زندگی نامه سردار شهید بیژن گرد
او فرمانده اي دلاور و دريا دل بود كه وجودش باعث رعب و وحشت دشمنان گشته بود و در اكثر مأمومريت هاي دريايي حضوري چشمگير داشت . سرانجام اين فرمانده غيور در يك نبرد حماسه ساز و غرور آفرين ، با شهامت و شجاعتي مثال زدني و آفريدن حماسه اي پايدار و ماندگار بر قلب آبي خليج هميشه فارس ، به همراه ديگر ياران خود ، پس از سرنگوني يك فروند بالگردان متجاوز ، جرعه آي حيات را بر لبان خشك خود چكاند و قهقه زنان به ديدار معبود شتافت .



سردار شهید بیژن گرد یکی از فرماندهان شهید نبرد مستقیم با آمریکا در خلیج همیشه فارس

نوید شاهد :سردار شهيد بيژن گرد در سال 1345 در جزيره خارگ ديده به جهان گشود و در محيطي لبريز از صفا و صميمت مذهبي ، كودكي خود را پي گرفت . همزمان با نقل مكان خانواده اش از خارگ به بوشهر ، تحصيلات خود را در دبستان كهريزي كوي بنمانع از اول تا سوم آغاز كرد و مابقي دوران تحصيلات را در مدرسه فروغي واقع در كوي باغ زهرا  ادامه داد ؛ در آن روزگار ، خانواده اش در آن محله ساكن شده بودند . وي سپس دوران راهنمايي خود را در مدرسه حكيم نظامي باغ زهرا پي گرفت و پس از طي موفقيت آميز دوران راهنمايي ، وارد دبيرستان « شريعتي» شد . ورودش به دبيرستان همزمان شد با شكوفايي و باروري انقلاب اسلامي و ظاهرات پيگير و مردمي و پرخروش مردم ايران به رهبري امام خميني . در اين زمان شهيد حين درس خواندن ، به طور فعال در مراسم و راهپيمايي عليه رژيم طاغوت شركت مي جست تا اينكه اين درخت به بار نشست و انقلاب اسلامي پيروز شد .

شهيدبيژن گرد با صدور فرمان امام مبني بر تشكيل بسيج ، داوطلبانه و با اشتياق وافر به عضويت بسيج در آمد و مصادف با روزگاري كه دشمنان انقلاب دست به خنجر مي خواستند نهال نوپاي انقلاب را قطع كنند ، عاشقانه مبارزهاي وسيع را براي نابودي اين دست نشاندگان منافق آغاز كرد و به همراه ديگر جوانان شوريده ، سدي شد براي حضور و ورود فكر و قلم و انديشه ي پليد منافقان و ضد انقلاب هادر استان . چندي نگذشت كه رژيم بعثي عراق به تحريك آمريكا و همين دشمنان قسم خورده به خاك پاك ايران اسلامي حمله ور شد و تجاوزي بزرگ در قالب جنگي بي نظير را در جهان رقم زد . بلافاصله شيفتگان اين انقلاب ، جوانان مرد و بزرگ اين مرز و بوم به پاسداري و دفاع پرداختند . در همين اثنا ، شهيد هم همرزم ديگر جوانان كشور جهت فراگيري فنون نظامي راهي پادگان آموزشي « امام حسين (ع) » شيراز شد و پس از گذراندن آموزش هاي لازم ، از همان پادگان رهسپار ميدان هاي عشق شد .

اين شهيد بزرگوار و فرمانده دلاور ، در چند مرحله به سوي جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و در چندين عمليات بزرگ شركت كرد : عمليات هايي نظير فتح المبين ، خيبر ، بدر ، والفجر 8 و كربلاي 3 .

 در همان كش و قوس جنگ و دفاع ، شهيد تصميم گرفت در راستاي خدمت به انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران در آيد و به همين منظور به همراه چند تن از همرزمان خود براي فراگيري دوره تخصصي راهي بندر انزلي شد و پس از به پايان رساندن موفقيت آميز دوره به ديار دريايي بوشهر برگشت . شهيد گرد پس از مدتي جهت كامل كردن ايمان خود ، رداي تاهل و تعهد خانواده را پوشيد و ازدواج كرد . در آن زمان بود كه رژيم بعثي عراق و دول غربي هم پيمان ، تصميم گرفتند از طريق كوبيدن تاسيسات و منابع اقتصادي ايران ، امت دلاور را به زانو در آورند ؛ و به خاطر همين فكر پليد ، شروع به بمباران مناطق مسكوني – اقتصادي ايران اسلامي كردند . آنها دريا را هم ناامن كردند . در همين زمان بود كه انتهاي تعالي شهيد آغاز شد و او پس از تصميم مسئولين نظام مبني بر مقابله به مثل كردن با دشمن ، با توجه به آب ديده شدن در چنين زمينه اي ، تصميم گرفت پله ي آخر را نيز پشت سر بگذارد .

او فرمانده اي دلاور و دريا دل بود كه وجودش باعث رعب و وحشت دشمنان گشته بود و در اكثر مأمومريت هاي دريايي حضوري چشمگير داشت . سرانجام اين فرمانده غيور در يك نبرد حماسه ساز و غرور آفرين ، با شهامت و  شجاعتي مثال زدني و آفريدن حماسه اي پايدار و ماندگار بر قلب آبي خليج هميشه فارس ، به همراه ديگر ياران خود ، پس از سرنگوني يك فروند بالگردان متجاوز ، جرعه آي حيات را بر لبان خشك خود چكاند و قهقه زنان به ديدار معبود شتافت . يادش به وسعت خليج فارس در قلوب عاشقان و اهل دل اين مرز و بوم ، جاودان باد .

در امتداد خاطرات جاودان

13 ساله بود كه بدون اطلاع خانواده راهي جبهه شد . پدرش نبود ، من هم امضا نمي كردم ؛ ناچار از بسيجي هاي بزرگتر به جاي پدرش امضا گرفته بود تا بتواند به جبهه برود . وقتي كه مطلع شديم كه قصد دارد به جبهه برود پدرش به دنبالش رفت و او را بازگرداند آخر جثه كوچكي داشت و اسلحه از خودش بزرگتر بود ، اما او دست بردار نبود . سه بار پياپي اين كار را انجام داد و در آخر به ما گفت : اگر هفتاد بار مرا برگردانيد ، از جبهه دست نمي كشم . وقتي اين حرف را شنيدم ، به او گفتم : برو عزيزم ! برو به سلامت . تو ديگر به من تعلق نداري . خدا اگر بخواهد تو را براي من حفظ كند ،  خودش تو را حفظ خواهد كرد .

در سن 17 سالگي ازدواج كرد كه دو فرزند از او به يادگار مانده است . وقتي وارد سپاه شد ، براي آموزش دريا نوردي به بندر انزلي رفت و با تعدادي از دوستان پاسدارش 2 سال به عنوان فرمانده ي روي دريا فعاليت داشت . طراح اسكله « الاميه » خودش بود . همين طور اسكله « البكر» را با محسن رضايي در منزل شخصي خودمان طراحي كردند .

يك بار كه عمليات دريايي مي خواست انجام بگيرد ، عمليات لو رفت و با شكست مواجه گرديد . در آخرين مرحله حضورش در جبهه ، وقتي كه برگشت ، خودش تعريف كرد كه شبانه رفتم و آرم سپاه را روي ناو هاي جنگي دشمن چسباندم و برگشتم .

صبح پنج شنبه بود كه آقاي مهدوي به در منزل آمد و با هم عزم رفتن كردند . وقتي كه تلويزيون اعلام كرد كه قايق هاي ايراني – سپاه – با نيروهاي آمريكايي درگيري شديد داشته اند ، بر سرم كوبيدم و دختر ها هم شروع كردند به گريه و زاري . فوري ماشين گرفتم و به مقر سپاه آمدم . دل توي دلم نبود . سراغ فرماندهي را گرفتم به من گفتند « تعطيل است » . حدود يك ساعت معطلم كردند . به آنها گفتم : مگر من بچه هستم ! هر چه پيش آمده به من بگوييد . مرا به اتاقي بردند و گفتند : قول بدهيد كه زينب وار باشيد . گفتم : قول مي دهم . و آنجا جريان را به من گفتند . من بيژن را امانتي از طرف خدا مي دانستم و خدا را شاكرم كه اين امانت را صحيح ( با ايمان كامل )  به صاحبش برگرداندم ...

انتهای پیام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده