند و گفته بودند می خواهیم بیاییم و به شما سر بزنیم. در آن زمان من در «نقده » زندگی می کردم. مادرم با من تماس گرفت و جریان را با من در میان گذاشت و گفت: «دوست دارم تو هم باشی. بیا اینجا». من هم آمدم. از بنیاد شهید هم آمده بودند. گفتند پیکر 4 شهید خلبان پیدا شده است. شما می دانید؟

من این را که شنیدم حالم بد شد و دلم ریخت. به مادرم نگاه کردم. مادرم که دید حال من منقلب شده است گفت: «می گویند خلبانان هوانیروز هستند ». فهمیدم مادرم بهخاطر من این را گفت. رفتم و در اینترنت جستجو کردم. دیدم خبر درست است و هویت این خلبانان هم مشخص شده است اما هنوز اسامی شان را ننوشته بودند.

با همسرم نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم. به او گفتم: «نمی دانم چرا هویت این 4 خلبان را اعلام نمی کنند. دلم آرام نیست ». در حین صحبت کانال را عوض کرد و دیدم فیلم «بر فراز آسمان ها » را دارد نشان می دهد که در آن فیلم «فردین» نقش خلبان را بازی می کند. پدرم خیلی فردین و نقش هایش را دوست داشت. یک آلبوم از عکس های او را جمع کرده بود. خودش هم شبیه فردین بود. همه به او می گفتند.

فیلم را که دیدم خیلی گریه کردم. همسرم می گفت: «خودت را ناراحت نکن ». در همین حین عمو سلیمان به ما زنگ زد. گفت: «از نیروی هوایی قرار است به خانه ما بیایند. تو هم بیا اینجا. تو هم باید باشی ». به همسرم گفتم: « تا به حال هیچ وقت نگفته اند که من باید باشم. عموهایم هم تابه حال این را نگفته اند. حتما یکی از این چهار پیکر، پدرم است ». همسرم گفت: «نه. فکر منفی نکن. انرژی منفی نفرست».

آن شب نتوانستم بخوابم. ساعت 6 یا 7 صبح بود که گوشی من زنگ خورد. آقای امان الهی که در صداوسیما کار می کردند بودند. گفت: «خانم حیدری تبریک می گویم ». گفتم: «مگر چه شده است؟ » گفت: «پدرتان دارد می آید ». دلم ریخت...گفتم: «پدرم چطور می آید »؟ گفت: «پیکرش پیدا شده است ». گوشی را قطع کردم و زدم زیر گریه. همسرم بیدار شد و پرسید: چه شده است؟ ماجرا را برایش گفتم. دوباره در اینترنت جستجو کردم. این بار اسامی را نوشته بودند.

از «نقده » تا «مهاباد » گریه کردم. به یادمان پدرم در ورودی شهر مهاباد که رسیدیم گفتم نگه دارند. پنجشنبه هر هفته می آمدم اینجا و برایش فاتحه می خواندم. بعد به خانه مادرم آمدم. آقای میلانی در را باز کرد. به او گفتم: «آقای میلانی پدرم پیدا شده است». بالا که رسیدم به مادرم گفتم: «تو می دانستی و به من چیزی نگفتی»! سپس از نیروی هوایی تبریز آمدند و گفتند می خواهیم خانواده ها را برای اولین بار برای استقبال به شلمچه ببریم ». همان شب به سمت تهران حرکت کردیم. فردای آن روز برنامه ای در تلویزیون به نام «زنده باد زندگی » ما را دعوت کرده بود.

نتوانستم به عنوان دختر یک خلبان یا قهرمان زندگی کنم

موزه کوچکی که دختر شهید لو ح ها و یادگاری های پدر را در خانه اش نگه می دارد

برایمان از آن خواب معروفتان بگویید؟

دو شب قبل از این ماجرا خواب دیدم برایم آهو آورده بودند. می ترسیدم به آهو دست بزنم. صبح که بیدار شدم به مادرم تلفن زدم و گفتم چه خوابی دیده ام. گفت: «آهو حیوان مظلومی است. خیر باشد ». به زن عمویم هم زنگ زدم و گفتم. گفت: «آهو را گرفتی ؟» گفتم: «نه، نتوانستم ». زن عمویم با خوشحالی گفت:« آهو نشانه ی بچه است ». من هم مشکل داشتم و نمی توانستم بچه دار بشوم. از نیروی هوایی که تلفن زدند، گفتند: «چیز خاصی دارید که بخواهید در برنامه «زنده باد زندگی » تعریف کنید؟ من هم گفتم: «بله». سپس گفتند: «چون شما اهل تسنن هستید آیا رضایت دارید که پیکر پدرتان را به همراه 3 شهید دیگر از شلمچه به مشهد ببریم؟ روز عرفه در مشهد هستیم ». گفتم: «بله. ما مخلص امام رضا هم هستیم. درست است که اهل تسنن هستیم اما در خانواده ای بزرگ نشدم که چنین چیزهایی مرسوم باشد. اتفاق من خواب دیدم برایم آهو هدیه آورده اند و شنیده ام که امام رضا ضامن آهوست ». گفت: «پس این طور تعبیر کن که امام رضا ضامن پدرت شده و دارد برمی گردد».

قبلا زمانی که در مقطع دبیرستان بودم، دو مرتبه ما را به اردوی مشهد برده بودند. به حرم که رفته بودیم برای زیارت، آنقدر جمعیت زیاد بود که نمی توانستیم به ضریح دست بزنیم. یکی از فرزندان شهید که با من بود گفت: « طلا بیا من تو را با خودم می برم ». گفتم: «نمی توانم. خفه می شوم از این همه جمعیت. همین جا صدای ما را می شنود. بیا همین جا بنشینیم و دعا کنیم» . گفتم: «امام رضا شما غریبی. پدر من هم غریب است. کاری کن پدرم پیدا شود. از خدا بخواه که پدرم پیدا شود ».

بعد از مدت زیادی قسمت شد تا پدر را به مشهد ببریم. در آن برنامه تلویزیونی هم خوابم را تعریف کردم.

هر روز احساس می کردم به پدر نزدیک تر می شوم. به شلمچه که رسیدیم، شب در هتل خوابم نمی برد. می خواستم زودتر به استقبال او بروم. صبح به سمت شلمچه حرکت کردیم. ساعت 10 صبح به مرز رسیدیم. خیلی طول کشید تا بابا بیاید. من اصلا آرام و قرار نداشتم. پیش دختر شهیدان صالحی و حاجی رفتم.

یک دفعه دیدم پیکرها دارند می آیند. دل در دلم نبود. با خودم گفتم کاش پیکر پدر سمت من باشد چون نمی توانستم به آن طرف جاده بروم. دیدم دقیقا عکس پدرم همان سمتی است که من ایستاده ام. پیکر بابا که نزدیک شد نمی دانستم چه باید بکنم! اسراء وقتی می آمدند اولین کاری که می کردند خاک وطن را می بوسیدند. من هم از طرف پدرم، خاک وطن را بوسیدم.

کلی حرف با پدرم داشتم. هرچه به سر زبانم می آمد با او می گفتم. اصلا حواسم به اطراف نبود. بعد به مسجد شلمچه رفته و سپس راهی مشهد شدیم.

از شلمچه تا مشهد را با ماشین شخصی رفتید؟

با هواپیمای 330 نیروی هوایی بودیم. پیکرها را در انتهای هواپیما گذاشته بودند. گفتم: «دوست دارم کنار پدرم باشم ». گفتند: «اگر تو بیایی بقیه هم می خواهند بیایند. ما اجازه چنین کاری را نداریم ». پیکرها در جایی از هواپیما بودند که کسی نباید می رفت. در نهایت من رفتم. بقیه خانواده های شهدا هم آمدند. آنجا خیلی با پدرم درد دل کردم و حرف زدم. تا نزدیکی مشهد که هواپیما می خواست فرود بیاید، پیش پدرم بودم.

روز بعد در مشهد به دعای عرفه رفتیم. پس از ان پیکرها را به جای دیگری می بردند. از دور دیدم پیکر پدر بر روی دوش خادمان امام رضا دارد به سمت من می آید. همانجا به دختر شهید صالحی هم گفتم.

پس از آن به تهران آمدیم. در آنجا از آقای خادمیان که رئیس امور ایثارگران بود خواهش کردم تا تابوت را ببینم. گفتم: «دوست دارم پدرم را ببینم ».

چه حرف هایی با پدر زدید؟

در شلمچه چشمانم را بستم و تصور کردم خودش دارد می آید. با لباس خلبانی. قامتش را می دیدم همان طور که برایم تعریف کرده بودند. دوست داشتم چشمان پدرم را می دیدم. گفته بودند چشمانش روشن و عسلی است. همه را تصور می کردم که من را در آغوش می گیرد چون در این مدت خیلی سختی کشیده بودم. تصور می کردم سرم را روی پای پدر گذاشتم و او نوازشم می کند و می گوید: «دیگر من آمدم. همه چیز تمام شد ». تا لحظه ای که تابوت پدر به نزدیکم رسید همین تصور را داشتم.

به او می گفتم: «خاک زیر پایت هستم». «خوش آمدی به وطنت ». بیشتر ابراز احساسات بود تا گِله.

از هیچکس گله ای نداشتی تا به پدر بگویی؟

نه. در آن لحظه فقط به خودش فکر می کردم. خوشحال بودم که آمده بود اما دوست داشتم خودش می آمد.

نتوانستم به عنوان دختر یک خلبان یا قهرمان زندگی کنم

از لحظه کفن پوش کردن پدر بگویید که در فیلم مستند آلفارد هم وجود ندارد.

به آقای خادمیان که گفتم می خواهم پدر را ببینم، گفت: «اذیت می شوی ». یکی از همسران شهدا هم به من گفت: «از وقتی پسرم پیکر پدرش را دیده دچار مشکل شده است».

من هم دور از چشم مادرم به دختر شهید صالحیم. گفتم: «دوست دارم پدر را احساس کنم. دست بزنم. ببینم داخل آن تابوت چه هست وگرنه باور نمی کنم ». بعد مادرم گفت که اشکالی ندارد. از نیروی هوایی آمدن و به ما گفتند: «ساعت 2 تابوت ها را در مسجد باز می کنند. به آنجا بیایید».

در مسجد، 4 پیکر را گذاشته بودند. اولی شهید کیانجو بود، دومی شهید حاجی، سومی پدرم و چهارمی شهید صالحی. یکی از آقایان به من گفت: «اگر گریه کنی و داد بزنی نمی گذاریم به داخل بیایی ». من هم گفتم: «به خدا هیچ چیز نمی گویم ». ولی واقعا نمی توانستم چیزی نگویم. به خاطر او همین طور نشسته بودم و به تابوت ها نگاه می کردم. تابوت شهید کیانجو و بعد از آن تابوت شهید حاجی را باز کردند. دل در دلم نبود. هر کدام چند تکه استخوان بودند. نوبت به تابوت ما رسید. گفتند: «خانواده اش جلو بیایند ». احساس می کردم قلبم دارد می ایستد. دیگر توجهی به حرف آن آقا نکردم و زدم زیر گریه. مادر و همسرم من را گرفته بودند. عمویم تکه تکه استخوا ن ها را برمی داشت و می گفت: «طلا نگاه کن! این بند انگشتش است. این دستش است. این پایش ». دوست داشتم همه را تک تک ببینم اما آنقدر استرس داشتم نمی توانستم. آن ها هم عجله داشتند. دوست داشتم استخوا ن های بابا را هم بچینیم چون همه را روی پنبه چیدند. می خواستم همه کنار بروند و من ببینم. فقط آن لحظه گفتم: «چرا پدر سر ندارد ». چون همه یک تکه از جمجمه شان هم بود. گفتم: «عمو، بابا سر ندارد. یکی از پاهایش هم نیست ». حواسم به این ها بود.

وقتی می خواستند برای بار آخر آن ها را کفن پوش کنند گفتم اجازه بدهید خودم کفنش را ببندم. بابا را که گذاشتیم در تابوت، از سر تا نوک پایش را دست می کشیدم و او را تصور می کردم. به همسرم گفتم از مراسم فیلم بگیر می خواهم فیلم پدر را داشته باشم. اما اجازه ندادند هنگام کفن پوشی پدر فیلم بگیریم. خیلی آرام تر شده بودم.

چرا در فیلم گفته بودید که دلیل محکم تری می خواستید تا باور کنید آن استخوان ها برای پدرتان است؟

واقعا دلیل محکم تری می خواستم. با دختر شهدای دیگر هم صحبت کرده بودم. آن ها هم گفته بودند که درخواست آزمایش DNA کنیم. بعضی از آن ها به من گفتند از استخوان های پدرت بردار. پسر شهید حاجی هم به من گفت: «از خاک پدرت بردار». من گفتم: «نمی خواهم چیزی بردارم. می خواهم همه چیز به مزارش برود و چیزی در این دنیا باقی نماند ». اما یک دلیل محکم می خواستم که باور کنم این پدر من است.

بعد که مراسم کفن پوشی تمام شد، به اتاق ایثارگران آمدیم. شب در سالن شهید ستاری برنامه داشتند. پیکرها را هم آنجا گذاشته بودند. دیدم کسی از جیب کنار کفن یک پلاستیک بیرون کشید، آن را کنار پنجره گذاشت و بعد هم با خود برد. در اتاق ایثارگران از او پرسیدم همراه پدرم چه بود؟ گفت: «هیچ چیز».

گفتم: «تو را به خدا به من نشان بدهید ». او هم در کیسه را باز کرد. یک عکس فوری که به حالت نگاتیو برگشته بود و یک نوار سفید که چند شماره روی آن نوشته شده بود در آن بود. همسرم عکس را گرفت و از مادرم پرسید: «این همان عکس طلا نیست که گفته بودید در جیبش گذاشته بود»؟ مادرم گفت: «چرا ». چند عکس دیگر هم بود و یک کاغذ که چون در شیشه گذاشته بودند کهنه شده بود اما از بین نرفته بود. روی کاغذ نوشته شده بود: «این مربوط به خالد حیدری است ». برای شهید صالحی نوشته بود: «این مربوط به همراه خالد حیدری است ». در واقع کسی که شهدا را به خاک سپرده بود، آن کاغذ را نوشته بود.

عکس ها را دیدید مطمئن شدید؟

بله. من به آقای خادمیان گفتم: «می توانم وسیله های پدرم را داشته باشم؟ درست است که پدرم خیلی وسیله دارد اما هیچ کدام مانند این ها برایم ارزش ندارند. این ها 32 سال همراه پدرم بودند ». ایشان گفت: «خیر. این ها باید به موزه بروند».

خیلی اصرار کردم. گفت: «حالا ببینم چه می شود». بعد از برگزاری مراسم در سالن شهید ستاری، شهید صالحی و شهید حاجی را در بهشت زهرا به خاک سپردیم.

ما هم قرار بود فردای آن روز به شهر خودمان برگردیم. ابتدا پیکر را به ارومیه و سپس به مهاباد آوردیم.

مراسم استقبال در ارومیه چطور بود؟

من چون حال خوبی نداشتم خیلی متوجه مراسم استقبال نبودم. تا آنجایی که می دانم آن چیزی که ما انتظار داشتیم نبود. چون ما یک هفته به همراه پیکر پدرم بودیم و حضور نداشتیم، نمی دانم اطلاع رسانی به چه شکلی بوده است.

در مهاباد هم یک سری درگیری ها داشتیم.

چه جور درگیری ای؟

اینجا مزار شهدا مختص به یک طایفه خاص بود و من دوست داشتم پدر در قطعه خلبانان مزار شهدا می ماند اما گفتند ما نمی توانیم این کار را بکنیم. گفتم: «پس من دوست دارم در کنار یادمان خودش دفن شود ». گفتند: «باید مراحل قانونی ش طی شود ». به سردار باقر زاده هم گفتم: «دوست دارم پدرم در کنار یادمانش دفن باشد چون در این سال ها ما را خیلی اذیت کردند. ضد انقلاب ها می گفتند که پدرم به سوئد پناهنده شده است. یک سری هم می گفتند که در آلمان است. گاهی به عمویم می گفتند به برادرت بگو که در کنسولگری است تا کار ما را انجام دهد و پناهنده شویم. خلاصه حرف زیاد شنیدیم». پدر من آنقدر به خانواده اش علاقه داشت حداقل به آ ن ها می گفت که پناهنده شده است.

سردار باقرزاده با سپاه مهاباد هماهنگ کردند و گفتند ما کاری می کنیم که در کنار یادمانش تدفین شود. روز قبل از حرکت هم آقای خادمیان من را پیش فرمانده نیروی هوایی برد تا وسایل پدرم را تحویل بگیرم.

ایشان هم سعی کرد من را منصرف کند و گفت: «این ها در موزه بهتر حفظ می شود». حتی مثال همسر شهید عباس زاده را زد که باوجودی که ایشان اهل آمریکا بوده اما وسایل شهید را آورده تا در موزه بگذارند. یک نگاتیو و کاغذ به من دادند. کاغذ را به کسی که عربی می دانست نشان دادم تا بخواند. نوشته شده بود مجهول الهویه. کاغذ را اشتباهی به من داده بودند. به آقای خادمیان اطلاع دادم. برای مراسم چهلم پدر که به تهران رفته بودیم کاغذ را به آقای شجاعی دادم. ایشان هم سه عکس پرسنلی دیگر و کاغذ اصلی را برایم آوردند. عکس ها تقریبا از بین رفته بودند اما در آن عکسی که در تمام این سا ل ها بین دو عکس دیگر بود قسمتی از صورت پدرم مشخص بود. چون آن عکس را زیاد دیده بودم فورا متوجه شدم که عکس پدرم است.

از انتظار پدر بگویید. از این که امتیازاتی که فرزندان شهدا دارند چقدر می تواند سختی هایی را که کشیده اند جبران کند؟

امتیازی که راجع به آن صحبت می کنید و امتیازی که در تهران هست در شهر ما نیست. شاید مثلا برای قبولی دانشگاه این امتیاز را داشتم اما خودم هیچ گاه احساسش نکردم. اول این که از نظر روحی شرایط خوبی برای درس خواندن نداشتم. مادری داشتم که در 15 سالگی بیوه شده بود و با یک دختر 2 ماهه در این شهر کوچک زندگی می کرد. مادرم محدود شد و به تبع آن من هم چون دختر بودم و در یک خانواده سنتی، محدود می شدم. خیلی از کارها را نمی توانستیم انجام بدهیم. خیلی از جاها نمی توانستیم برویم. از این امتیازهایی که می گویند استفاده نکرده ام. نه دستم باز بود که استفاده کنم نه مادرم زرنگ بود که پیگیر کارها باشد. در دانشگاه پیام نور قبول شدم که نیمی از شهریه ام را بنیاد شهید می داد. خودمان هم چیزی نمی خواستیم. از روز اول پدربزرگم گفته بود که من خون پسرم را با مادیات عوض نمی کنم. همیشه انتظار می کشید تا پدرم برگردد.

به خانه پدربزرگم که می رفتم، عموها و عموزاده هایم هم می آمدند. خیلی به من محبت می کردند اما جای خالی پدرم حس می شد. جای خالی مادرم هم حس می شد چون من تنها به آنجا می رفتم. فقط در مقطع ابتدایی در مدرسه شاهد درس خواندم. در مقاطع بعدی در مدارس عادی با بچه های عادی درس خواندم. زندگی برای ما خیلی سخت می گذشت. عموهایم با فرزندانشان به مسافرت می رفتند اما ما نمی توانستیم برویم. آن ها با بچه هایشان به خرید می رفتند. من هم دوست داشتم با پدر و مادر خودم به خرید بروم. روز اول مدرسه با پدر و مادر خودم باشم. برای امتحان کنکور با پدر و مادر خودم باشم. مهندسی کشاورزی تبریز قبول شدم که اجازه ندادند بروم چون مادرم نمی توانست بیاید باید با مادربزرگم می رفتم تا کنکور بدهم. اگر پدرم بود این مشکلات نبود.

برای مصاحبه آزمون استخدامی باید به تهران می آمدم. آنجا هم مجبور شدم از دایی ام بخواهم تا همراهم بیاید.

با هیچ کدام از دوستان پدر در ارتباط نبودید؟

خیر. با هیچ کس. حتی خانواده شهید صالحی را اولین بار در تهران و در برنامه «زنده باد زندگی » دیدیم.

در کودکی خوابی از پدر یا تصویری از او را دیده ای؟

فقط یک بار. خواب همان عکسی که من را

بغل کرده است را دیدم.

فکر می کنید که چه باید کرد تا خلبان های شهیدی مانند پدر شما بیشتربرای مردم شناخته شوند؟

پدر من را حتی در این شهر کسی نمی شناسد. یک بار عکسش را در شهر گذاشته بودند و کسی نمی دانست که این شهید مالِ همین شهر است. آن ها واقعا وطن پرستانه جنگیدند. در اوایل انقلاب در مهاباد ضد انقلاب زیاد بودند. خیلی از آن گروهک ها سعی کرده بودند تا روی پدرم کار کنند تا جذب آن ها بشود. پدر من آنقدر به وطنش علاقه داشت و برایش مهم بود که این کار را نکرد. آن گونه که عموهایم برایم تعریف کرده اند حتی یک لحظه چنین چیزی به فکرش خطور نکرد.

در طول این مدت عده ای بودند که این حرف ها را به ما می زدند که پدرم عضو کومله بوده است. یا توده ای و منافق. برای همین هم پناهنده شده و خودش را به دولت عراق تحویل داده است. بعضی ها هم می گفتند که پدرت به اینجا آمده و دیوار صوتی را شکسته است.

شما چه چیزی درباره درستی این روایت شنیده اید؟

به همسرم گفته بودند: «این کوه که سیاه رنگ است را پدرزنِ تو بمباران کرده است». به همین خاطر ما خیلی اذیت شدیم؛ هم از این حرف که پدر با منافقان بود هم این که مردم اینجا پدر من را به عنوان کسی که با مردم شهر یکی نبوده می شناختند.

خیلی وقت ها که سر مزار پدر می رویم، بعضی رد می شوند و بد و بیراه می گویند. فحاشی می کنند.

به یادمانش خیلی علاقه دارید؟

این یادمان حاصل تلاش های آقای هوشنگ میرزایی است. کسی که مستند «آلفارد » را ساخته است. بسیار به شناخت پدر من کمک کرد. من دوست داشتم که پدرم یادمان داشته باشد اما ترس هم داشتم که مردم به پدرم بی احترامی کنند. پدربزرگم هم همین ترس را داشت. اولین باری که برای دیدن فیلم به همدان رفتیم، ایشان گفت: «همه شهدا یادمان دارند، تو هم چیزی بخواه ».

من به فرمانده نیروی هوایی همدان گفتم: «فقط یک هواپیمای کوچک. تندیس هم نباشد. فقط چیزی که نشان بدهد این شهر یک خلبان دارد. یک هواپیما به ما بدهید که آن را نصب کنیم ». گفتند: «بدون هماهنگی نمی شود این کار را انجام داد».

آقای میرزایی که به تدارکات رفته بودند، آنجا یک ماکت هواپیما پیدا کرده بود. به من گفت: «بگو ماکت می خواهم ». من هم گفتم ماکت می خواهم از همان ماکت هایی که دارید. گفتند: «ماکت را هم بدون هماهنگی نمی توانیم به شما بدهیم». باید با نیروی هوایی کل هماهنگ شود. بعد از هماهنگی ها یک هواپیما در شأن شهید در انجا نصب می شود. در تیرماه سال 1391 یادمان پدر نصب شد و در آبان همان سال پیکرش به ایران بازگشت و در کنار یادمانش آرام گرفت. اگر همین کارهایی که برای پدرم انجام دادند، یادمان هایی که برگزار کردند، عکسش را که به عنوان شهید شاخص بر سر در دانشگاه آزاد اینجا نصب کردند و... را از ابتدا انجام داده بودند، زندگی من با زندگی الانم خیلی تفاوت داشت.

از چه نظر؟

از این نظر که من به عنوان یک دختر که مادر بیوه دارد در این شهر زندگی کردم نه به عنوان دختر یک خلبان یا قهرمان!

حتی در خانواده همسرم بارها برای این که دختر یک زن بیوه هستم اذیت شدم.

آمدنِ پیکر بابا و مانور دادن روی شغل و اسمش زندگی من را عوض کرد. اگر این موضوع سا ل ها پیش اتفاق می افتاد، من شخصیت دیگری برای خودم می ساختم. آنقدر محدود و سرکوب شده بودیم که گوشه نشین شدیم. مادرم یک بار به بنیاد شهید رفته و گفته بود:«چرا وقتی رئیس جمهور یا یک مقام رسمی دیگر به اینجا می آید، دختر من را به عنوان فرزند شهید و کسی که پدرش خلبان بوده، نمی برید »؟

پدر من در هیچ حزب و گروهی نبود اما وطن پرست بود. گاهی به من گفته اند چرا در جاهای مختلف می گویی: «پدرم میهن دوست و وطن پرست بوده است !؟»

مادربزرگم با وجودی که سواد ندارد بارها به من گفته بود که پدرت به امام خمینی و آقای شهید بهشتی بسیار علاقه داشت.

اگر فکر می کنید حرف یا نکته ای جا مانده است بگویید.

پدر من در یک روستای دورافتاده در سختی زندگی کرده است. درست است که پدرش خان بوده اما در زمان انقلاب سفید دیگر ارباب ها جمع شدند اما از نظر مادی زندگی شان بسیار پایین آمده بود. در این شرایط به خلبانی فکر می کرده است. به این که به خانواده اش کمک کند. برای شهر و کشورش نقشی را ایفا کند. دوست دارم یک فیلم از زندگی واقعی پدرم ساخته شود. به برگزاری یادواره ها بپردازند و واقعا به خانواده های شهدا سر بزنند.

چون پدر من از آمریکا که برگشت و پس از 2 سال در روز اول جنگ شهید شد، خیلی درباره اش حرفی زده نشد. گاهی خانواده همسرم می گفتند: »امروز درباره فلان خلبان حرف زدند، مگر پدر تو هم خلبان نیست؟ چرا حرفی در موردش نیست ؟»

جالب است که ایشان جزو تسویه شده های بعد از انقلاب هم نبودند.

یکی از دوستان پدرم به من گفت: «احتمال تسویه پدرت هم بود اما هنوز وقتش نرسیده بود.

خوشحالی من از این است که دختر چنین مرد شجاعی هستم که با وجود این که در موقعیتی قرار داشته که بتواند به خارج از کشور برود یا مانند عموهایم به مهاباد بیاید و پیش خانواده اش باشد اما رفت و شهید شد. همین طور از این موضوع خوشحالم که پدرم حتی یک بمب هم نزد. شاید خیلی از کسانی که در پایگاه های عراقی بودند نمی خواستند برای صدام بجنگند اما مجبور بودند. ان ها هم زن و بچه داشتند. پدرم هیچ بمبی نزد تا یک بی گناه هم کشته شود.

پدر را در یک جمله معرفی کنید.

پدرم عشق من است. او خود ایثار و خانواده بود.

منبع:ماهنامه فرهنگی شاهد یاران/ شماره 155

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده