من مدت کوتاهی بود که در جبهه بودم. در این مدت که از ده روز تجاوز نمی کرد بسیاري مسائل برایم روشن تر شد. واحد ما در تاریخ 82/2/19 به منطقه ي شوش رسید. هنوز چند روز نگذشته بود که سیر نزولی وضع روحی در افراد شروع شد. چهره هاي زرد و پریده رنگ آنها حاکی از یک بی هدفی و سردرگمی شدید بود.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی( 14)

نویدشاهد:
«اَسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی»، مجموعه مصاحبه‌های مرتضی سرهنگی (خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی) است که با اسرای عراقی انجام می‌داد.  عمده این مصاحبه‌ها در سال ۶۱ و پس از شکست‌های سنگین قوای دشمن از رزمندگان در اردوگاه های مختلف تهیه شده است. این کتاب در سال 1365  به همت انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی در 367 صفحه منتشر شد.

 گزیده‌ای از خاطرات اسرای عراقی از این کتاب انتخاب شده که در قالب روایت های مختلف در نویدشاهد می خوانید. در روایت چهاردهم آمده است:


من مدت کوتاهی بود که در جبهه بودم. در این مدت که از ده روز تجاوز نمی کرد بسیاري مسائل برایم روشن تر شد.
واحد ما در تاریخ 82/2/19 به منطقه ي شوش رسید. هنوز چند روز نگذشته بود که سیر نزولی وضع روحی در افراد شروع  شد. چهره هاي زرد و پریده رنگ آنها حاکی از یک بی هدفی و سردرگمی شدید بود. می دانستم که این بی هدفی در افراد زیر دست خلاصه نمی شود و فرماندهان رده بالا هم گرفتار آنند. در آن موقع به عنوان فرمانده ي گروه در ستاد لشکر ماندم هر روز از خطوط مقدم جبهه بازدید می کردم.
یک شب اجبار داشتم در خط مقدم بمانم، و ماندم. در آن شب افراد ما به خاطر رعب و وحشتی که ایشان را فرا گرفته بود دیوانه وار به سوي رزمندگان شما آتش می ریختند. صداي شلیک و انفجار براي لحظه اي قطع نمی شد، اما شلیک هاي ما هیچ گونه عکس العملی از جانب نیروهاي شما نداشت. نیروهاي ما بی جهت آتش می ریختند ظاهرا این کار هر شب آنها بود.
در روز82/3/26 فرمان پیشروي به سوي کوه  میشداغ صادر شد. در راه این منطقه چند واحد زرهی متوقف شده بودند. واحد ما هم متوقف شد. ظاهرا رئیس ستاد سرهنگ عبدالجبار شنشل از واحدها بازدید می کرد. واحد ما هم مورد بازدید قرار گرفت.
در آن منطقه ملاقات کوتاهی با افسر توجیه سیاسی داشتیم که برایمان کمی صحبت کرد. فحواي کلامش آن بود که باید جنگید و سستی و اهمال به هیچ وجه از طرف هر کس که باشد بخشوده نیست؛ و براي این که ادله ي کافی داشته باشد گفت «ما چهار نفر از سربازان خودي را به علت ترس و بزدلی اعدام کردیم.» بعد از سخنان افسر توجیه سیاسی در ساعت یک بعد از نیمه شب از کوه میشداغ بالا رفتیم و مواضع را مستحکم کردیم. در ساعت شش صبح، حمله ي رزمندگان اسلام در این منطقه آغاز شد. نیروي زرهی ارتش اسلام از سمت راست کوه میشداغ نفوذ کرد. مواضع ما بر اثر آتش شدید توپخانه ي شما به کلی درهم ریخت و متزلزل شد. به دنبال این شکست فرمان عقب نشینی از رده هاي بالا آمد. واحدهاي ما به سرعت عقب نشینی کردند.
من در این هرج و مرج تصمیم خودم را گرفتم. عمدا از سرعتم کاستم و سعی کردم که فاصله ام با نیروهاي در حال فرار بیشتر شود. وقتی فاصله به حد مطلوب رسید به سرعت عقب گرد کرده بدو به سوي سپاهیان اسلام فرار کردم.
قریب بیست دقیقه دویدم. در این لحظات مرگ و زندگی احساس هیجان خاصی داشتم. رسیدن به نیروهاي شما جز عنایت و لطف الهی نام دیگري ندارد.
قبل از اینکه به جبهه اعزام شوم به برادرم گفته بودم که هرگز گلوله اي به سوي برادران مسلمان ایرانی شلیک نخواهم کرد و در اولین فرصت به ارتش اسلام خواهم پیوست. آن شب خیلی به موقع خداي تبارك و تعالی راه نجات از جبهه ي کفر را به من الهام فرمود.
پس از رسیدن به سربازان شما برادران مرا در آغوش گرفتند. صحنه ي بسیار معنوي و پر نشاطی بود: از بس تحت تأثیر قرار گرفته بودم گریه کردم. به خصوص از برخورد خوب برادران پاسدار متأثر شدم. من به سهم خود تا زنده هستم آن شب و آن فرار را فراموش نخواهم کرد. افتخار می کنم که با فرارم قدم بسیار کوچکی براي اسلام و انقلاب اسلامی برداشته ام.
ناگفته نگذارم، با این که اسیرم، اما در این جا بیشتر احساس عزت می کنم تا در عراق. یکی از دوستانم می گفت «آن شب براي تو شب قدر بود». واقعا بود.

منبع:  اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 43)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده