«اعلاميه ‏هاى متعدّدى در حمايت از امام(ره) چاپ و تكثير مى ‏شد. آن زمان از دستگاه ‏هاى فتوكپى نمى ‏شد استفاده كرد، چون آنها تحت نظر رژيم بودند. دستگاه فتوكپى دستى درست كرده بوديم. محمّدباقر پيشنهاد كرده بود كه شبيه آن دستگاه بسازيم و خودمان اعلاميه ‏ها را چاپ و تكثير كنيم. شهید محمدباقر صادق جوادی مسئول طرح و عمليّات لشكر 5 نصر دوازدهم اسفندماه 1365 در عملیات کربلای5 به شهادت نایل گردید.
زندگینامه شهید محمد باقر صادق جوادی

نویدشاهد
: محمّدباقر صادق‏ جوادى، در بهمن ماه سال 1337 در مشهد متولد شد كه به علّت همزمان بودن با تولد امام محمّد باقر(ع) او را به نام آن امام همام نام‏ گذارى كردند. پدرش (على ‏اكبر صادق‏ جوادى) مى ‏گويد: «بعد از تولد محمّد باقر، خواب ديدم دو كبوتر به سراى خانه آمدند و رفتند و چند بار اين رفت و آمد تكرار شد، آخرالأمر يكى از آنها باز نگشت و پس از اندكى، دوّمى نيز رفت و بازنگشت.»
 از هفت سالگى به مدرسه جواديه - كه مدرسه ‏اى مذهبى به شمار مى‏ آمد و زير نظر حاج آقاى عابدزاده اداره مى ‏شد - فرستاده شد.
 از كودكى طبع مهربانى داشت. مادرش مى ‏گويد: «براى اينكه پسرمان به نماز خواندن تشويق شود، جانماز قشنگى برايش خريده بودم، وقتى مى ‏خواست نماز بخواند، او را كنار خودم قرار مى ‏دادم تا با من هماهنگى كند و نماز بخواند. بسيار امانت ‏دار بود. هميشه خريد منزل خودمان، والدينم و بعضى از همسايگان را انجام مى‏ داد. هرگز به پولى كه به او داده مى‏ شد، چشم طمع ندوخت و خيانت در امانت نكرد.»
 مدّتى را به خواندن دروس حوزوى نزد حاج آقاى مرواريد گذراند.
 دوره راهنمايى را در مدرسه سعدى -- واقع در خيابان خسروى ‏نو -- به پايان برد، بعد وارد هنرستان سيد جمال ‏الدين اسدآبادى شد و در رشته اتومكانيك ديپلم گرفت.
 بعد از اخذ ديپلم، با تاكسى يكى از اقوام شروع به كار كرد. پس از چندى پدرش اتومبيلى برايش خريد تا وسيله كارش باشد، ولى او دل به كار نداشت و شب و روزش در مسائل انقلاب مى ‏گذشت.
 مادرش مى‏ گويد: «براى خدمت سربازى او را فراخوانده بودند، به ژاندارمرى رفت و مقدّمات كار را انجام داد، امّا از مراجعه مجدّد خوددارى كرد. آن زمان وقتى بود كه سربازان به دستور امام(ره) از پادگانها فرار مى‏ كردند. روزى يك نظامى به درب منزل آمد و گفت: محمّد باقر با من بيايد. گفتم: او در منزل نيست. گفت: وقتى آمد، بگوييد بيايد به ژاندارمرى. نگران شدم. وقتى محمّد باقر آمد و جريان را برايش تعريف كردم. گفت: مادر، من به ژاندارمرى نخواهم رفت. كارى كرده‏ ام كه اگر به من دست يابند رهايم نمى ‏كنند. من پرونده مربوط به خدمت زير پرچم خود را از ژاندارمرى خارج كرده ‏ام و اين كار جرم است. من خدمت سربازى براى حكومت شاه انجام نخواهم داد؛ اگر صدبار مرا ببرند، صد و يك بار فرار خواهم كرد.»
 محمّد باقر فعاليتهاى سياسى خود را از اواخر سال 1356 آغاز كرد. در مدرسه با آگاهى بخشيدن به همكلاسيهاى خود، زمينه  فعّاليّت عليه طاغوت را به وجود مى‏ آورد.

 هر شب تعدادى از اعلاميه‏ ها را به مسجد مى ‏برد و زمانى كه نمازگزاران در مسجد بودند، آنها را پخش مى‏ كرد.
 پدرش مى‏ گويد: «قبل از پيروزى انقلاب نوارهاى سخنرانى امام(ره) را به منزل مى‏ آورد، خودش گوش مى‏ داد و حقايق و فجايع حكومت شاه را براى ما بازگو مى ‏كرد. روزى در اتاقش بود، صداى زنجير و كوبيدن آن از اتاقش به گوش مى ‏رسيد، رفتم و سؤال كردم چه مى‏ كنى؟ گفت: مى‏ خواهم آمادگى جسمانى پيدا كنم كه اگر دستگير و شكنجه شدم، بتوانم مقاومت كنم.

جزوه‏ هايى در مورد شكنجه‏ هاى ساواك و مقاومت مبارزان مى ‏خواند و در خود ايجاد مقاومت مى‏ كرد.در منزل ورزشها و عمليّاتى انجام مى ‏داد تا آمادگى عمليّات نظامى و چريكى به دست آورد. اعلاميه‏ هاى امام را به منزل مى ‏آورد. ترسيدم هجوم مأموران شاه سبب افشاى راز او شود، لذا در زير شيروانى محلى تعبيه كردم كه جاى امنى براى مخفى كردن اعلاميه ‏ها باشد. او نيمه شبها اين اعلاميه‏ ها را در منازل اطراف مى ‏انداخت. شبى كه تانكها جلوى استاندارى براى سركوب كردن تظاهرات مردم تجمّع كرده بودند، خبر كشتار تظاهركنندگان را شنيدم به منزل رفتم، محمّد باقر در منزل نبود. خودم را به استاندارى و محل نگهدارى شهدا و مجروحان رساندم، ولى فرزندم را بين آنها نديدم. همان روز فروشگاه ارتش توسط نيروهاى مردمى مورد هجوم قرار گرفته بود. بالاخره دير وقت نااميد به خانه بازگشتم. محمّد باقر در منزل بود، با نگرانى پرسيدم: كجا بودى؟ گفت: براى خانواده ها نفت مى ‏برديم و از درگيريهاى داخل شهر بى ‏خبر بودم. بعدها هميشه افسوس مى‏ خورد كه فرصت شركت در آن تظاهرات خونين را از دست داده است.»
 دوستش مى ‏گويد: «اعلاميه ‏هاى متعدّدى در حمايت از امام(ره) چاپ و تكثير مى ‏شد. آن زمان از دستگاه ‏هاى فتوكپى نمى ‏شد استفاده كرد، چون آنها تحت نظر رژيم بودند. دستگاه فتوكپى دستى درست كرده بوديم. محمّدباقر پيشنهاد كرده بود كه شبيه آن دستگاه بسازيم و خودمان اعلاميه ‏ها را چاپ و تكثير كنيم.»

 با پيروزى انقلاب تصميم گرفت به خدمت سربازى برود، ولى چيزى نگذشت كه متولدين سال 1337، منقضى از خدمت اعلام شدند و او از خدمت معاف شد. اين مسئله موجب رنجش خاطرش شد، چرا كه علاقه داشت در نظام اسلامى، خدمت سربازى كند.

 محمّدباقر در سال 1359 و در بيست و سه سالگى، با دخترخاله خود - خانم زهرا جاويدى - ازدواج كرد و مدّت زندگى مشترك آنها شش سال بود. حاصل اين زندگى مشترك، دو فرزند به نامهاى هادى(متولد 1361) و نرجس(متولد 1363) است.
 پدرش مى‏ گويد: «كارتهاى عروسيش را چاپ و توزيع كرده بوديم. همان روزها، روزهاى بسيار سختى را از لحاظ نظامى در منطقه مى‏ گذرانديم. چند شب قبل از مراسم، بالباس سپاه به منزل آمد و گفت كه عازم جبهه است. متعجّب بوديم و مسئله ازدواج و مراسم قريب ‏الوقوع آن را متذكّر شديم. گفت: الان وقت طرح اين گونه مسائل نيست. در حال حاضر، جنگ مسئله اصلى است و بلافاصله عازم منطقه شد. بالأجبار مراسم تا بازگشت وى از جبهه به تأخير افتاد. دربازگشت بدون هيچ ‏گونه مراسم خاص - فقط با حضور تنى چند از فاميل - جلسه عقدكنان وى در كمال سادگى برگزار شد. نكته قابل ذكر اينكه در بازگشت از منطقه مجروح شده بود و در حال مجروح بودن، مراسم ازدواج وى برگزار شد. چند ماهى همسرش در عقد بود كه طى آن، شهيد در منطقه حضور داشت. در بازگشت مصمم شد همسرش را به خانه خودش ببرد و زندگى مشترك را آغاز كند. وقتى علّت عجله اش را در اين كار جويا شديم گفت: مى ‏دانم فرصت زيادى برايم باقى نمانده است. مى‏خواهم از خود نسلى باقى بگذارم. وى در تمام مدّت باردارى همسرش، در منطقه بود. زمان تولد فرزندش نيز حضور نداشت و دو ماه بعد از تولد فرزندش، او را ديد.» محمّد باقر در مورد تربيت فرزندان به همسرش مى ‏گفت: «اينها آينده سازان مملكت هستند. به بچّه‏ ها احترام بگذاريد و به آنها شخصيّت بدهيد.» خود نيز به بچّه‏ ها خيلى محبّت مى ‏كرد و آنها را امانتهاى الهى مى ‏دانست.
 فوق العاده مهربان و دلسوز بود. هر حرفى به ديگران مى گفت، نمونه  كامل آن در خودش متجلّى بود. اگر مى ‏گفت: «نماز را اوّل وقت بخوان» به طور مسّلم خودش به برپايى نماز اوّل وقت معتقدبود.
 او انسان با گذشتى بود و هميشه از جنجال دورى مى‏ كرد. تواضع بارزترين صفت او بود.
 برادرش مى‏ گويد: «نماز جمعه را ترك نمى ‏كرد. اگر ميهمان داشتيم، با ميهمانها دسته جمعى به نماز جمعه مى‏ رفتيم.»
 به مطالعه بسيار علاقه داشت، زياد كتاب مى ‏خريد. وصيّت كرده بود، كتابهايش را به محلى در پايين شهر كه براى بچّه هاى محله قابل استفاده باشد، هديه كنند. ما هم كتابهايش را به نام خودش مُهر زديم و به مكتب نرجس اهدا كرديم.
 از سال 1358 در خدمت سپاه پاسداران بود. دوره دافوس - آموزش طرح و عمليّات - را در دانشگاه امام حسين(ع) و دوره هوابرد را نيز در شيراز گذراند.  محمّدباقر ورزشكار نيز بود.
 در سپاه جودو و شنا آموزش ديده بود و به عنوان مربّى، رزمندگان را آموزش مى‏ داد.

 برادر ديگر محمّدباقر، به نام محمّدتقى نيز قبل از او به شهادت رسيده بود. پدر شهيد مى ‏گويد: «وقتى برادرش شهيد شد، قصد داشتيم او را در خواجه ربيع  دفن كنيم. محمّد باقر گفت: پدر جان، من در وصيّت ‏نامه ‏ام، محل دفنم را بهشت رضا(ع) تعيين كرده‏ ام، بهتر نيست برادرم را نيز آنجا به خاك بسپاريد، من پذيرفتم. در بهشت رضا(ع) محمّدباقر به درون قبر رفت، پيكر برادرش را در آنجا خواباند، وقتى بالا آمد، با حزن و اندوه گفت: ديديد او از من بهتر بود.»
 محمّدباقر در رده‏ هاى مختلف نظامى از جمله: فرمانده گروهان و فرمانده گردان، انجام وظيفه كرد تا اينكه به عنوان مسئول طرح و عمليّات لشكر 5 نصر منصوب شد.

 در سال 1363 به مشهد آمد و حدود يك سال و نيم، مسئول آموزش نظامى كلّ سپاه پاسداران خراسان بود كه به نحو احسن انجام وظيفه كرد. در اواخر سال 1364، به همراه تنى چند از پاسداران، به عنوان پاسداران نمونه و زبده انتخاب شد و براى آموزش فرمانده، به تهران اعزام شد كه مدّت نُه ماه در اين مأموريّت به سر برد. بعد از آن، مدّت دو ماه در مشهد بود و پس از آن به جبهه رفت و اين بار به عنوان مسئول يكى از تيپ‏هاى لشكر 5 نصر انجام وظيفه كرد.
 همرزم شهيد مى ‏گويد: «قبل از عمليّات در قرارگاه تاكتيكى بوديم. بچّه ‏هاى تبليغات مى‏ آمدند و از فرماندهان و مسئولان و رزمندگان عكس مى‏گرفتند و مصاحبه مى ‏كردند، چرا كه مى‏ دانستند بسيارى از آنها در عمليّات به شهادت مى‏ رسند، لذا سعى داشتند آخرين لحظات حضور آنها را در كره خاكى ثبت كرده و به تصوير بكشند. هرچه به شهيد محمّد باقر اصرار كردند، حاضر به مصاحبه نشد، در آن لحظه متوجّه اوج خلوص و ايمان وى شدم.»
 دو بار به شدّت مجروح شد كه بار اوّل از ناحيه كمر بر اثر اصابت تركش و بار دوّم‏ در عمليّات بدر از ناحيه دست مجروح شد.
 
پسرخاله شهيد مى ‏گويد: «از راديو عراق شنيدم كه شهادت محمّد باقر را به عنوان يكى از افتخارات جنگى خود عنوان كردند.»
 همسر شهيد مى ‏گويد: «در آخرين اعزام اصرار كردم ما را با خودش ببرد، ولى قبول نكرد.»
 پدر شهيد درباره نحوه شهادت محمّدباقر مى‏ گويد: «در عمليّات كربلاى 5 در پاتكى كه عراق زده بود، از فرماندهان خواسته شد در سنگرها باقى بمانند تا از آسيبهاى احتمالى در امان باشند. محمّدباقر بنابه امر قائم مقام لشكر، تا ظهر در سنگر انفرادى باقى ماند. هنگام ظهر براى وضو و اجراى فريضه، از سنگر خارج شد كه مورد اصابت موشك شليك شده از هليكوپتر قرار گرفت. تاريخ شهادتش، 12 اسفند 1365 و محل دفنش بهشت رضا(ع) در جوار پيكر مطهّر برادر شهيدش است.
 پسرخاله شهيد مى ‏گويد: «وظيفه سنگين رساندن خبر شهادت محمّد باقر به دوش من افتاده بود. خانواده ‏ام را در اهواز گذاشتم و به مشهد بازگشتم. به محض ورود با مادر و همسر شهيد - خاله و خاهرم - روبه رو شدم. پرسيدند كه چرا به اين زودى آمده اى؟ هنوز دو سه روز بيشتر نيست رفته ‏اى. نمى‏ خواستم در آن لحظه مطلب را عنوان كنم. لذا گفتم: براى شركت در سمينارى آمده‏ ام. به برادر كوچك‏ ترم سفارش كرده بودم ضمن اينكه من با آنها صحبت مى ‏كنم او برود و عكس شهيد را از طاقچه اتاق بردارد و براى من بياورد. اين كار انجام شد، براى انجام دادن مقدّمات كار تشييع، از منزل خارج شدم. پس از يك ساعت كه برگشتم، ديدم اهل خانه گريه مى‏ كنند. تعجّب كردم كه آنها چگونه پى به موضوع برده‏ اند. خاله ‏ام ناراحت بود كه چرا حقيقت را به وى نگفته ‏ام؟ اين قضيه گذشت. بعد از چند روز، از خواهرم - همسرشهيد - پرسيدم. چطور شد كه به قضيه پى برديد. گفت: شهيد قبل از آخرين اعزام به من سفارش كرد اگر كسى آمد و خبرآورد كه اتفّاقى نيفتاده، بدان مجروح شده ‏ام، اگر به اتاقى رفتى و عكس مرا روى طاقچه نديدى، بدان شهيد شده‏ ام.»
 
منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده