گفتگو با علی دوایی دوست و همکلاسی شهید قندی
يکشنبه, ۲۳ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۴۶
شهید قندی بی فکری نمی کرد، هر کاری که انجام می داد در بیشتر موارد دقیق بود و روی کارهایش فکر می کرد، با فکر عمل می کرد.

نوید شاهد: علی دوایی دانش آموز قدیمی مدرسه علوی و از دوستان نزدیک محمود قندی محسوب می شود. دوایی زندگی خود را از همان ابتدا با شهدا همراه و عجین کرده است، دانش آموختگی در مدرسه علوی که بسیاری از شهدای انقلاب اسلامی و شهدای دولت را تقدیم اسلام و ایران کرد، خود گواهی بر این زندگی پرتلاش است. دوایی را زمانی که در مدرسه نیکان ملاقات کردم، لباس معلمی بر تنش بود و هنوز تا دیروقت در مدرسه به فرزندان ایران زمین خدمت می کرد، او شخصیتی آرام و مهربان دارد که نشان از سال ها تجربه کاری در میان دانش آموزان رده های مختلف سنی دارد. در میانه گفت و گو بارها اطلاعات تاریخی و به ویژه تاریخ انقلاب اسلامی را به رخ کشید. او که در بطن اصلی انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی ایران قرار داشت، به همراه جمع بزرگی از یاران امام و یاران انقلاب تلاش کرد تا آرمان های انقلاب اسلامی را عملی کند.علی دوایی زندگی دانش آموزی خود را با محمود قندی آغاز کرد، به گفته خودش پیش از آنکه او و محمود با هم دوستی خود را آغاز کنند، پدران آنها با یکدیگر دوست بودند و به واسطه این دوستی وی با محمود قندی آشنا شد. این دوستی در دوران های مختلف البته به غیر از دوران دانشجویی شهید قندی در آمریکا ادامه داشت و پس از بازگشت ایشان به ایران با حدت بیشتری هم دنبال شد. دوایی خاطرات بسیاری از همراهی با محمود قندی در مدرسه و خارج از مدرسه تعریف می کند؛ از تعهد پدر آن شهید بزرگوار به تحصیل و از
خاطرات ورزشی و سفرهای خانوادگی با خانواده شهید سخن گفت. او شهید قندی را فردی شاخص از نظر تحصیلی و اخلاقی معرفی می کند و معتقد است شهید این تعهد و تخصص را تا پایان زندگی پیگیری کرد. دریافت وی از زندگی محمود قندی تمامی تلاش بود و تدبیر و امید. در ادامه گفت و گوی شاهد یاران را با علی دوایی مدیر مدرسه نیکان و از دانش آموزان مدرسه علوی و دوست نزد کی شهید قندی می خوانیم.


من او را انسانی فکور و متمرکز می دیدم که بسیار فکر می کرد


لطفاً خودتان را معرفی کرده و از دوران دوستی با شهید قندی برای خوانندگان ما صحبت بفرما یید.

من علی دوایی هستم متولد اواخر سال 1322 که افتخار آشنایی، دوستی و هم مدرسه ای بودن با شهید محمود قندی را داشتم، به همین مناسبت دوستان گمان کردند که می توانند از طریق صحبت کردن با من خاطراتی از مرحوم شهید قندی داشته باشند.

پدر من و پدر شهید قندی خیلی صمیمی بودند، دوستان خیلی صمیمی و نزدیک و از مریدهای روحانی محترمی بودند به نام «حاج سید نقی تهرانی» که مرحوم قندی هم زمانی که دبیرستانی شد ارادت به آن مردم محترم می ورزید که او هم پدر یکی از همکلاسی های ما بود. ما قبل از این که در دبیرستان علوی با هم همکلاس شویم، دوران دبستان را نیز با یکدیگر گذراندیم. به جهت همین دوستی پدرانمان با یکدیگر در بسیاری از سفرهای خانوادگی نیز همسفر بودیم و به شمال سفر می کردیم، چون ایشان اهل چالوس بودند و ما به خانه پدری ایشان و پدربزرگشان با مجموعه پدرانی که با هم دوست بودند، رفت و آمد داشتیم.

نخستین بار چه زمانی ایشان را ملاقات کردید؟

از اولین دیدار خیلی خاطره روشنی ندارم ولی آن چه که به ذهنم می آید، من و محمود قندی و یک فرد دیگر به نام «محمد ندیم» سه نفری بودیم که پدرانمان با همدیگر هم هیئتی و هم جلسه ای بودند و ما هم گوشه هیئت می نشستیم و با یکدیگر صحبت می کردیم. آقای ندیم بسیار باهوش بود و با محمود رقابت می کرد، ولی من در سطح ایشان نبودم و از آن جا بود که با یکدیگر دوست شدیم. یک رفیق مشترک دیگر هم داشتیم به اسم «اکبر سهرابی» که باز پدرانمان با هم رفیق بودند که ما با هم دوست شده بودیم و با هم به مسافرت می رفتیم. در کلاس هفتم من و محمود در مدرسه ای به نام «مدرسه مرتضوی» درس می خواندیم که تنها مدرسه پسرانه اسلامی بود، سال 1334 یا 1135 خورشیدی بود که در همین زمان مدرسه علوی کلاس اول خود را تأسیس کرده بود ولی ما بی خبر بودیم، اواسط کلاس هفتم فهمیدیم که مدرسه علوی تأسیس شده و خیلی برجستگی خاص و ویژه ای دارد و به لحاظ تحصیلی و مذهبی بسیار مدرسه شاخصی بود.

بحث این بود که همان وسط سال ما به مدرسه علوی منتقل شویم اما خانواده این کار را به دلایل مختلف انجام نداد و ما پس از پایان آن سال تحصیلی و برای دوم دبیرستان با همدیگر به مدرسه علوی رفتیم. در مدرسه مرتضوی خیلی با هم صمیمی بودیم و همیشه کنار هم می نشستیم ولی ایشان خیلی درسخوان بودند و من بازیگوش، من خودم را بسیار مدیون پدر ایشان می بینم، برای این که پدر ایشان مدرسه علوی را یافت و به فکر انتقال ما بود و به پدر من هم توصیه کرد. پدر من هم چون با هم رفیق بودند قبول کردند و من و چند نفر دیگر را به مدرسه علوی منتقل کردند و حتی پدر شهید قندی ما را ثبت نام کردند و نماینده پدران ما برای ثبت نام بودند. با این که پدر من با موسسین مدرسه علوی بسیار دوست بودند ولی تصمیم گیری که ما به مدرسه علوی برویم منشأ آن پدر آقای قندی بود.

پدر شهید قندی چه شخصیتی داشتند و شغل اصلی ایشان چه بود؟

پدر ایشان با یک آقایی به نام سهرابی شرکت باربری داشتند که تعدادی کامیون بود که به شهرستان های مختلف بار می بردند و بسیار هم امین و متدین و کاربلد بودند و خیلی به ایشان رجوع می شد و کارشان در شرایط مناسبی قرار داشت و از وضع مالی مناسبی هم برخوردار بودند اما ایشان منشا خیر و خدمت نیز بودند. مادر ایشان اهل شمال نبودند و آذری و هم اکنون در قید حیات هستند. یک خانم بسیار محترم و شریف و متحمل و بردبار و بسیار خونگرم هستند. هر کار خیری که یک کاسب انجام می داد حاج احمد قندی در آن یک نقشی داشت. اهل کارهای خیر بود، اهل دویدن برای مردم بود.

در مدرسه علوی شهید قندی شاخص شدند و موسسین و معلمین علوی محمود را کشف کردند و متوجه شدندکه استعداد ویژه ای دارند و با ایشان ویژه کار می کردند.

من می دیدم که به ایشان می گفتند که مسئول آزمایشگاه باش، در مراسم ها، اعیاد و وفات از بچه ها کمک می گرفتند و بچه ها برای سایر دانش آموزان سخنرانی می کردند، یا شعر می گفتند و کارهایی از این قبیل.

یکی از این بچه ها محمود بود. ایشان که یک مقدار بزرگتر شدند مسئولین مدرسه ایشان را نزد آقای مطهری فرستادند. هچنین نزد آقای جعفری و آقای داودی که به طور ویژه درس بخواند. ایشان فرد باهوشی بود و هرجا که می رفت خوب رشد می کرد و معلم هم جذب ایشان می شد و از آن سو بیشتر به وی می آموختند . معمولاً بدین گونه است که هر دانش آموز در یک رشته قوی است ولی محمود در همه رشته هایی که در مدرسه بود، جزو دو سه نفر اول بود در حالی که از لحاظ هوشی بقیه همکلاسی ها دیگر این جامعیت علمی را نداشتند، به چند جهت؛ پشتکار فوق العاده ، یعنی به قول معروف خوره کار کردن بود و دنبال کاری که می رفت محال بود که از زیر آن در رود. وقت می گذاشت و پشتکار داشت و در یاد گرفتن همه چیز اصرار داشت و بسیار اهل رقابت بود، یعنی نمیتوانست ببیند که یکی از او بهتر است، البته این بدین معنی نیست که ایشان بدذات بود، نه اصلاً و تلاش میکرد که از همه بهتر باشد و انصافاً هم خیلی خوب بود.

برای نمونه، من یادم است که زمانی کلاس نقاشی داشتیم و یک آقایی به نام آقای مزینی که از بزرگان آن زمان بود و مدیرعامل بانک صادرات و عضو هیئت مدیره مدرسه و مرد بسیار شریفی هم بود، خودشان آمده و به ما نقاشی آموزش میدادند و اهل هنر و ذوق بودند، یادم است که روی میز معلم که نشسته بود از آزمایشگاه یک ترازو آورد و رو میز معلم گذاشت و گفت این را از هر زاویه ای که میبینید نقاشی کنید، که طبعتاً هر کس از یک زاویه میدید، همه کشیدیم، آخر زنگ شد که برگه ها را به معلم دادیم که نمره دهد، تا به نقاشی محمود رسید یک نگاهی کرد و گفت که قندی کجا نشسته است؟ باور کنید که دو سه دقیقه مات مانده بود و به نقاشی نگاه میکرد و به محمود نگاه میکرد، آمد و سرجای محمود نشست که از آن زاویه نگاه کند و به نقاشی نگاه میکرد و بعد به ترازو نگاه میکرد، باور کنید که چیزی را جا نیانداخته بود، حتی زیر کفه ترازو هر چه بود، همه را کشیده بود، سهبعدی کشیده بود که هیچ، حتی یک نقطه جا نیانداخته بود. معلم بالا سر محمود ایستاده و نگاه میکرد و میگفت من دیگر چیزی برای گفتن ندارم، گمان نمیکنم که اگر من میکشیدم بهتر از تو میکشیدم. این برای نقاشی. در زبان که کلاس نهم بود و مدرسه ما از بقیه مدرسه ها بهتر عمل می کرد و به ما فشار می آوردند که درس بخوانیم ولی در کلاسمان همان بچه های با استعداد هم بچگی می کردند ولی محمود قندی کمتر بچگی میکرد و درس میخواند و ما می خواستیم از درس فرار کنیم، می رفتیم پای تخته و یک شعر فارسی عرفانی می نوشتم و معلممان خیلی اهل ذوق و پاکستانی بود، شعر را میفهمید. اگرچه فارسی را خوب بلد نبود ولی مفهوم را فی الجمله میفهمید. همین که شعر را مینوشتیم برای اینکه کلاس را شلوغ کنیم، شعر را مینوشتیم و معلم می آمد و یک نگاهی به شعر می کرد و آن را میخواند و میدید که خیلی متوجه نمی شود و یکی باید برای او ترجمه میکرد و آقای قندی را صدا میکرد که برایش ترجمه کند و قندی تنها کسی بود که میتوانست آن شعر عارفانه را که روی تخته نوشته شده را ترجمه کند و آقای قندی ترجمه میکرد و او یک مقدار حیرت میکرد و صحبت میکرد و آه میکشید و لذت میبرد که بدین ترتیب نصف کلاس هم میرفت.

اگر خاطره ای از پدر بزرگوار ایشان در ذهن دارد، لطفاً برای خوانندگان ما دراین مورد صحبت کنید.

اجازه دهید یک خاطره ای از پدرشان بگویم که با این قضیه هم تناسب دارد. ظهر پنجشنبه که میشد، معمولاً مدرسه در پنجشنبه ها تق و لق بود و بعد از ظهر پنجشنبه هم تق ولقتر، اما مدرسه ما به نسبت جدی بود و تا آخرین ساعت پنجشنبه کلاس داشتیم، بعد از ظهر پنجشنبه ما یا ورزش داشتیم و یا کلاس فنی داشتیم که همان اتومکانیک بود و چیزی نبود که از نظر علمی لازم باشد و برای ورود به دانشگاه به کار آید، اما آقای قندی پدر محمود برخلاف پدر بقیه ما که می آمدند و اجازه ما را می گرفتند و معمولاً به قم میرفتیم ولی پدر محمود اجازه محمود را نمی گرفت و می آمد در مدرسه مینشست و در این دو ساعت اگر محمود ورزش داشت ورزشش را انجام دهد و یا اگر حرفه و فن دارد به کلاسش برود و ساعت چهار شود تا مدرسه تعطیل شود و محمود را می آورد و با چه مصیبتی به ما ملحق می شد که این دو ساعت غیر مهم را هم پسرش در کلاس باشد و پسرش را حتی از این درس ها هم محروم نمی کرد.

برای این که بچه به مدرسه اش اهمیت دهد، او می فهمید که این حرف ها این روزها مشتری دارد ولی آن زمان این گونه نبود و خیلی از ما اگر مدرسه علوی نبود می رفتیم و با پدرانمان کاسب می شدیم، ولی پدر او برای این که پسرش به مدرسه اش اهمیت دهد خودش بیشتر به آن اهمیت می داد و تمام مشکلات راه را به جان می خرید برای این که یک ساعت از مدرسه بچه خود نکاهد و من که الان مسئول مدرسه هستم درک می کنم که این کار چه معنایی دارد.

زمانی اتفاق می افتاد که ما محمود را درباره وظیفه شناسی با همان نگاه کودکی و نوجوانی مسخره می کردیم و می گفتیم بچه درسخون و بچه مثبت. اول یک مقدار خجالت می کشید ولی بعد با عزت نفس می گفت که من مدرسه ام را دوست دارم و نمی توانم آن را نصفه کاره ول کنم و بیایم. ما اذیت می کردیم و طعنه می زدیم که پدرت بی معرفت است و اجازه تو را نمی گیرد که از پدرش هم دفاع می کرد. آرام آرام پدران ما هم یاد گرفتند و نمی گذاشتند که آن دو ساعت ما تعطیل شود و می نشستند در مدرسه تا زنگ بخورد، این ها نکته هایی در رابطه با خانواده ایشان است، پدر محمود هم خودش بسیار باهوش بود، هم نسبت به کارهایش بصیرت داشت، آدمی بود که دیگران راجع به کسب و کار و ازدواج و... با ایشان مشورت می کردند و حقش بود که پدر یک چنین انسانی باشد.

وقتی پدرشان چنین کاری کرد و محمود بعد از لیسانس به خارج از ایران رفت، در آن جا با متدینین آشنا شد مثل مرحوم یزدی، شهید چمران و... یک فردی که 22 ساله بود و نمی خواست گناه کند، بحث ازدواج ایشان هم بود.


من او را انسانی فکور و متمرکز می دیدم که بسیار فکر می کرد

بله لطفاً از زندگی در آمریکا و کمی هم از خاطرات آن دوران بگو یید؟

یادم است یک بار صحبت شده بود که یک دختر آمریکایی به محمود پیشنهاد ازدواج داده و محمود هم بدون مشورت با پدرش کاری نمی کرد و زمانی که به ایران بازگشتند شنیدم با پدرش مشورت کرده بود.

محمود یک روز پیش من هم آمد و گفت که چنین پیشنهادی در آمریکا به من شده و به پدرش گفته بود، پدرش گفته بود که برویم با آقای علامه مشورت کنیم. همان که پدرش به مدرسه اهمیت می داد باعث شد که محمود به حرف مسئولان مدرسه اهمیت دهد و آن ها برایش مشاور خوبی باشند.

یک روز محمود قندی با پدرشان نزد آقای علامه رفتند و او حرف هایش را شنیده و به محمود گفته بود؛ «بابا جان دلم نمی خواهد نسل تو از این طیب و طاهری بودن بیرون رود» و محمود بلافاصله گفته بود چشم و روی حرف پدرش و آقای علامه حرف نزد و موضوع تمام شد. آن تربیت این شنوایی را هم به دنبال داشت.

یکی از مدیران مدرسه علوی، آقای علامه بودند و به نظر می رسید که ایشان تاثیر به سزایی در تربیت علمی و دینی شهید قندی داشتند. لطفاً کمی از خاطرات و شخصیت ایشان صحبت بفرما یید.

یادم می آید ما کلاس نهم بودیم و طبیعتاً آقای علامه همواره مراقب ما بود تا حق الناس و حلال و حرام رعایت شود. بیشتر مواقع تا بعد از ظهرها در مدرسه می ماندیم و مجبور می شدیم که ناهار را از خانه ببریم تا در مدرسه ناهار بخوریم، گاهی ناهار نداشتیم و سه چهار نفری با هم می خوردیم، گاهی هم می رفتیم بیرون و چیزی می خوردیم. یک روز به منطقه سرچشمه و به یک چلوکبابی رفتیم که پله داشت و بالا رفتیم و نشستیم. هیچ کس نبود و ما دو نفر اولین مشتریان کبابی بودیم و هنوز ساعت ناهار شروع نشده بود، گفتیم آقا لطفاً دوتا چلوکباب کوبیده به ما بدهید که گفت چشم، رفت که درست کند رادیو روشن بود و ما هم متعصب و نمی خواستیم موسیقی گوش دهیم، در این زمان که نشسته بودیم تا ناهار حاضر شود و ما هی خون جگر می خوردیم به خاطر موسیقی رادیو، چون نمی خواستیم موسیقی گوش کنیم چون حرام هست و چون کم سن و سال هم بودیم و جرات نداشتیم که حرف خود را مستقیم به کباب فروش بگوییم. آن زمان اصلاً مد نبود که به صاحب مغاره کسی بگوید رادیو را خاموش کن، بلاخره من و محمود با هم فکر کردیم که به آن فرد چگونه بگوییم تا رادیو را خاموش کند. قرار شد محمود بگوید و گفت که ببخشید می شود رادیوتان را خاموش کنید و آن فرد محل نداد. من به محمود گفتم که گویا نشنید و یک بار دیگر بگو که دوباره گفت، آن فرد برگشت گفت که بشین بچه حرف نزن. دیدیم که نمی توانیم این فضا را تحمل کنیم چون اصلاً به موسیقی گوش نمی کردیم، در نهایت کلی فکر کردیم و به این نتیجه رسیدم که نشستن در آن جا حرام است باید فکری کنیم و در نهایت از آن جا رفتیم و آمدیم مدرسه و گرسنه ماندیم تا کلاس شروع شد و رفتیم سرکلاس.

تا این که مدرسه به اتمام رسید، عصر زمان برگشتن محمود قندی به من گفت که علی ما به این چلوکبابی مدیونیم، گفتم که چطور؟ گفت که او کباب را برای ما آماده کرده بود و ما بدون خوردن کباب از کبابی بیرون آمدیم بعد آن برایش مشتری آمد نیامد، چه شد؟ ما مدیون آن آقا نیستیم؟ خلاصه تصمیم گرفتیم که برویم پیش آقای علامه و گفتیم که ما مشکلی برایمان پیش آمده اجازه هست؟ و نشستیم شرح ماجرا را برای ایشان گفتیم و او گوش کرد و بعد سوال کرد که چقدر نشستید؟ کس دیگری نیامد؟ گفت که از پله ها پایین می آمدید کسی بالا نمیرفت؟ میخواست به ما بفهماند که نباید به او ضرر بزنیم و گفت که آفرین بر شما، خدا از شما راضی است، نخواستید کار حرام انجام دهید، اما اگر به او ضرر زده باشید باید آن را جبران کنید. گفتیم یعنی چکار کنیم؟ گفت که باید رضایتش را جلب کنید ما گفتیم که جرأت نداریم، آقای علامه گفتند که خودم میروم و روز بعد به ما اطلاع داد که آن قضیه را حل کرده و نگران نباشید، تا وقتی که این نگران نباشید

را نشنیده بودیم واقعاً خیال محمود راحت نبود و احساس می کرد به آن آقا مدیون است. این آدم وقتی بزرگ شود کار دیگری جز حفظ حرمت از ایشان بر نمی آید.

فرمودید که شهید قندی در همه حوزه ها پشتکار داشتند، لطفاً کمی درباره توجه این شهید بزرگوار به ورزش بگویید.

بله، سال آخر دوران دبیرستان را طی می کردیم، من بیشتر اهل ورزش بودم. وقتی در تیم والیبال بودم، محمود قندی به من می گفت که علی من را به عنوان یار خود انتخاب کن و وقتی داخل تیم قرار میگرفت بسیار تلاش می کرد و همانطور که در کلاس پشتکار داشت تا از دیگران عقب نماند، در والیبال هم سعی می کرد که عقب نماند.

وقتی من میخواستم کلاس نجات غریق بروم او نیز میگفت که برای من هم ثبت نام کن، گفتم که شما شنایت خوب نیست، او میگفت که نه من تلاش خودم را میکنم و واقعاً هم تلاش خودش را میکرد و حتی لحظه ای را از دست نمیداد. یک بار به استخری در میدان خراسان رفتیم و تعطیل بود، بیشتر دوستان گفتند که برویم خانه ولی محمود پافشاری داشت که نه برویم به یک استخر دیگر، و رفتیم، یک استخر در خیابان 17 شهریور پیدا کردیم و تمرینهای نجات غریق خود را آغاز کردیم، بچه های محلی که در آنجا بودند با هم دست به یکی کردند که ما را اذیت کنند ما ناآشنا بودیم و در آنجا داشتیم ادای نجات غریق را هم در می آوردیم، آمدند سراغ ما که ما از پس خودمان برآمدیم و ریختند سر محمود تا ما برسیم که نجاتش دهیم یک آب حسابی بهش دادند.

در نجات غریق هم با پشتکار و کار بیشتر به اصطلاح با جان کندن تلاش میکرد که از دیگران عقب نماند. همین روحیه بود که بعدها شاگرد آقای مطهری شد و با آقای داودی درس اجتهاد خواند و تا نزدیک اجتهاد پیش رفت، آدمی نبود که رها کند.


من او را انسانی فکور و متمرکز می دیدم که بسیار فکر می کرد

بسیاری از کسانی که با آنها درباره شهید قندی گفت و گو داشتیم از ساده زیستی آن شهید بزرگوار گفته اند،نظر شما در این باره چیست؟

بگذارید از ساده زیستی ایشان بگویم، با اینکه وضع مالی خانواده ایشان مناسب بود، اما زندگی بسیار سادهای داشتند، کفش معمولی، لباس معمولی، خیلی ساده بود. یک بار یکی از رفیقان پدرانمان به من زنگ زد که برای محمود دارند می آیند خواستگاری دختر من، دختر من دوست دارد پیش از خواستگاری این آقا را ببیند تو میتوانی به من کمک کنی و رفیقت را برداری بیاوری یک جایی تا دختر من او را ببیند؟ گفتم چطوری و بالاخره یک جا قرار گذاشتیم و کسی نمیدانست، یک روز جمعه بود صبح رفتم خانه محمود که پاشو برویم فشم یک دوری بزنیم. گفت نه درس دارم من هم گفتم که بهت گفتم بلند شو بگو چشم، زمان لباس پوشیدن رفتم سر کمد و گفتم که اینها را بپوش، و میگفت که نمیخواهم و راحت نیستم، گفتم حرف نزن و زود باش، به زور مجبورش کردیم که تیپ خوبی داشته باشد.

بالاخره به آنجا رفتیم و با یکی دیگر از دوستان همسفر شدیم و من مانده بودم که چطور به آن دختر خانم و مادرشان بفهمانم که محمود کدام یک از این دو نفر است.

حالا هر اتفاقی افتاد و نشد نمیدانم. منظور این بود که بگویم که محمود قندی کاملاً عادی زندگی می کرد و لباس و مسائل این چنینی برایش اهمیتی نداشت.

اجازه دهید خاطره ای دیگر از زمان وزارت ایشان برایتان تعریف کنم. زمانی که دکتر محمود قندی وزیر پست و تلگراف و تلفن شد ما هر چند وقت یک بار دور هم جمع می شدیم، نوبت محمود شد، گفت بچه ها بیایید وزارتخانه و ناهار همین جا باشیم و ما هم خوشمان آمد و رفتیم، ابتدا فکر می کردیم که در آن روز دلی از غذا در می آوریم. دوستان آرام آرام دورهم جمع شدیم و در دفتر ایشان نشستیم. زمان غذا شد و گفتیم محمود چه می خواهی آماده کنی؟ گفت که تدارک دیده ام و رفت در اتاق و دو سینی نیمرو آماده کرده بود و آورد. این برایش خیلی عادی بود و بی تکلف و ساده و صمیمی بود.

نگاه و رفتار دینی و مذهبی ایشان چگونه بود؟

پس از انقلاب اسلامی و در دوران وزارت یک روز شهید قندی به بنده گفت که می خواهم بروم قم ولی اجل مهلتش نداد، می خواست برود که درس طلبگی بخواند و طلبه شود، البته برادر ایشان هم روحانی است و از جمله مدرسین برتر حوزه علمیه هستند، برادر سومشان هم پزشک هستند که اکنون عملاً طبابت را کنار گذاشته و فعالیت اقتصادی می کند. ایشان همیشه درد دین داشت و کمی پیش از شهادت نوبت من بود که دورهم باشیم که گفتم بیایید مدرسه و آمدند و شام را در این جا خوردند دخترشان همان سال کلاس اول دبستان می رفتند. یک بار فرزند دیگرشان مهدی در سالن اجتماعات این جا مختصری از آن جا را آلوده کرده بود سراسیمه آمد پیش من و گفت که فرزندم این جا را کثیف کرده و من می خواهم این جا را آب بکشم، گفتم بشین من فردا می دهم مستخدم آب بکشد، رفت و دوباره برگشت، گفت که من خودم می خواهم این کار را انجام دهم می ترسم شما اهمال کنی و خودش و خانمش اصرار کردند که مباد اهمال شود و نمی خواست مدیون کسی با شد .

یک بار هم فردی به آقای علامه مراجعه کرده بود که مشکل خرید تلفن داشت و محمود وزیر بود. به ایشان گفته بود که اگر ممکن است یک زنگی بزنید تا این مشکل حل شود، آقای علامه گفته بود که من تا اکنون کار غیرقانونی و غیرعرفی از دانش آموزانم نخواسته ام و نمی خواهم ولی گفته بود که این جور و آن جور که خلاصه آقای علامه یک نامه برای محمود قندی به این مضمون نوشته بود که محمود جان اگه این کار قانونی است و مشکلی ندارد انجام بده و... همین که نامه را به محمود داده بودند و ایشان متوجه شد که خط آقای علامه است، پیش از این که باز کند نامه را در پیشگاه آن آقا گذاشته بود روی چشمانش وآن آقا پس از شهادت شهید قندی این موضوع را تعریف می کرد.

شهید قندی در خصوص آینده چه نگاهی داشتند؟

آن چه از گفته ها و اعمالش به یاد دارم به دنبال این بود که هرکاری که انجام می دهد آن را به بهترین نحو انجام دهد، بی فکری نمی کرد، هر کاری که انجام می داد در بیشتر موارد دقیق بود و روی کارهایش فکر می کرد، با فکر عمل می کرد.

در دوران دانشگاه بنا بر آن عقد اخوتی که با هم داشتیم همواره همدیگر را می دیدیم و تلاش می کردیم که رعایت کنیم که اگر جایی زیارت می رویم برای هم دعا کنیم و به فکر همدیگر باشیم و هرچه برای خود می خواهیم برای او هم بخواهیم و بالعکس. من به محض این که دیپلم گرفتم دوستان خواستند که به مدرسه بیایم که بدین ترتیب در دوران دانشگاه هم در مدرسه بودم و الان سال پنجاهم است که من این جا هستم.

آخرین دیدارتان با شهید بزرگوار چه زمانی بود؟

آخرین دیدار همان جلسه آخری بود که در این جا بودیم و با خانمشان این جا را پاک کردند و دیگه ما ایشان را ندیدیم.

خبر شهادت را چه زمانی شنیدید؟

من در شهرستانک بودم و میخواستم چند روز آنجا باشم که خبر را از رادیو شنیدیم و راه افتادیم آمدیم و شد آنچه نباید میشد. در اینجا لازم است، از فداکاریهای همسرشان یاد کنم که اگر نگویم، جفاست.

در نبود محمود پدری و مادری کرد و ایستاد. زنی بسیار موفق و فهیم و بیشتر این را بگویم که پدر محمود و پدر همسرشان دکتر نکوفر، چنان تلاش کردند که جای خالی محمود را پر کنند که نظیرش را من ندیدم.

چرا که فرزندانشان شاگرد من بودند و من به عنوان مدیر مدرسه میدیدم که این دو پدربزرگ چه میکنند. این دو پدربزرگ برای ثبت نام بچه ها از هم سبقت میگرفتند و از هیچ کدام از مزایای بنیاد شهید در طول تحصیل استفاده نکردند. در جلسه پدران بیشتر وقتها این دو باهم می آمدند که من میگفتم چرا دو نفر با هم می آیید. همچنین دایی بچه ها که فارغ التحصیل مدرسه نیکان است آقای دکتر«محمدحسین نکوفر»، ایشان نیز برای بچه ها پدری کرد، که به نظرم محمود اینجا از من انتظار دارد که سپاسگزاری کنم از هم پدر و مادر خودش و هم پدر و مادر خانمش و هم از برادر خانمش، و باجناق محمود جناب آقای مهندس رکن که چه کردند برای این بچه ها و این چهار فرزند را حمایت کردند.

به نظر شما اگر شهید قندی در قید حیات بودند تفکرشان چگونه بود و دراین فضا چه حس و حالی به ایشان دست میداد؟ چه کارهای برجسته ای انجام داده بودند و ا اگر الان بودند چه کارهایی انجام میدادند؟

حدس من این است آقا محمود اگر به شهادت نمیرسیدند، چون یک فرد فوق العاده علمی و انسانی متخصص بود، دراین زمینه جانفشانی می کرد که به لحاظ علمی مملکت خود را ارتقا دهد، وزارتخانه محل خدمت خود را ارتقا دهد و در همان مدتی هم که در آنجا مشغول به فعالیت بود و به شهادت آقایان داراب و علی اکبریان که در زمینههای مختلف یک پایه هایی را گذاشته بود، چون عاشق خدمت، تمام وجودش را در این راه میگذاشت و هیچ توقعی هم نداشت، عاشق دین بود و هر جا ذره ای میشد کار کرد و برای مملکت مفید بود، میگویند که انجام داده بود. بدین جهت من گمان میکنم اگر شهید قندی زنده بودند از افرادی به حساب می آمدند که از این شعارهای تعهد و بدون توجه به تخصص نمیداد.

معلم ایشان آقای روزبه که محمود فوق العاده تحت تأثیر ایشان قرار داشت، فوق لیسانس فیزیک از دانشگاه تهران اخذ کرده بودند. محمود قندی اگر به فردی برمیخورد که طرز فکر متفاوتی دارد ولی کار را خوب بلد است و شریف است و اصلاً مسلمان هم نیست، با او کار میکرد. محمود اهل تندروی و افراط نبود ، بسیار متدین و عاشق و فدایی دین بود.

اجازه دهید خاطرهای دیگر برایتان تعریف کنم؛ زمانی کتابی درباره خطبه متقین به نام «همام» که شرح حال متقین است، داشتیم، این کتاب را در مدرسه به ما درس میدادند و ما هم حفظ میکردیم، این را ترجمه فارسی کردند و بعدها فرد خوش ذوقی نیز به شعر فارسی تبدیل کرد آن را که پدر آقای الهی قمشه ای بود. من در کتابهای پدرم دیدم، همین کتاب را که ما میخوانیم به شعر ترجمه شده است. برداشتم آن را بردم مدرسه و به معلممان نشان دادم و ایشان خیلی خوشحال شدند و برخی از این شعرها را در لابه لای درسها برای دانش آموزان میخواندند که کتاب تا پایان سال دست ایشان بود و در پایان سال تحصیلی به من داد. محمود که این کتاب را دیده بود گفت که این کتاب را به من بده که من گفتم من این کتاب را از جانم بیشتر دوست دارم و به تو نمیدهم. آنقدر موضوع جدی شده بود که روی کتاب نوشت که این کتاب را به کتابخانه آقای محمود قندی اهدا میکنم و اسم من را زیر آن نوشت و امضا کرد ولی گفت که بدون امضای تو نمیبرم. گفتم این کتاب را ببر و یک ماه دست تو باشد و بعد بردار بیاور و بعد یک ماه آورد. گفت که من میتوانم این کتاب را به زور بردارم، اما اگر دلت راضی نباشد این کار را نمیتوانم انجام دهم. بالاخره من گفتم که نمیدهم و نوشته خودش را پاک کرد. او فردی بود که میخواست آن رضایت قلبی را داشته باشد و وقتی دید من راضی نمیشوم دیگر اصرار نکرد و هنوز هم که آن کتاب را میخوانم به یاد محمود میافتم.

چه توصیفی از شخصیت ایشان دارید؟

من او را انسان فکور و متمرکزی میدیدم. بسیار فکر میکرد و متمرکز بود، پخش و پلا عمل نمیکرد. زمانی آقای علامه مدیر مدرسه به ما اصرار میکرد که دنبال چیزهای مختلف نباشید و روی یک چیز درست متمرکز شوید. محمود روی این قضیه خیلی تأکید داشت. حتی ما با هم کلاس انجمن حجتیه را میرفتیم و در آنجا هم بسیار خوب خواند ویک مبلغ قوی در مبارزه با بهاییت شد. جزوه هایش بسیار خوب بود، کنفرانس هایی که داشت به خوبی روشنگری میکردند.

به نظر شما، اگر ایشان زنده بودند چه رویکرد سیاسی را دنبال می کردند؟

آدم معتدلی بود و اقدام نمیکرد و اگر در شرایط کنونی در عرصه سیاسی حضور داشتند، به سمت اصلاح حرکت می کرد و البته این رویکرد اصلاحی را علمیتر و از طرق علمی دنبال می کردند.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 153

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده