يکشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۳۱
چه بسیار سربازان و افسران که در جبهه شراب می خوردند و مست می کردند و لایعقل در اول شب به خواب می رفتند. من به آنها می گفتم «چرا این عمل را انجام می دهید؟ مگر از خدا نمی ترسید؟ در این محیط پر خطر که از هر سو گلوله ي توپ و خمپاره می بارد و هر لحظه امکان کشته شدن هست، این عمل حرام را انجام ندهید»آنها می گفتند «ما تحمل این جنگ را نداریم و می خواهیم مست کنیم تا همه چیز را فراموش کنیم.»
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی /روایت هجدهم


نویدشاهد:

«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.


 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت هجدهم  آمده است:

چه بسیار سربازان و افسران که در جبهه شراب می خوردند و مست می کردند و لایعقل در اول شب به خواب می رفتند. من به آنها می گفتم «چرا این عمل را انجام می دهید؟ مگر از خدا نمی ترسید؟ در این محیط پر خطر که از هر سو گلوله ي توپ و خمپاره می بارد و هر لحظه امکان کشته شدن هست، این عمل حرام را انجام ندهید»آنها می گفتند «ما تحمل این جنگ را نداریم و می خواهیم مست کنیم تا همه چیز را فراموش کنیم.»

خودآزاري و فساد و میل به فراموشی در تمام اقشار بعث عراق نفوذ دارد، به خصوص میان افسران. براي فرمانده خودمان هر سه روز یک حلقه فیلم ویدئو جدید سکسی می رسید و او افسران دیگر را به سنگر دعوت می کرد و آنها شبها براي تماشا میهمان فرمانده گردان ما می شدند.

در حمله ي بستان به مقر فرماندهی آمدم تا بگویم که اوضاع بسیار وخیم است و عده ي کشته ها و مجروحین هر لحظه بالا می رود و ما داریم تلف می شویم. وقتی وارد مقر شدم فرمانده - سروان نقیب اسعد - با چند تن از افسران مشغول تماشاي فیلم سکسی ویدئو بودند.

او خبر را با بی میلی شنید و آرام پاسخ داد « بگذار کشته بشوند، بالاخره آدم باید روزي بمیرد دیگر. فعلا بگذار فیلم را تماشا کنیم.»

موارد زیادي از این قبیل در جبهه هاي ما وجود داشت. حتی چند فقره لواط بین افسران و سربازان اتفاق افتاد که ظاهرا گزارشی هم به مقامات بالا رد شد ولی ما هیچ عکس العملی ندیدیم. گاهی هم از طرف اتحادیه زنان عراق عده اي از دختران و زنان با لباسهاي جلف به جبهه می آمدند.

روزي یک گروه از این زنان به گردان ما آمدند. یکی از زنان اظهار تمایل کرد که طناب آتش یکی از توپ ها را بکشد که یک گلوله به طرف رزمندگان شما انداخته باشد. یکی از افسران - سرگرد ناصر - دست او را گرفت و به طرف یکی از توپها برد. آن زن طناب را کشید و برگشتند به مقر فرماندهی و نشستند به حرف زدن و شوخی کردن. بعضی افسران آدرس آنها را گرفتند. به سرگرد گفتم این چه کاریست که می کنید؟ » گفت «تو چیزي از دنیا نمی فهمی. فردا که ما رفتیم به مرخصی می رویم سراغ آنها و ...»

ما مجبور بودیم دوش به دوش چه کسانی علیه کی بجنگیم؟ صدام با این روحیه اي که به افرادش می دهد دقیقا یک کار شیطانی می کند. صدام شیطان است. واقعا.

بعد از شکست ما در بستان صدام دیوانه شده بود. می خواست به هر طریقی که ممکن است بستان را پس بگیرد. به همین دلیل تلفات و خسارات سنگین و جبران ناپذیري را متحمل شدیم.

صدام حسین فرماندهی حمله را به سرهنگ عبدالهادي صالح - اهل موصل - واگذار کرد. این سرهنگ به تازگی از دست شخص صدام درجه ي تشویقی گرفته و سرتیپ شده بود. تلویزیون عراق او را هنگام گرفتن درجه نشان داده بود و صدام در آن برنامه گفته بود «سرتیپ عبدالهادي صالح، قعقاع قادسیه ي قرن بیستم است.»

روز حمله به بستان فرا رسید. تیپ مخصوص حراست از کاخ صدام به فرماندهی « قعقاع قادسیه» وارد عمل شد. صدام به این سرتیپ گفته بود «من بستان را از تو می خواهم».

روز حمله، «قعقاع قرن بیستم» مرخصی بود. صدام دستور داد او را با هلی کوپتر به جبهه آوردند. سرتیپ عبدالهادي صالح یعنی همان قعقاع، پیشاپیش نیروهاي عراق وارد معرکه شد تا بستان را فتح کند... و تا این لحظه که من در کنار شما هستم هیچ خبري از قعقاع قادسیه ي قرن بیستم در دست نیست. حتی جنازه اش هم به دست نیامده است.

هر روز یک سرگرد از توجیه سیاسی می آمد و می پرسید «خبري از سرتیپ صالح ندارید؟» و جواب منفی می گرفت تا این سرگرد گفت راز کشته شدن او را بر ملا نکنید و این جزو اسرار نظامی است. و باید حفظ شود.» و جز چند نفري از جمله من کسی نفهمید چه بلایی بر سر آن سرتیپ آمد. جالب است بدانید که هنوز ارتش عراق نمی داند که این سرتیپ کشته شده است.

اتفاق دیگري را برایتان بگویم. یکی از دوستانم که در همین اردوگاه اسیر است برایم تعریف کرد. او می گفت « روزي یکی از سربازان شما اسیر شده بود. این سرباز مجروح هم بود. کنار چادر بهداري روي زمین نشسته بود و من می خواستم او را پانسمان کنم.»

یکی از سربازان توجیه سیاسی آمد و لوله ي تفنگش را روي سینه ي سرباز اسیر شما گذاشت و فاتحانه پرسید:« خمینی کیست؟»

سرباز شما گفت « الله اکبر، خمینی رهبر

سرباز توجیه سیاسی عصبانی شد و دوباره پرسید. سرباز اسیر شما دوباره گفت « الله اکبر، خمینی رهبر

سرباز توجیه سیاسی کمی از سرباز اسیر شما فاصله گرفت و آماده شد او را تیرباران کند ولی من ممانعت کردم و گفتم «او مجروح و اسیر است و منصرفش کردم او هم رفت دنبال کارش و اسیر شما را بعد از پانسمان به پشت خط منتقل کردم.»

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 52)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده