فداکاری هایتان زنگار از آینه وجودمان پاک کند. ای شهیدان کجایید تا به ما بفهمانید خدا به همه کسی لیاقت شهادت نمی دهد. خداوند بندگانش را گلچین می کند و بهترین ها را به عرش می برد تا آنان دیگر در میان گنهکاران این دنیای خا کی تنفس نکنند و به جایی که در خور شأنشان است، هجرت نمایند

نوید شاهد: فداکاری هایتان زنگار از آینه وجودمان پاک کند. ای شهیدان کجایید تا به ما بفهمانید خدا به همه کسی لیاقت شهادت نمی دهد. خداوند بندگانش را گلچین می کند و بهترین ها را به عرش می برد تا آنان دیگر در میان گنهکاران این دنیای خا کی تنفس نکنند و به جایی که در خور شأنشان است، هجرت نمایند.

بهشتیان روی زمین

از خوبی های شهید «غلامرضا عرب » تنها شهید روستای «مارکده » زیاد شنیده ای؛ از سخاوتش، شجاعتش و مظلومیتش. از مادر شهید عرب نیز بسیار گفته اند؛ از صداقتش و از زحمتی که می کشد.

روستای مارکده که در دامنه کوه های شهرکرد در کنار رودخانه زاینده رود قد برافراشته است مدفن شهید «عرب » است. مزاری غریب که در میان سنگ قبرهای چسبیده به سینه قبرستان نگاه سرگردانت را می رباید. جلو می روی و کنار پرچم ایران که بالای قبر در اهتزاز است می ایستی. چهره معصوم شهید در قاب عکس روی قبرش، چون نگینی بر انگشتر گورستان خودنمایی می کند.

شوق شنیدن زندگی و خاطرات شهید در وجودت زبانه می کشد و قدمهایت به سوی خانه کودکی شهید، به حرکت درمی آید. کوچه پس کوچه های روستا را پشت سر می گذاری و به خانه بی آلایش مادر شهید می رسی. در می زنی و به آرامی وارد حیاط می شوی و صدا می زنی: «حاج خاتون ...

حاج خاتون! » پیرزن تا صدایت را می شنود به گرمی تو را به اتاق کوچکش می خواند. همه اهالی می گویند خاتون لحاف و تشک دوز ماهری است و اینجاست که بیشتر از همه انصاف و صداقتش در کار چشمگیر است. ناخودآ گاه نگاهت به دستان پینه بسته خاتون می افتد. دستانی که زیر سوزن و نخ و کار طاقت فرسا زبر و خشن شد ه اند. بالاخره سر سخن را باز می کنی و از خاتون می خواهی از شهیدش بگوید. فرزند دیگر «خاتون » نیز به افتخار جانبازی نایل آمده است. سخنان تو گویا آتش به جان پیرزن می زند چرا که قطره اشکی از چشمانش جاری می شود و روی گونه های پرچین و چروکش سُر می خورد.

غلامرضا ششمین فرزندم بود. ما «رحیم » صدایش می کردیم. قبل از او، من یک پسر دیگر هم داشتم که اسمش «غلامرضا » بود. یک سالش نشده، مریض شد و مرد. من و پدرش بعد از مرگ او خیلی ناراحت شدیم و به خراسان رفتیم. آنجا با امام رضا(ع) خیلی درد و دل کردیم و گفتیم که ما غلامرضایمان را می خواهیم. بعد از اینکه از مشهد آمدیم خدا همین غلامرضا پسر شهیدم را به ما داد. او از وقتی که فهمید کربلا کجاست و امام حسین کیست، همیشه به من می گفت: «من به کربا می روم. خودم می دانم که به کربلا خواهم رفت. » گاهی از دستش عصبانی می شدم و می گفتم: «آخر بچه! تو چه چیز می دانی، من که مادرت هستم کربا نرفته ام، آن وقت تو می خواهی بروی. » اما او باز حرف خودش را می زد تا اینکه آخرش هم به راه سیدالشهدا رفت.

نگاهت را رها می کنی روی چهره پیرزن. از پشت صورت فرسوده او می توانی سال ها رنج و محنت را بخوانی. سالها سختی و سوختن. سوختنی که پاداشش بی گمان بهشت است.

غلامرضا چهار سالش بود که پدرش فوت کرد. برای من آن زمان جمع و جور کردن هشت فرزند کار مشکلی بود. اما وقتی غلامرضا کمی بزرگتر شد مشکلات را درک می کرد و تا حد توانش در کارهای کشاورزی و بقیه کارها به من کمک می کرد تا سختی کمتری را احساس کنم. آخرش هم با اینکه چهار کلاس بیشتر درس نخوانده بود، گذاشت و رفت جبهه و شد آرپیجی زن.

لحظه ای اشک مجال سخن گفتن را از او می گیرد، اما باز شروع می کند و از خاطرات پسرش می گوید. یک بار که غلامرضا تازه از جبهه برگشته بود من نان نپخته بودم. کمی نان خشک داشتم، با خودم گفتم پسرم دیر به دیر خانه می آید، خوب نیست حالا که آمده نان خشک بخورد. آمدم ایوان و از آنجا همسایه را صدا زدم و کمی نان خواستم ولی همسایه هم مثل من نان نپخته بود. به اتاق که برگشتم دیدم غلامرضا سفره نان خشک را جلویش پهن کرده و به آرامی گریه می کند و نان خشک ها را می خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «رحیم، مادر چرا گریه می کنی؟ » گفت: «مادر، مگر اینها نان نیستند که شما می خواهید از همسایه قرض کنید. ما در سنگر سه روز نان گیرمان نیامد. آخرش هم از زور گرسنگی رفتیم نا ن های خشک و سوخته ای را که لای خاک می ریختیم تا زیر دست و پا نباشد درآوردیم و شستیم و خوردیم. حالا شما این نانها را، نان حساب نمی کنی مادر».

خاتون اشک هایش را با گوشه چارقدش پاک می کند و به قاب عکس شهید چشم می دوزد.

رفتارش با مردم روستا خیلی خوب بود. همیشه سعی می کرد به همه کمک کند. یادم می آید آن وقت ها توی تعاونی روستا نفت و گاز می دادند. غلامرضا هم می رفت کنار دم در تعاونی می نشست تا ا گر کسی نمی تواند بارش را به خانه ببرد کمکش کند. برای پیرمردها و پیرزنها احترام خاصی قایل بود. یک بار کپسول گاز پیرزنی را تا دم خانه شان برده بود. وقتی به خانه برگشت به او گفتم: «رحیم، مادر، کجا بودی؟ » جواب داد: «کپسول فلانی را به خانه شان بردم. » من عصبانی شدم و گفتم: «مادر این چه کاری بود کردی، نگفتی دختر دارند خوب نیست به خانه شان بروی. » غلامرضا از این حرف من ناراحت شد و گفت: «مادر مگر من برای دخترشان رفتم. شرمم آمد دم تعاونی بیکار بنشینم تا زن مردم کپسول گاز را روی سرش بگذارد و به زور به خانه شان ببرد.

هنوز این سؤال که چرا شهید عرب تنها شهید مارکده است، برایت بی جواب مانده است. سؤال بی جوابت را بر زبان جاری می کنی تا مظلومیت شهید عرب را در لابه لای زندگی اش بیشتر ببینی. از این روستا عده زیادی به جبهه رفتند. برخی اسیر شدند و برخی مجروح. اینکه غلامرضا تنها شهید مارکده خواهد بود، به خود او هم الهام شده بود. تا جایی که چند روز قبل از شهادتش به یکی از دوستانش گفته بود: «اول شهید مارکده من هستم و دیگر بعد از من کسی شهید نخواهد شد و تنها شهید مارکده من خواهم بود. » غلامرضا چند روز قبل از تمام شدن جنگ شهید شد و بعد از آن هم کس دیگری در این روستا شهید نشد. شاید هم علتش همین بود که او در اواخر جنگ شهید شد و شاید هم کس دیگری در این روستا مثل او لیاقت شهادت نداشت.


بهشتیان روی زمین

حال که صحبت را به اینجا کشانده بودی فرصت را از دست نمی دهی و از احساس خاتون در لحظه ای که خبر شهادت پسرش را به او دادند می پرسی.

یک طورهایی به من الهام شده بود که رحیم برای آخرین بار با من خداحافظی می کند. قبل از اینکه او برای آخرین بار به جبهه برود من یک دست کت و شلوار دامادی برایش خریده بودم. دختری را هم در نظر داشتم که برایش به خواستگاری برویم. با او در میان گذاشتم.

غلامرضا گفت: «نه، مادر، حالا دست نگه دارین تا بعد. » هنوز دو سه روزی از آخرین باری که به جبهه رفته بود، نگذشته بود که یک شب در عالم خواب دیدم رحیم به خانه آمده است. کت و شلواری را که برایش خریده بودم، پوشیده بود. جلو رفتم دیدم قسمت راست پیشانیش خیلی خون آمده بود. هراسان گفتم: «پیشانیت چطور شده مادر؟ » تا آمد جوابم را بدهد از خواب پریدم. آن موقع پسر بزرگترم حسن هم جبهه بود. اما من بیشتر نگران رحیم بودم. صبح که شد رفتم سراغ یکی از دوستانش که تازه از جبهه آمده بود پرسیدم: «از رحیم من چه خبر؟ » دوستش با یک حالت گرفته ای گفت: «رحیم چند روز دیگر برمی گردد و دیگر به جبهه نمی رود. » اولش درست به من نگفتند که رحیم شهید شده است. همان روزی که آن خواب را دیدم داشتم می رفتم سراغ دوست دیگر رحیم که او هم تازه از جبهه برگشته بود تا از او سراغ رحیم را بگیرم که اتفاقی او را در کوچه دیدم. داشت گریه می کرد و با خودش می گفت: «حالا جواب خاتون را چه بدهم؟ » من این حرف او را شنیدم. جلوتر رفتم و پرسیدم: «رحیم طوری شده؟ » دوستش دستپاچه گفت: «نه فقط پایش قطع شده. باید برویم ملاقاتی. » به خانه که برگشتم دیدم دم در حیاط خانه مان خیلی آدم جمع شده بود، بیشتر نگران شدم. گفتند: «رحیم بابا ندارد ما هم با تو به ملاقاتی می آییم. » تا اینکه کم کم متوجه ماجرا شدم. وقتی پسرم رحیم را در بنیاد شهید شهرکرد به من نشان دادند با تعجب دیدم همان قسمت از پیشانیش را که در خواب دیده بودم، تیر خورده است. وقتی او را در آن حال دیدم از اینکه خداوند هدیه ناقابل مرا قبول کرده بود خوشحال شدم. اما از اینکه لیاقت نداشتم همراه او باشم بسیار ناراحت بودم ...

تا این حرف خاتون را می شنوی دیگر نمی توانی طاقت بیاوری. دستان زبرش را در دستان خود می گیری و می بوسی. لحظه ای زبری دستانش دستت را آزار می دهد. خجالت می کشی و با خود می گویی ا گر اینها خود را لایق بهشت نمی دانند پس ما چه کنیم؟

دمی بعد فاطمه عرب خواهر بزرگ شهید از راه می رسد و رشته سخن را به دست می گیرد.

برای ما غلامرضا زنده است و هیچ وقت احساس نمی کنیم که او را از دست داده ایم بلکه تازه می فهمیم چیزی بزرگتر از یک برادر به دست آوردیم. از نظر من غلامرضا فرشته ای بود که من و خانواده لیاقت داشتیم که چند سال از عمرمان را در کنارش سپری کنیم. او تا وقتی که زنده بود خود تمام احکام دینی را تماما به جای می آورد و وقتی امام دستور شرکت در جنگ را دادند غلامرضا قاطعانه سعی داشت که به جبهه برود ...

خاتون و دخترش از خوبی های شهید بسیار می گویند و هر بار که اشک می ریزند برای عقب ماندن خودشان از کاروان شهداست و نه برای اینکه غلامرضایشان را از دست داده اند. به راستی که بهشتی بودن لیاقت می خواهد. لیاقتی بس بزرگ که همه کس سزاوار آن نیست. تازه فهمید ه ای که شهید عرب مثل اسمش دلی پررحم داشته و همین دل رحمی اش باعث شده که در دل همه جا باز کند. حالا دیگر برایت عجیب نیست که چرا همه اهالی «مارکده » او را رحیم صدا می کردند. بی اختیار به یاد جمله شهید مظلوم و بزرگوار آیت اللّه بهشتی می افتی که می گفت بهشت را به بها می دهند، نه به بهانه.

دیگر دلت نمی آید بیش از این دل خاتون را برنجانی. پس آخرین پرسش را می پرسی: «به نظر شما چطور می توانیم راه شهدا را ادامه دهیم؟ » خاتون از جا بلند می شود و به طرف صندوق قدیمی گوشه اتاق می رود و از درون آن کاغذی بیرون می آورد و به تو نشان می دهد.

پسرم در وصیت نامه اش نوشته که چطور می توانیم راهش را ادامه دهیم.

وصیت نامه را می گیری و قسمتی از آن را که در شلمچه نوشته شده است می خوانی: «خدا را سپاس و شکر می گویم که عمر مرا در این عصر، عصر شهادت و در دوران زنده شدن اسلام قرار داد. خدایا تو بهتر از هر کسی می دانی که این بنده حقیر و شرمسار از گناهان چگونه رو به سوی تو آورده است و با تمام ایمان و از قلب فریاد می زند خداوندا! گناهانم را ببخش. خدایا من برای رضای تو به جبهه آمدم و بس. مادر عزیز و مهربانم شما را خیلی دوست دارم ولی خدا را بیشتر دوست دارم. می دانم که نتوانستم برای شما فرزندی لایق و شایسته باشم ولی امیدوارم که این فرزند نادان خود را ببخشی و از من راضی باشی و شیرت را حلالم کنی. مادر و خواهران من، شما را به صبر و استقامت در راه خدا دعوت می کنم و از شما می خواهم بعد از شهادت من گریه نکنید که نشان از ضعف شما دارد. ا گر می خواهید مرا خوشحال کنید حجابتان را رعایت کنید که حجاب شما کوبنده تر از خون من و دیگر شهداست».

احساس سنگینی می کنی. سنگینی از گناهان و خاتون هنوز در مقابل تو نشسته است و از اینکه چقدر در مقابل فرزند شهیدش حقیر و کوچک است. می گوید و تو می اندیشی این شیرزن چه دل شیری دارد که شایستگی مقام «مادر شهید » را پیدا کرده است.

وقتی پسرم رحیم را در بنیاد شهید شهرکرد به من نشان دادند با تعجب دیدم همان قسمت از پیشانیش را که در خواب دیده بودم، تیر خورده است.

منبع :ماهنامه فرهنگی شاهد جوان/شماره 138


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده