گفتگو با برادران شهید، ایرج و سلیمان حیدری
شنبه, ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۳
«تمام مهاباد فامیل من هستند». این جمله اش خیلی تأثیرگذار بود که کسی با چنین موقعیتی که می تواند حداقل چهل= پنجاه نفر از فامیل های نزدیک را به جای امنی ببرد، در پاسخ می گوید: «تمام مهاباد فامیل من هستند ». در سن 30 سالگی اش چنین حرفی را زد.


تمام مهاباد خانواده من هستند

نویدشاهد: «....من می گفتم: چه شهادتی است که پیکرش به زمین هم نرسیده است. اگر به زمین می رسید بالاخره یکی باید پیدایش می کرد. یک سال...دو سال...الان 32 سال است که حتی نتوانستیم قبرش را پیدا کنیم». می گفتم شاید در زمین نباشد و در آسمان است. شاید مسیح وار شهید شده است... .»

در ادامه گفتگوی شاهد یاران با برادران شهید، ایرج و سلیمان آمده است. ایرج تنها برادری است که بسیار به او نزد کی و در روزهای آخر حیات شهید نیز در همان پادگان نوژه بوده است. آن ها به خوبی شیوه تربیت خانوادگی، دوران رشد، دوران خدمت در نیروی هوایی و... را تشریح کرده اند:

ابتدا خودتان را برای ما معرفی بفرمایید.

ایرج: بنده ایرج حیدری متولد 1333 افتخار داشتم در نیروی هوایی در خدمت شهید بودم. افسر تدارکات بودم.

سلیمان: بنده سلیمان حیدری متولد 1337 هستم. من به خاطر این که می خواستم در خدمت پدر باشم در کنار او شغل کشاورزی را انتخاب کردم.

آقا ایرج به عنوان کسی که هم دوست و هم برادر و هم در کنار شهید خالد حیدری بودید از دوران کودکی و فضای روستای قلقله و مهاباد برای ما تعریف کنید. می خواهیم بدانیم شهید خالد در چه محیطی رشد کرد؟

ایرج: روستای ما تا مهاباد نیم ساعت راه داشت. ما در یک خانواده متدین زندگی می کردیم. پدرم ارباب بود اما نه از آن ارباب های سرمایه دار. خیلی فقیرانه زندگی می کردیم. 30خانوار و حدود 100 نفر در آن روستا زندگی می کردیم. مردم بیشتر کشاورز و دامدار بودند. ما زمین داشتیم اما پدرم آن ها را اجاره می داد. زیاد برای اقتصاد سرمایه گذاری نمی کرد. مثلا در روستا خانواده هایی که پسر داشتند، آن ها را به عنوان نیروی کار به کار می گرفتند تا به کشاورزی کمک کنند و به زندگی مرفه ای برسند ولی پدر ما فقط می گفت شما درس بخوانید تا شغل مناسبی غیر از کشاورزی داشته باشیم.

در روستا مدرسه وجود داشت؟

پدرم چون علاقه داشت ما درس بخوانیم، برای بچه های روستا هم همین را می خواست لذا یک مدرسه ای در روستا درست کرد و یک معلم از شهر آورده بود و مخارجش را می داد تا به ما درس بدهد. پدر من هم مسجد درست کرد و هم مدرسه. او هم هنرمند بود و هم باسلیقه. تمام بنایی آن مکان ها را خودش انجام داد. شهید هم کلاس اول و دوم ابتدایی را در روستای قلقله درس خواند. حدود 20 نفر از بچه های دیگر هم به مدرسه آمدند. بعد از آن به بوکان رفتیم و پدرم خانه ای را برایمان اجاره کرد. با دو پسرعمویمان با هم زندگی می کردیم.

بین تحصیلات شهید از دوم ابتدایی تا سوم فاصله نیفتاد؟

سلیمان: چرا فاصله افتاد. یک قلعه ای در بوکان بود که در وسط شهر قرار داشت. خانه ما پشت قلعه قرار داشت.

ایرج: آن قلعه را مدرسه کرده بودند و ما در همانجا درس می خواندیم. این قلعه الان تخریب شده است.

از جو مدرسه و معلمانتان چیزی به یاد دارید؟

ایرج: یادم هست که برادرم صدای خوبی داشت و خط و نقاشی اش هم خوب بود. همیشه در مدرسه جزو آدم های برجسته بود. برای پیشآهنگی انتخابش کرده بودند. هر مراسمی در مدرسه برگزار می شد، مثل سرود، خالد حتما حضور داشت. استعداد فوق العاده ای داشت. انشای بسیار خوبی هم داشت. من هم که در کنار او بودم به تبعیت از او نقاشی را یاد گرفته بودم و در مهاباد رتبه دوم را گرفتم. یادم هست یک بار به من گفتند این نقاشی را خودت نکشیده ای! برادرت کشیده! همه را از خالد یاد گرفته بودم.

چه مدت در بوکان بودید؟

ایرج: حدود 3 سال.

در بوکان چه کسی از شما نگهداری می کرد؟

ایرج: مدتی فقط خودمان بودیم. بعد پدرم یک خانه بزرگتر گرفت و مادر مصطفی هم آمد. خاطره ای از مدرسه یادم هست. ما در ایام نوروز به روستا می رفتیم. روستای ما خیلی سردسیر بود. وقتی برگشتیم، یک روز دیر به مدرسه آمدیم. ماشین نبود و باید پیاده می آمدیم. می خواستند ما را تنبیه کنند. وقتی خالد را صدا می زنند تا تنبیهش کنند )آن موقع با چوب به کف دستمان می زدند( او دستانش را به جلو آورد. پسرعمویم در حال دیدن این صحنه بوده است. می گوید: «من تا 34 ضربه را شمردم و دیگر قاطی کردم و نتوانستم بشمرم ». خالد تا آخر همین طور ایستاد. شاید 70 ضربه خورده بود. وقتی به خانه آمد دستانش ورم کرده بود. پدرم از معلم شکایت کرد. از بس خالد آدم باغیرت و نترسی بود اصلا دستش را تکان نداده بود. از همان کوچکی مثل یک آدم بزرگ رفتار می کرد. منش مردهای بزرگ را داشت.

سلیمان: قلقله از توابع مهاباد بودیم. اما روستای «عِلم آباد » که خانه ما به آنجا رفته بود، از توابع بوکان بود. برای همین برادرانم به مدرسه ای در بوکان می رفتند.

ایرج: البته بعد از 3 سال به قلقله برگشتیم.

تمام مهاباد خانواده من هستند

به ترتیب از راست: ایرج، برادر شهید - پدر شهید - شهید خالد حیدری

دیگر خاطره ای از همان مدرسه دارید؟

ایرج: یادم هست که در همان دوران ابتدایی یکی از دوستانش از او عکس گرفته بود. خالد عادت داشت تمام عکس ها را پشت نویسی می کرد. پشت آن عکس نوشته بود «دوران پرافتخار ابتدایی »! الان که به آن نگاه می کنم تعجب می کنم. به خودم می گویم او بعدها در دبیرستان و دانشکده خلبانی چقدر افتخار کرده است؟! چه ذهنیتی داشته است؟ من باوجودی که با او بزرگ شدم اما یاد ندارم که در پشت هیچ عکسی نوشته باشم که با افتخار این مراسم یا... را انجام داده ام. با وجودی که دوره های قرآنی را هم گذرانده بودم.

وضعیت درسی او چطور بود؟

ایرج: خوب بود. نمی گویم نمراتش عالی بود. روحیه ورزشی هم داشت. بسیار شاد بود. یادم نمی آمد در طول 31 سال زندگی اش از کسی گلایه کرده باشد. یا از چیزی بنالد. با این که ما در فقر زندگی می کردیم. ما غذای خیلی ساده ای هم می خوردیم. وقتی شب می خواستیم بخوابیم می گفت قبل از خواب شهادتین را بخوانید.

از کجا این شهادتین را یاد گرفته بود؟

از پدرم. پدرم در ماه مبارک همه کارهایش را تعطیل می کرد و از بعد سحر تا روز تمام قرآن را می خواند. می گفت: «باید شهادتین را بگویی تا راحت بخوابی ».

بعد از پایان دوره ابتدایی اش چه کرد؟

ایرج: به دبیرستان ابن سینا در مهاباد رفت. سه سال که خواند باید تعیین رشته می کرد که او رشته ادبی را انتخاب کرد.

این دبیرستان هنوز وجود دارد؟

امسال تخریب کردند و دوباره ساختند. هنوز نیمه کاره است. در ساخت مستندش به آنجا رفتیم و یک کلاسی را آماده و یادش را زنده کردند.

سلیمان: عکس خودش وهواپیمایش را در داخل مدرسه نصب کرده بودند.

چه چیزهایی از دوران بلوغ، 6 سال بعد از ابتدایی تا دیپلمش را به خاطر دارید؟ 

ایرج: همیشه از معلمان و دوستانش تعریف می کرد و می خندید. علاقه زیادی هم به فوتبال داشت. والیبال هم بازی می کرد اما فوتبالی بود. من هم با او به میدان فوتبال یا میدان آبیاری می رفتم و ساکش را می گرفتم و نگه می داشتم تا او بازی کند. شلوارک سفید و جوراب های بلند و کفش مخصوص می پوشید. کتونی هایش را در خانه می شست برای فردایش. در مسابقه دو هم شرکت کرد. در فوتبال لوح قهرمانی هم داشت.

سلیمان: چون چمن درست کرده و آن را آبیاری می کردند، مردم به آن میدان، میدان «آبیاری » می گفتند.

ایرج: وقتی به روستا می رفتیم در آنجاامکانات ورزشی نبود. خالد با سیمان و گِل، برای خودش دمبلِ درست کرده بود. در اتاقی که در آن تنور بود بارفیکس درست کرده بود. چوب می بُریدیم و به آن طناب وصل می کرد و بعد یک چوب دیگر و به این شکل بارفیکس درست می شد. در مهاباد هم که بود مرتب ورزش می کرد. الان یک مقدار وسایل ورزشی داداشم پیش من مانده است مانند هالترش. که محلی که انگشتان در آن قرار می گرفت را چسب های سیاه زده بود. دمبل و فنرهایش. لاستیک های پنجه سفت کن. حتی یادم است به آمریکا هم که رفته بود، یکی از استادانش به او گفته بود: «قوی ترین مرد کلاس ». این را در یکی از عکس هایش نوشته که برای ما فرستاده بود. نوشته بود: «چون قبل از کلاس به باشگاه رفته بودیم و قوی ترین وزنه را من بلند کردم».

صبح که می خواستیم به مدرسه برویم به من می گفت: «برو از نردبان بالای پشت بام. ببین آن طرف ابر هست یا نه. اگر ابر نیست تا من با خودم چتر نبرم ». }خنده{

آقا سلیمان در فاصله دیپلم تا سربازی شهید اگر خاطره ای دارید، اگر سفر مشترکی رفته اید یا اتفاقی هست که با هم آن را درک کرده اید را بیان کنید.

سلیمان: وقتی او می خواست به سربازی برود من اول دبیرستان بودم. من را نصیحت کرد. گفت: «من دیگر دارم می روم و اینجا نیستم. درس هایت را مرتب بخوان و دنبال کار دیگری هم نرو ». حقوق سربازی اش را که می گرفت به ما هم کمک می کرد. وقتی می آمد خیلی خوشحال بودیم. او زندگی ما را عوض می کرد. خیلی هوای ما را داشت. من از ایرج و خودش راحت تر زندگی کردم. برای ما لباس های جدید می خرید. وقتی این را به تن داشت خیلی زیبا خودش را نشان می داد. همه اش به این فکر می کردم کاش من این را بپوشم. دیگر نمی دانستم می توانم مثل آن را بخرم}خنده{. نهایت هم این پیراهنش به من رسید و آن را 20 سال نگه داشتم.

در دوران سربازی به او سر می زدید؟

ایرج: داداش دیپلم که گرفت چون تجدید آورده بود نتوانست به دانشگاه برود. به سربازی رفت. در تهران سرباز نیروی هوایی بود. در سال 1350 . من و سلیمان و مصطفی با هم همخانه بودیم. داشتم کلاس نهم را می خواندم. تجدید زیاد داشتم و مردود شدم. یک عده هم مثل من بودند. خیلی می ترسیدیم که ما را به سربازی ببرند. اطلاعات کافی نداشتیم. گفتیم بیایید استخدام شویم. یعنی آگهی های استخدامی را مرتب می خواندم. یک آگهی دیدم که گارد ویژه با حقوق و مزایای ویژه استخدام می کردند. اسم نویسی کردیم و امتحانات و معاینات را انجام دادم و قبول شدم .داداش تلفن زد و گفت چه کردی؟ گفتم: «مردود شدم و می خواهم بروم نیروی زمینی. گارد ویژه ». گفت: «من اینجا برایت سوال کرده ام. می توانی بیایی نیروی هوایی. ولی باید سیکلت را بگیری. اینجا 3 سال جلو می افتی. اگر بتوانی این کار را بکنی خیلی خوب است. گارد ویژه نرو. آنجا خیلی سخت است. نیروی هوایی جای خوبی است. من هم هستم ». رفتم مدرسه و دوباره اسم نویسی کردم و قبول شدم. سال 1351 به نیروی هوایی رفتم. داداشم یک سال از دوره خدمت سربازی اش تمام شده بود. دوستانش به او می گفتند: «چرا گذاشتی برادرت به ارتش بیاید؟ سربازی سخت است چه برسد که در ارتش هم باشی. زندگی اش خراب می شود» خالد هم گفت: «برای چه زندگی اش خراب شود؟! حالا که این طور است، خودم هم در نیروی هوایی می مانم». چون فضای آنجا و خلبانان را دیده بود، علاقمند شده بود. دو سه ماه ازسربازی اش مانده بود، برای خلبانی ثبت نام کرد. آزمون ها و معاینات بسیار سختی داشت که او در همه آن ها هم قبول شد. اگر سیصد نفر شرکت می کردند شاید 5 نفر قبول می شدند.

روایت شما از خانه مجردی تان در تهران چیست؟

داداشم نسبت به دوستانش که با آن ها همخانه بود، خیلی به دیسیپلین نظامی علاقمند بود. چون از پدرم یاد گرفته بود. ما جلوی پدرم نمی توانستیم راحت بنشینیم.

سلیمان: جلوی پدرم پایمان را دراز نمی کردیم. نباید تندتند غذا می خوردیم.

ایرج: چایی مان را نباید در نعلبکی می ریختیم. نباید فوت می کردیم تا سرد شود. لقمه درشت نباید می گرفتیم. مودب و چهار زانو بنشینیم. تمام این ها را پدرم به ما یاد داده بود. بعدا که به تهران و نظام رفتیم دیدیم این ها جزو آداب و رسوم نظامی ها هم هست. این دیسیپلین در وجود ما بود.

سلیمان: یادم هست من و مصطفی که دو سال از من بزرگتر است با هم به مدرسه می رفتیم، من در طرف راست مصطفی حرکت می کرد. پدرم یک بار ما را دید و گفت: «بایستید». گفت: «چرا این گونه راه می روید »؟! شما که کوچکتر هستی باید در سمت چپ مصطفی حرکت کنی.

ایرج: این موضوع در ارتش هم هست. آن هایی که درجه بالاتری دارند باید در سمت راست و درجه پایین تر در سمت چپ و یک قدم هم عقب تر از او حرکت کند. خالد هم که خیلی علاقه داشت این مسائل بسیار برایش راحت بود.

شب قبل از این که من بروم و خودم را برای نیروی هوایی معرفی کنم، نگذاشت من بخوابم. می گفت: «باید یک مقدار مشق به تو یاد بدهم ». مثل رژه و کار با اسلحه. پیش فنگ و پا فنگ و شکل خبردار ایستادن را به من یاد داد. دیگر خسته شده بودم. دوستانش می گفتند: «بس است دیگر. ولش کن ». می گفت: «نه. می خواهم فردا به آنجا رفت یک چیزی بلد باشد. ناشی بازی درنیاورد». در خانه هم یک نظم خاصی داشت. وقتی می خواستیم به بیرون برویم باید قبلش خانه را مرتب می کردیم. می گفتیم: «برای چه »؟ می گفت: «شاید وقتی برگشتیم یک مهمان با ما آمد».

وسواس تمیزی داشت؟

سلیمان: هم شب حمام می رفت و هم صبح. اگر ما ناخن داشتیم، فورا حالمان را می گر فت.

ایرج: موهایش همیشه مرتب بود. به من یاد می داد که چطور موهای پشت سرم را هم با دو آینه خودم کوتاه کنم. می گفت: «خودت کوتاه کن و صبر نکن تا یک ماه دیگر که بروی آرایشگاه». خیلی مرتب بود. خالد همیشه با اخلاق خوب و مهربانی ما را برای همه کارها راهنمایی می کرد.

اولین بار چه کسی به او گفته بود که به محمدعلی فردین شباهت دارد؟

ما کوچک بودیم. دوستانش باید به او گفته باشند. خیلی به سینما علاقه داشت. وقتی در روستا هم بودیم و می شنید که یکی از فیلم های فردین را در سینما اکران کرده اند، حتما باید خودش را می رساند.

تمام مهاباد خانواده من هستند

سلیمان حیدری به همراه شهید

مهاباد آن زمان سینما هم داشت؟

بله. یک سینما بود به نام سینما امید. فیلم را می دید و برمی گشت به روستا. در بوکان هم که بودیم مرتب به سینما می رفتیم.

پس از بچگی به سینما علاقه داشت؟

سلیمان: بله. عمویم به او می گفت: «آقای سینمایی !» ایرج: از روستا که می آمدند و برایمان ماست، تخم مرغ و... می آوردند، می دیدند ما خانه نیستیم، می گفتند: «حتما سینما هستند ». می آمدند در سینما. به آپاراچی می گفتند: «بچه های ما را صدا بزن و بگو به خانه بیایند ». مجبور بودیم فیلم را از نیمه رها کنیم و به خانه بیاییم.

تمام آهنگ های ایرج را می خواند. تمام صفحه های ایرج )خواننده( را خریده بود.

قبل از اینکه به آمریکا اعزام شود، مسافرتی در داخل یا خارج باهم رفته بودید؟ یا ایشان تنها رفته بود؟

ایرج: آن زمان خلبان بود. باهم با ماشین خودش به اصفهان رفتیم. دوستی داشتیم به نام آقای زنگنه که از خانواده های سرشناس اصفهانی بودند و در حد بسیار حرفه ای مینیاتورکاری انجام می داد. دختری داشت که می خواستند به برادر من خالد بدهند. ما رفتیم به اصفهان تا دختر را ببینیم.

پس دختر را نپسندید. چرا؟

خالد به او گفته بود: «من می خواهم پدر و مادرم را پیش خودم نگه دارم. نمی توانم بدون آن ها زندگی کنم ». دیگر موضوع سربسته ماند. او باید به تهران برمی گشت و مأموریت داشت. دیگر نمی توانستیم با ماشین برگردیم. به فرودگاه رفت. آنجا هواپیما در حال پرواز بود. هماهنگ کرد و گفتند: «هواپیما به آخر باند رفته و در حال بلند شدن از زمین است ». هواپیما بلند شده بود که به خلبان آن می گویند:«یک خلبان فانتوم اینجاست که برای مأموریتی باید هرچه سریع تر به تهران برود ». هواپیما دور می زند و دوباره فرود می آید و خالد سوار آن می شود. خیلی جالب بود.

سلیمان: دو بار رفتید. یک بار من خودم شما را به فرودگاه بردم. آن دفعه قرار بود دختر آقای کاویانی را در تهران ببیند.

سلیمان: از آمریکا که برگشته بود، حدود 10 روز ماند. سال 1356 بود. برف شدیدی هم در مهاباد باریده بود. او هم مرخصی اش تمام شده بود و باید به تهران برمی گشت. از انبوه برف اصلا نمی توانستیم با سواری به خیابان بیاییم. با لندرور پسردایی ام هم به زور توانستیم تا یک جا بیاییم. یادم هست که خودش را به پادگان رساند و یک هلیکوپتر از ارومیه آمد و او را تا فرودگاه ارومیه برد و از آنجا به تهران رفت.

روزی که آمد و گفت باید بروم آمریکا، شما کجا بودید؟ چه کردید؟

ایرج: ما با هم در یک پایگاه در دوشان تپه بودیم. پنجشنبه و جمعه با هم هماهنگ می کردیم که برویم بیرون و بگردیم. شب هم به آسایشگاه های خودمان برمی گشتیم.

در اینجا دیگر خانه نداشتید؟

نه. آسایشگاه بودیم. شبانه روزی بود. وقتی به من گفت خیلی خوشحال بودم. دوست داشتم با او می رفتم. تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و بروم رشته خلبانی ولی 3 سال باید می خواندم. یک سال آن را در مدرسه شبانه روزی ثبت نام کرده و به اتمام رساندم. در سال دوم بودم که انقلاب شد. بگیر و ببندها زیاد شد. خیلی ها از آب گِل آلود ماهی و دیپلم هایشان را گرفتند.

وقتی که خالد از آمریکا آمد، جدای از این که به ما چه گذشت تا برگشت، این را برای من تعریف کرد که «به من پیشنهاد کرده اند که بمانم. گفته اند که چندین برابر حقوق ایران را به تو می دهیم. زندگی خوب و امکانات هم به شما می دهیم. اینجا بمانید. فکر کردند که من می توانم ایران و خانواده ام را رها کنم و بمانم».

بعد از انقلاب آن ماجرای جمع آوری اسلحه ها چه بود؟

وقتی انقلاب پیروز شد، اسلحه های پادگان ها دست مردم بوده و داشت حیف ومیل می شد. داداشم به همراه چند نفر از دوستانش می رفتند و این اسلحه ها را جمع می کردند و به پادگان برمی گرداندند. وقتی پاکسازی ها صورت گرفت، خیلی برای خودم و برادرم می ترسیدم.

دیگر از انقلاب چه به یاد دارید؟

انقلاب شده بود اما جنگ هنوز شروع نشده بود. جشن عیدغدیر خم بود. نماینده ی امام از تهران به همدان آمد. همه مسئولین جمع شده بودند. 4 هواپیما بلند شدند و مانور دادند. خلبان های خیلی ماهر را انتخاب می کردند که یکی از آن ها خالد بود. خلبانان که فرود آمدند 4 گوسفند جلوی پای آن ها قربانی کردند.

چه سالی بود؟

سال 1358 . بعد از آن خانواده ها آمدند و به اتفاق پرسنل به مسجد رفتیم. گفتند، دل و جگر گوسفندهای قربانی را برای خلبان ها کباب کنید. از آن مراسم با دوربین خالد، فیلمبرداری کرده بودم. بعدا آن فیلم را از ماشینم ربوده بودند.

روز 31 شهریور 1359 شما کجا بودید؟

من در پایگاه همدان بودم. سه روز قبل از آن همه پایگاه های ایران آماده باش بودند. چون عراق یک سری درگیری های مرزی به راه انداخته بود اما هنوز جنگ اصلی شروع نشده بود. دو روز قبل از جنگ، یکی از خلبانان پایگاه با هواپیما برای شناسایی منطقه رفته بود. خلبان ایلخانی، خلبان هواپیمای شناسایی بود که در مرز او را زدند و شهید شد. خالد برای تشییع جنازه ایشان به تهران رفت. یک روز قبل از جنگ که برگشت، آمد و با من صحبت کرد. گفت: «تهران به خانه دایی رفتم. گفت که مهاباد خیلی شلوغ شده و درگیری بالا گرفته است. بخاطر درگیری بین گروهک ها وشهربانی چند نفر زخمی شده اند. من نگران مصطفی هستم. باید برویم و سری بزنیم. بیا به خانه فرمانده پایگاه، سرهنگ گلچین برویم ». ایشان اهل کرمانشاه بود. وقتی به منزل ایشان که نزدیک منزل داداش بود رسیدیم، به فرمانده گفت: « باید به پدر و مادرم سر بزنم. بخاطر درگیری ها نگران مصطفی هم هستم ». من بعدها فکر کردم شاید می خواست آخرین دیدارش را با پدر و مادرم داشته باشد. آقای گلچین گفت: «اگر فکر می کنی آنجا ناامن است، با هلیکوپتر برو و خانواده ات را به اینجا بیاور ». داداشم گفت:«تمام مهاباد فامیل من هستند». این جمله اش خیلی تأثیرگذار بود که کسی با چنین موقعیتی که می تواند حداقل چهل= پنجاه نفر از فامیل های نزدیک را به جای امنی ببرد، در پاسخ می گوید: «تمام مهاباد فامیل من هستند ». در سن 30 سالگی اش چنین حرفی را زد. فرمانده گفت: «پس چه می خواهی؟ مرخصی که لغو است چون در حالت آماده باش هستیم. مأموریت برایت بنویسم »؟ داداش گفت: «مأموریت بنویس ». سرهنگ گلچین گفت: «چند روز بنویسم »؟ داداش گفت:«3 روز بنویس. دو روزش را در راه هستیم و یک روز هم در آنجا بمانیم». فرمانده پایگاه گفت: «برگه مأموریتت را فردا بنویس و بیاور». فردای آن روز 31 شهریور 1359 بود. با هم رفتیم. من هم مرخصی ام را نوشتم و به ستاد برد تا امضاهایش کامل شود. اتفاقا ماشینمان را جلوی ستاد گذاشته بودیم که جریمه اش کرده بودند. به من گفت: «برو ماشینت را بیاور که با آن برویم. ماشین تو سریعتر است ».. ماشین من «پیکان جوانان » و ماشین او«پیکان دولوکس » بود. ماشین خارجی اش را فروخته بود. گفت: «جاده ناامن است. بچه ها را نمی بریم ». من به خانه رفتم تا ماشین را بردارم. به خانمم گفتم: « ما داریم می رویم و داداش گفته که شما را نبریم ». او گفت: «ماشین که جا دارد ما را هم ببرید ».ستاره دختر من کوچک بود و طلا هم دو ماه و 17 روزش بود. در این گیرودار بودیم که صدای انفجار آمد. هواپیماهای عراقی آمده و بمباران کرده بودند. ساعت حدود 2 عصر بود. من مانده بودم که چه بکنیم. ستاره و مادرش را سوار کردم تا برویم ببینیم که داداش قرار است چه بکند؟! ذهنیتم این بود که تا شلوغ نشده ما برویم. در همان حین از جلوی یک خانه رد شدیم. دیدیم صدای شیون از آنجا می آید. ایستادیم و رفتیم آنجا. دیدیم خانمی بیهوش افتاده است و دارند آب به سر و صورتش می پاشند تا به هوش بیاید. من گفتم: «بیایید تا او را به بیمارستان ببریم ». او را بردیم و بعد به خانه داداش رفتیم. در مسیر بودیم که باز هم یک هواپیمای عراقی آمد و دوباره بمباران کرد. پیاده شدیم تا جایی پناه بگیریم. بعد از ان دوباره به راه افتادیم. به خانه داداش که رسیدیم خانمش گفت: «تا موشک زدند خالد رفت. کاپشن و اسلحه کمری اش را هم نبرده است».

من گفتم: «حالا چه کنیم »؟ همسرش گفت: «باید صبر کنیم تا خالد برگردد». ساختمان آن ها 5طبقه و 2 واحدی بود. همسر دیگر خلبانان هم به طبقه پایین و زیرزمین آمده بودند. طبقه پایین امن تر بود. اکثرا یا بچه نداشتند یا بچه شان کوچک بود. من هم خانمم را آنجا گذاشتم. آژیر که کشیدند من هم به اداره رفتم. به آنجا که رسیدم دیدم داداش ماشینش را نزدیک گردانشان که به گردان ما نزدیک بود پارک کرده است. از آنجا هم آماده پرواز شده بود.

شب قبل که با هم صحبت کرده بودیم، یک نقشه به من نشان داد. گفت: «اگر ما بخواهیم به عراق حمله کنیم، منطقه ای که من باید بزنم، اینجاست».

از نظر حفاظتی اجازه این کار را داشت؟

بله چون من نظامی بودم.

معمولا مأموریت ها را فقط فرماندهان می دانستند و آن افرادی که قرار بود همان لحظه مأموریت را انجام بدهند. حتی فرماندهان بخش های دیگر هم از این مأموریت باخبر نبودند. چون در آن زمان ستون پنجم زیاد بود. چگونه این موضوع را به شما گفت.

چون به من اعتماد داشت. نقطه ای که قرار بود او بزند بسیار به ایران نزدیک بود. نکته جالب اینجاست که به او گفتم: «پس چرا نمی روی بزنی»؟ گفت: «امام دستور نداده است ». این نشان می دهد که ما آغازگر جنگ نبودیم.

بعد از چند ماه صبر کردن و درگیری های مرزی، آن ها حمله سراسری را آغاز کردند و ما هم پاسخ دادیم. آن ها در بوق و کرنا کرده بودند که ایران جنگ را آغاز کرده است. ما حتی آن روز هم حمله سراسری نداشتیم و فقط پاسخ کوچکی دادیم. فردای آن روز بود که ما با 140 فروند یک حمله سراسری را انجام دادیم.

در اداره که رفتم دیدم که غُلغله است. همه می گفتند که زن ها و بچه ها را باید به بیرون پایگاه بفرستیم. حدود ساعت 3 بود که به گردان خالد زنگ زدم و گفتند که اینجا نیست. به هرکجا زنگ زدم نتوانستم پیدایشکنم. هیچ کدام از تلفن ها پاسخگو نبود. وقتی داداش مأموریت سه روزه داشت، قطعا آن روز پرواز نداشت. اما قبلا به من گفته بود: «اگر دشمن به خاک ما حمله کرد، من باید اولیننفری باشم که دفاع می کند ». می توانستیم به مهاباد برویم و برگردیم، بعد پرواز کند اما همان لحظه رفتن به مهاباد را کنسل کرده و پرواز را انجام داده بود.

وقتی نتوانستم او را پیدا کنم، مشغول کارهای اداری شدم.

شیرین ترین خاطره تان از آقا خالد را برای ما تعریف کنید.

سلیمان: دررابطه باموضوع ازدواج شهید حیدری که درسال پنجاه وهشت شمسی صورت گرفت انزمان مراسم ها درتالارهای مجلل امروزی برگذار نمی شد بلکه در فضای کاملا ساده و بی آلایش و به دور از هر گونه تجملات امروزی مراسم از روز یکشنبه در خانه عروس با مراسم حلقه وشیرینی خو ران وعقد کنان وحنابندان اغاز شد وتا روز پنج شنبه در منزل داماد ادامه پیدا کرد وازهمه فامیل جهت شرکت در مراسم دعوت بعمل آمد وکسی از قلم نیفتاد هرچند باتوجه به موقعیت آن زمان از هم کاران خلبان ودوستان برادرم ازنیروی هوایی کسی در محل حاضر نشد وجای همه را تا راس ساعت چهارو پانزده دقیقه عصرخالی کردیم .اما ناگهان غرش هواپیماهای شکاری نیروی هوایی ارتش آسمان شهرستان مهاباد را به لرزه دراورد وبه نیابت از سایر دوستان چهار نفر ازخلبانان با دوفروند شکاری )اف فور ( در آسمان مهاباد ظاهر شدند وبا دورزدن بر روی منطقه وشکستن دیوار صوتی حضور خود را درجشن عروسی اعلام کردند وبعداز اجرای یک عملیات چرخشی که در اصطلاح هوایی رول زدن می گویند از دوستشان خدا حافظی کردند واین ماموریت را امیر شاه صفی فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی وهیات همراهش که از امرای ارتش بودند در سفری که به منزل ما داشتند برش صحه گذاشتند وتایید فرمودند وحتی بعنوان یاد وخاطره برای خانواده تعریف کردند واین شیرین ترین خاطره زندگی من بود از برادرم .

آخرین دیدارتان با خالد کی بود؟

صبح همان روز که دنبال برگه ی مأموریت بودیم. آن روز چون آماده باش بودیم نتوانستم از اداره خارج شوم.

صبح که او را دیدید، همان لباس خلبانی اش را به تن داشت؟

همیشه لباس خلبانی به تن داشت. ما صبح که به سر کار می رفتیم لباس کاری می پوشیدیم و عصر که به خانه می رفتیم آن را درمی آوردیم اما آن ها مثل ما نبودند. تا شب با همان لباس پرواز بودند. حتی وقتی که به بازار برای خرید می رفتند، لباس هایشان را به تن داشتند. یکی از خلبان ها به من گفت: «ما روزی که این لباس را انتخاب کردیم فهمیدیم که همین لباس، کفن ما خواهد شد».

من ناراحت و نگران در گردان نشسته بودم که دیدم دو نفر از خلبانان آمدند. گفتند: «ایرج تو بچه های خودت و خالد را به مهاباد ببر». گفتم: «برای چه »؟ گفتند: «همه خانواده ها رفته اند. شما هم بروید». پشت دژبانی اتوبوس و مینی بوس برای پرسنل و خانواده ها به مقصد همدان، تهران و دیگر شهرها آماده کرده بودند. بیشتر خانواده های پرسنل رفته بودند اما خانواده های خلبانان چون نگران بودند، مانده بودند. گفتم: «پس من با داداش صحبت کنم، ببینم چه کار باید کرد ». گفتند: «نمی توانی صحبت کنی. الان در هواپیما نشسته و آماده پرواز است. هر لحظه بگویند باید برود». من هم ساده بودم و قبول کردم.

رفتم ماشین را برداشتم و سراغ بچه ها رفتم. همسر داداشم گفت: «تا خالد نیاید، من نمی آیم». گفتم: «داداش خودش گفته است». گفت: «نه من منتظر خالد می مانم ». من هم ستاره و همسرم را برداشتم تا برای جمع کردن وسایلمان به خانه خودمان برویم. به خانه که رسیدیم همان دو خلبان زنگ در ما را زدند. گفتند: «هنوز نرفته اید»؟ گفتم: «نه ». گفتند: «زودتر برو. اینجا درگیری است ». گفتم: «خانم خالد نمی آید ». گفتند: «اماده شو با هم برویم ». با هم به راه افتادیم. آن دو خلبان هم با ماشین خودشان پشت سر ما می آمدند. آن ها با همسر خالد صحبت کردند. گفتند که خالد در هواپیما و آماده باش است. نمی تواند بیاید. ما هم جیم شدیم تا به این جا آمدیم » هر طوری بود او را راضی کردند تا با ما بیاید.

آن دو خلبان رفتند و با دژبان صحبت کردند. دیدم راه را باز کردند تا ما برویم. یک دفعه دلم ریخت}گریه{ ...همان جا ترسیدم. باخودم گفتم حتما داداشم رفته است...

به سمت همدان راه افتادیم. چراغ ها را روشن نمی کردم. گاهی فقط چراغ های کوچک ماشین را روشن می کردم. رادیو این طور اعلام کرده بود که چراغ های ماشین را خاموش کنید. بچه ها را به خانه یکی از اقوام بردم. گیج بودم و نمی دانستم چه اتفاقی برای داداش افتاده است. صبح که بیدار شدم، صبحانه نخورده به سمت پایگاه به راه افتادم. قبل از آن شوهر زهرا خانم)فامیلمان( گفت: «صدای انفجار مهیبی از سمت پایگاه شنیدم ». من که به پایگاه برگشتم دیدم شلوغ است. دیدم مردم سمت خانه برادرم جمع شده اند. روبروی ساختمان خلبان ها، یک سری ساختمان های نیمه تمام بود. صبح که خلبان های ما برای عملیات رفته بودند، در مسیر برگشت یک هواپیمای عراقی پشت سرشان می آید. به آن 2 شلیک کرده و یکی از آن ها را زده بود. هواپیمای شهید اسلامی نیا و عشقی پور بود. در هنگام فرود آمدن به ساختمان های نیمه کاره برخورد می کند. همسر و بچه شان هم در همان ساختمان روبرو بودند. من که رسیدم گفتم شاید داداشم باشد. دیدم که جنازه هایشان را بردند. حالم بد شده بود. در آنجا اسمشان را پرسیدم.

پیش خلبان ها رفتم. یکی از خلبان های جلوی کمان پست اسلحه به دوش گرفته بود. فکر می کنم حسین لشکری بود. از او پرسیدم: «از داداش من چه خبر»؟ دیدم دستپاچه شد و گفت: «فلان شعبه است». از چند نفر دیگر هم پرسیدم. هر کسی حرفی می زد و به جواب درستی نرسیدم. رفتم به خانه و عکس او و پدر و مادرم را برداشتم و شروع به گریه کردم. تا ساعت 3 و 4 نشستم. هیچ چیز هم نخورده بودم. همان موقع به کمان پست برگشتم. باز پرسیدم از خالد چه خبر؟ حرف های ضد و نقیضی می زدند. یکی از آن ها گفت: «پرواز کرده و در راه برگشت بنزین تمام کرده و در کرمانشاه نشسته است ». من هم دلم نمی آمد بپذیرم که اتفاقی افتاده است. پرسیدند: «بچه ها را بردید »؟ گفتم: «نه. آن ها در همدان هستند ». گفتند: «بچه ها را به مهاباد ببر و برگرد». دیدم هیچ کس به رفت وآمد من کاری ندارد حتی دژبان می گذاشت که بروم و بیایم.

به همدان رفتم. بچه ها را برداشتم که به سمت مهاباد برویم. بعد از چند کیلومتر به پمب بنزین رفتم تا بنزین بزنم. پاسدارها آنجا بودند و بنزین نمی دادند. کارتم را نشان دادم که نظامی هستم. با هر بدبختی ای بود بنزین گرفتم. تا میاندوآب رسیدم. به سمت مهاباد که می خواستم بروم، پلیس راه جلویم را گرفت. گفتند: «الان 3 ماه است که به مهاباد نه کسی وارد می شود و نه کسی خارج ». جاده را که دیدم تمامش به خاطر تردد تانک ها بریده بریده و تکه تکه شده بود. موشک توپخانه ها هم اصابت کرده بود. کارتم را نشان دادم و گفتم: «من نظامی هستم ». گفتند: «نمی شود بروی خصوصا این که شما نظامی هستید. جلوتر بروید دموکرات ها شما را می زنند ». گفتم: «من با آن ها کوردی صحبت می کنم. مشکلی پیش نمی آید ». گفتند: «به صحبت کردن نمی رسد. از دور هر ماشینی را که ببینند فکر می کنند از ماشین های ماست و آن را می زنند ». در همان میاندوآب به خانه یکی از اقوام رفتیم. گفتم: «قرار بود بچه ها را به مهاباد ببرم اما بیشتر از این نگذاشتند که جلو برویم ». گفتند: «اشکال ندارد. بچه ها را همین جا بگذار. ما خودمان مراقبشان هستیم ». گفتم: «فقط به پدرم خبر بدهید تا بیاید و آن ها را ببرد ». بنزین هم نبود که ماشین را ببرم. ماشین را همانجا گذاشتم و رویش یک چادر کشیدم و با مینی بوس و اتوبوس به پایگاه برگشتم. پدرم با تراکتور امده بود به میاندوآب و بچه ها را با خود به روستا برده بود

چقدر طول کشید تا شما به پایگاه برگشتید؟

من همان روز برگشتم.

سلیمان: بعد از پایان جنگ، اسراء مبادله می شدند. آن زمان برادر من هم جزو مفقودین بود و ما چشم انتظار برگشت او. در مرحله دوم بازگشت مفقودین در حالی که شب به تلویزیون خیره شده بودیم، به یکباره همه ما احساس کردیم خالد را در میان اسراءدیدیم. همه فامیل و دوستان و آشنایان که شهید را می شناختند، تلفن های متعددی به ما زدند و با ما هم عقیده بودند. فیلم ویدئویی که ضبط کرده بودیم را مرتب نگاه می کردیم و به یکدیگر تبریک می گفتیم. پدرم ما را در آغوش گرفت و سجده شکر به جا می آورد. سه روز جشن و پایکوبی کردیم. پلاکاردهای مختلف چاپ کردیم و بر دیوارها نصب کرده بودیم. خیرمقدم ها همه نوید بازگشت او را می داد. تمام آن حالات و تصاویر توسط آقای میرزایی مستندساز آلفارد بازسازی شد.

فکر می کنید اگر خالد در قید حیات بود، چه جایگاهی از نظر سیاسی- اجتماعی و نظامی برایش متصور می شدید؟

ایرج: فکر می کنم اگر بود جایگاه بسیار ویژه و بالایی داشت. همیشه می گویم: «خودش نیست که ببیند چه کار کرده است ». بعد از 32 سال که نه اسمی از او بود و نه عکسی به دیوار، پیکرش آمد و کل ایران برای او مراسمی باشکوه گرفتند.

استقبال مردم ارومیه و مهاباد از پیکر شهید خالد حیدری چگونه بود؟

استقبال مردم ارومیه خیلی خوب بود اما در مهاباد خیلی اطلاع رسانی نشده بود. ارتش و نظام جایگاهی برای داداشم قائل شدند که همه مسئولین نظامی آمده بودند. فرمانده نیروی هوایی هم آمد. فرمانده کل ارتش سرلشکر صالحی در سکوت خبری آمده بود و گفته بود: «می خواهم با خانواده خالد صحبت کنم و جایی را تدارک ببینید تا کسی خبردار نشود ». خانه فرخ کنار پادگان بود. گفتیم: «آنجا امن است ». من وبرادرها، مادرم، طلا و مادرش و ... همگی به آنجا رفتیم. با سرلشکر صالحی صحبت کردیم.

فکر می کنید چه ویژگی ای در خالد باعث شده تا جزو شهدای شاخص باشد؟

من به مرور متوجه شدم که برای اولین پاسخ به دشمن رفته است. خودش این آرزو را در دل داشت که باید اولین مدافع برای ایران باشد. این رتبه را برای خودش قائل بود و به آن رسید اما تا زمانی که پیکرش آمد، 32 سال بود همه کوتاهی کرده بودند و در مورد داداشم چیزی نگفته بودند. به گونه ای شده بود که هر کسی چیزی می گفت. این که پناهنده شده است...یا این که هنوز زنده است. حتی من می گفتم: «چه شهادتی است که پیکرش به زمین هم نرسیده است. اگر به زمین می رسید بالاخره یکی باید پیدایش می کرد. یک سال...دو سال...الان 32 سال است که حتی نتوانستیم قبرش را پیدا کنیم ». می گفتم شاید در زمین نباشد و در آسمان است. شاید مسیح وار شهید شده است.

برای نسل جدید که هیچ تصوری از جنگ و خلبان شکاری ندارند، چه توصیه ای دارید؟ چه باید کرد تا این قهرمانان را بشناسند؟

به نظرم برای شهدا باید بیشتر از این ها کار کرد. این به نفع خودمان است وگرنه شهدا که رفته اند و جایشان در بهشت است.

در مورد برادرم داستان فرق می کرد. خود من از وقتی پیکرش برگشت، برای شناسایی اش خیلی فعالیت کردم اما قبل از آن کاری نمی توانستم بکنم. از خانواده اش مراقبت می کردم.

ارزیابی