مجيد گرايلى - چهارمين فرزند خانواده حبيب ‏اللَّه گرايلى در ارديبهشت ماه سال 1342 در تهران به دنيا آمد. دوره ابتدايى را در مدرسه راه سعادت تهران آغاز كرد. مدير مدرسه روحانى بود و زيربناى فكرى، اعتقادى شهيد در اين مدرسه و تحت تعليمات مربّيان آن پى ‏ريزى شد.
زندگینامه شهید مجید گرایلی


نویدشاهد: مجيد گرايلى - چهارمين فرزند خانواده حبيب ‏اللَّه گرايلى در ارديبهشت ماه سال 1342 در تهران به دنيا آمد.

دوره ابتدايى را در مدرسه راه سعادت تهران آغاز كرد. مدير مدرسه روحانى بود و زيربناى فكرى، اعتقادى شهيد در اين مدرسه و تحت تعليمات مربّيان آن پى ‏ريزى شد. با اتمام سال سوم ابتدايى در سال 1353، خانواده مجيد به دليل ضرورت شغلى پدر در همين سال به مشهد منتقل شدند و او براى ادامه تحصيل به مدرسه ابتدايى معصوم‏ خانى رفت. دوره راهنمايى را در مدرسه پارت - واقع در خيابان دكتر بهشتى - به اتمام رساند و براى سال اوّل مقطع متوسّطه، به دبيرستان ابو مسلم رفت و ادامه آن را تا اخذ ديپلم، در دبيرستان عَلَم گذراند.

مجيد پرجنب و جوش و فعّال بود و در بازى‏ ها هميشه نقشِ فرمانده را به عهده داشت.

والدينش مى ‏گويند: «از پوشيدن لباس نو اجتناب مى ‏كرد. وقتى برايش كفش مى‏ خريديم، پاشنه‏ هايش را مى‏ خواباند و مدّتى شبها از آن استفاده مى ‏كرد تا رونق آن از بين برود. لباسهاى نوى خود را اوّل به برادرش مى ‏داد تا مدّتى بپوشد، كمى كه مستعمل مى ‏شد بعد از آنها استفاده مى ‏كرد. وقتى علّت را سؤال مى‏ كرديم، مى ‏گفت: مى ‏خواهم مثل دوستانم كه از طبقه محروم هستند، باشم.»

با اينكه خانواده از نظر اقتصادى در رفاه نسبى بودند، او از نظر اقتصادى به خود متّكى بود و سعى داشت از تحميل مخارج خود به پدر جلوگيرى كند. در تعطيلات تابستان بدون اطّلاع والدينش به كار نقّاشى ساختمان مشغول مى ‏شد و هزينه تحصيل خود را اين‏ گونه تأمين مى ‏كرد. كم‏ كم در اين رشته تجربه يافت و به صورت پيمانى كار قبول مى‏ كرد.

پدرش مى ‏گويد: «من در اداره مسكن و شهرسازى شاغل بودم، روزى يكى از مهندسان اداره گفت: چند جوان نقّاشى ساختمان اداره را به عهده گرفته ‏اند و رفتارى بسيار محجوبانه دارند و خجالت مى‏ كشند لباس كار خود را مثل ساير كارگران عوض كنند و براى اين كار به داخل اتومبيل مى ‏روند و لباس خود را عوض مى كنند. در همين حال، كارگران مورد نظر به محوطه رسيدند و من فرزندم مجيد را بين آنها ديدم. وقتى از او پرسيدم چرا كار مى‏ كنى؟ ما كه نيازى به درآمد تو نداريم. جواب داد: نمى‏ خواهم سنگينى مخارج تحصيلم به شما تحميل شود. من قدرت كار دارم و دوست دارم مخارجم را خودم تأمين كنم.

از كودكى اين تعهّد در او بود. روزى يكى از دوستانش به وى گفته بود: چرا به پدرت نمى ‏گويى برايت دوچرخه بخرد؟ او پاسخ داده بود: اگر از پدرم دوچرخه بخواهم و او نتواند بخرد، خجالت مى‏ كشد.»

مجيد در اوقات فراغت به مطالعه و فوتبال مى ‏پرداخت و به ديدار اقوام مى ‏رفت و فعاليتهاى گوناگونى را در مسجد حضرت زينب (س) انجام مى ‏داد.

در كليه جلسات مسجد، اعم از ادعيه و قرآن شركت مى‏ كرد و جلسه آموزش قرآن براى كودكان تشكيل مى ‏داد. به شركت در نماز جمعه اهميّت مى‏ داد. در ايّام محرّم و صفر، برنامه ‏هاى سينه زنى و عزادارى مسجد را سازماندهى و به آنان خدمت مى ‏كرد. در بزرگداشت مراسم مذهبى اهتمام بسيار داشت. از جمله فعاليتهاى مذهبى وى، نوحه خوانى، جمع‏ آورى هداياى مردم براى برگزارى مراسم تاسوعا عاشورا و سازماندهى هيئت مذهبى راهيان كربلا بود. در واقع جزء اوّلين مؤسسان هيئت راهيان كربلا - واقع در پايگاه شهيد مداعى - به شمار مى ‏آمد.

او در رفع مشكلات والدينش مى ‏كوشيد و با همه توان در خدمت آنان بود و از بيماران نيز عيادت مى‏ كرد. واسطه مى ‏شد تا ديگران با هم آشتى كنند و مقيّد بود نماز را در اوّل وقت بخواند و تا حدّ امكان آن را به جماعت برگزار كند.

وقتى سائلى به منزلشان مى‏ رفت، او هر چيزى را كه در دسترس بود به او مى بخشيد. دوستانش را از محرومين انتخاب می ‏كرد و نشست و برخاست با آنهارا ترجيح مى ‏داد. نشست و برخاست ‏هاى متوالى با محرومين، وى را واداشت كه از زندگى نسبتاً مرفه كناره‏ گيرى كند. ساعات اندكى هم كه در منزل به سر مى ‏برد، به زيرزمين مى‏ رفت و بر گليم كهنه‏ اى كه گسترده بود مى ‏نشست. مى‏ خواست جسم و جانش را از آسايش و راحتى دور نگه دارد و به سختيها عادت كند تا بتواند درد محرومين را احساس كند و شريك مصايبشان باشد. گاهى مؤدّبانه شيوه زندگى والدينش را مورد انتقاد قرار مى ‏داد و از آنها مى‏ خواست كه از تجملات بكاهند.

زيارت كربلا، رفع ظلم از مظلومين و پيروزى مستضعفين و پيروزى اسلام، از جمله آرزوهاى او و بزرگ ‏ترين آرزويش شهادت بود.

وقتى نزديكان وى را تشويق به ازدواج مى‏ كردند، مى ‏گفت: «هر وقت جنگ تمام شد ازدواج مى‏ كنم.» مى ‏گفت: زندگى كه خوردن و خوابيدن نيست.» براى كنكور ثبت ‏نام كرده بود، ولى جبهه را دانشگاه مى ‏دانست.

راستگويى و صداقت از جمله خصوصيّات اخلاقى او بود. و در هوشيارى، گفتار خوب و كردار پسنديده ضرب‏ المثل شده بود. شوخ طبعى او در خانواده شور و نشاط ايجاد مى ‏كرد و اگر موردى باعث رنجش مادرش مى‏ شد، به دفعات صورت مادر را مى‏ بوسيد و عذرخواهى مى ‏كرد. با مادرش رابطه ‏اى بسيار صميمانه داشت و مرتّب از او حلاليّت مى ‏طلبيد.

اطرافيان علاقه داشتند پسرهايشان دوستى چون مجيد داشته باشند و هر وقت مجيد در خيابان راه مى‏ رفت، همه اهل محل برايش عاقبت به خيرى آرزو مى ‏كردند.

به دنبال بيشتر دانستن و بيشتر خدمت كردن بود. چون بسيار خوشرو و خوش ‏برخورد بود، تأثير بسيارى در جذب جوانان داشت.

در تشكيل انجمنهاى اسلامى مستقر در مراكز صنعتى - كه مسئوليّت آن در سطح استان خراسان با حاج آقا محمّد جمالى بود - حضور فعّال داشت.

به پدر و مادرش به جد علاقه ‏مند بود و اين علاقه در لفظ نبود. پاى سخن حق عاشقانه مى ‏نشست و اگر حديث و روايتى گفته مى‏ شد، كاملاً حواسش را جمع و شنيده ‏ها را يادداشت مى ‏كرد و به ديگران نيز مى ‏آموخت. به بهشت رضا (ع) مى‏ رفت و به نوحه‏ خوانى بر مزار شهدا مى ‏پرداخت.

آرزوى جامعه پاك اسلامى را داشت. جامعه ‏اى كه در آن همه رعايت مسائل اسلامى را بكنند.

آنچه از امكانات مادّى در اختيارش بود، به يتيمان و ضعيفان مى ‏بخشيد؛ چون مى ‏دانست در گوشه و كنار شهر بسيار كسانى هستند كه از سرما بر خود مى ‏لرزند و غذايى ندارند كه گرسنگيشان را فرو نشانند. نفت و گازوييل مازاد بر مصرف منزل را به نقاط پايين شهر مى ‏برد و به خانه ‏ هاى سرد محرومان، گرما و شادى مى ‏بخشيد.

قبل از انقلاب به دليل تكثير و پخش اعلاميه‏ هاى امام (ره) دستگير شد و مدّتى تحت شكنجه قرار گرفت. با شروع انقلاب در صحنه ‏هاى انقلاب به ايثارگرى پرداخت و در درگيريهاى مهّم مشهد شركت كرد و با چماق داران به زد و خورد پرداخت.

شبانه تكبير مى ‏گفت و در مسجد حضرت زينب (س) - كه مركز تجمّع بود خط مى‏ گرفت. در پايين آوردن مجسمّه شاه و در درگيرى بيمارستان امام رضا(ع) شركت داشت.

در هنگام پخش اعلاميه ‏ها دوبار دستگير شد و در كلانترى 6 - واقع در خيابان كوهسنگى - مورد شكنجه قرار گرفت.

مجيد از اوّل سال 1358 در سنگر مسجد حضرت زينب (س) - واقع در خيابان شهيد دكتر بهشتى - پاسدارى و كشيك شبانه و حفاظت شهر و محل خود را برعهده گرفت.

باتشكيل بسيج، عضو پايگاه مسجد شد و در كليه برنامه ‏هاى نظامى ‏تبليغى پايگاه مشاركت كرد. پس از تأسيس كتابخانه مسجد، نوجوانان محله را در آنجا جمع مى‏ كرد و آنها را با اهداف انقلاب آشنا مى‏ كرد.

به شهيد بهشتى سخت ارادت داشت، چرا كه وى را نقطه مقابل افكار سازشكارانه مى ‏دانست. آغاز انقلاب، مقدمه تحوّل فكرى و شخصيّتى در وى بود. آشنايى با حاج آقا جمالى - امام جماعت مسجد حضرت زينب (س) - وى را بسيار متحوّل كرد. به گونه‏ اى كه تحت تعليمات ايشان به تهذيب نفس پرداخت و علوم قرآنى را فرا گرفت. ساعات متمادى به تلاوت قرآن مى ‏پرداخت. به مطالعه كتابهاى مذهبى و رساله امام و كتابهاى شهيد مطهرى مى ‏پرداخت. بيشتر در معانى قرآن تدّبر مى‏ كرد. گهگاه افراد خانواده را دور هم جمع و آيات قرآن را بر ايشان ترجمه و تفسير مى‏ كرد. با صوت زيبايى قرآن را تلاوت مى‏ كرد در اين مواقع همه اهل خانه دست از كار مى ‏كشيدند و به صوت آسمانيش گوش فرا مى‏ دادند و تحسينش مى‏ كردند.

او در رويارويى با مخالفان انقلاب، ابتدا سعى مى ‏كرد آنان را ارشاد كند و اگر موفّق نمى‏ شد، قاطعانه با آنها برخورد مى‏ کرد. در گشتهاى شبانه بارها با ضدّ انقلاب درگير شد و اقدام به دستگيرى آنان كرد.

دوره دبيرستان او مصادف با شروع جنگ بود. دوره آموزش نظامى را به مدّت چهل و پنج روز در پادگان امام رضا (ع) كوهسنگى گذراند و سپس از طريق بسيج، عازم كردستان شد. اوّلين اعزام وى در تابستان سال 1359 صورت گرفت. با عدّه‏ اى از همفكران خود به عنوان بسيجى آماده شهادت، به مدّت سه ماه رهسپار جبهه شد و بيشتر از يك سال در غرب و جنوب كشور به ايثارگرى پرداخت.

در عملياتهاى متعددّى، از جمله: والفجر، تصرّف ارتفاعات كلّه قندى، بيت المقدس، خيبر، ميمك، بدر، شكستن حصر آبادان (ثامن‏ الأئمه)، مهران و هورالهويزه شركت داشت، كه به عنوان پاسدار رسمى خدمت مى ‏كرد و حقوقش را صرف محرومان مى ‏كرد.

بيشتر در منطقه بود و به آموزش و فراگيرى كارهاى تاكتيكى مى‏ پرداخت. مجرى برنامه ‏هاى جمعى بود؛ اعم از كوهنوردى و راهپيمايى كه هم جنبه تفريحى داشت و هم آموزش نظامى، فرهنگى و تربيتى را شامل مى‏ شد. او مدت چهار سال در جبهه بود، مدّتى معاونت گردان كوثر از تيپ 21 امام رضا (ع) را بر عهده داشت‏ و بعد معاون فرمانده دلاور گردان ولى ‏اللّه - شهيد برونسى - شد.

او در هر اعزام از روحيه بسيار قوى برخوردار بود. شجاعت وى سبب شد تا به سمت فرماندهى گردان ولى ‏اللّه لشكر 5 نصر منصوب شود. اعتقاد داشت تا جنگ باشد و دشمن به مملكت هجوم آورده باشد، بايد براى حفظ ناموس جنگيد و از مرزهاى كشور اسلامى دفاع كرد.

در 23 مهر 1362 به منطقه جنوب اعزام شد و در همين سال، در ارتفاعات كلّه قندى از ناحيه شكم بر اثر اصابت تير مجروح شد و به بيمارستان آقا مصطفى خمينى تهران منتقل شد و ده روز در بى‏ هوشى به سر برد كه چهار ماه در بيمارستان بسترى بود.

در اين زمان، با لباس بيمارستان در نماز جمعه تهران شركت مى‏ كرد. سه بار در جبهه مجروح شد، ولى مجروح بودن خود را از والدينش مخفى مى ‏كرد. مادرش مى ‏گويد: «زمانى كه در تهران به دليل جراحات وارده بسترى بود، ما پى به واقعه برديم. من به اتّفاق يكى از همرزمانش به بيمارستان رفتم. به محض ورود به اتاقش، ملافه را از روى خود كنار زد و به شوخى گفت: مادر ببين همه اعضا و جوارحم سرجاى خودش قرار دارد و چيزى از من كم نشده است.»

در كردستان، از ناحيه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مدّت دو ماه در بيمارستان بسترى بود تا بهبود يافت. يك ‏بار نيز پايش مجروح شد، امّا ماجرا را پنهان كرد.

بعد از عمليّات فتح‏ المبين، در يكى از جبهه ‏ها به اسارت دشمن در آمد و به دليل قدّ بلندش، ته صف بود كه هنگام سوار شدن به كاميون، ساكش را به رفيقش داد و گفت: «من رفتم.» سپس خود را به آب انداخت. اين حركت وى آن قدر سريع انجام گرفت كه ديگر همرزم اسيرش در عراق متوجّه فرار او نشده بود و او را جزء اسرا معرّفى كرده بود. مجيد، چهار ساعت در آب شنا كرد تا خود را به منطقه خودى رساند و توسط نيروهاى مستقر در محل از آب گرفته شد و چند روز در بيمارستان بسترى بود.

خودش تعريف مى‏ كرد: «در عمليّات ميمك كه مجروح شدم، زمانى كه گلوله به من اصابت كرد و از قسمت ديگر بدنم خارج شد، از هوش رفتم. در آن لحظات بى ‏هوشى تمام حوادث زندگيم مثل فيلم از جلو چشمانم گذشت و تأسّف خوردم كه از بسيارى عذرخواهى نكرده ‏ام.»

مادرش مى ‏گويد: «در خواب ديدم، مجيد دراز كشيده و ملافه ‏اى رويش كشيده است و دوستانش به ديدنش آمده ‏اند. سپس بيدار شدم. پس از دو روز خبر مجروح شدنش را آوردند.»

او فرمانده ‏اى بود كه از خطرات ترسى نداشت و خود را سپر بلا مى ساخت. او هميشه از شهادت استقبال مى‏ كرد و اوّلين داوطلب براى اجراى مأموريتهاى خطرناك بود.

محسن جمشيدى - همرزم شهيد – مى ‏گويد: «يك روز در منطقه فكّه براى احوالپرسى او رفته بودم. آنجا هنوز خط شكل واقعى خود را نگرفته بود و مرز ديگرى مشخصّ نشده بود. در همين لحظات ديدم عده‏ اى از نيروهاى پياده و هليكوپترهاى دشمن به سوى ما مى‏ آيند. گرايلى به سرعت نيروهاى خود را آرايش داد و خود با آر پى‏ جى به همراه يكى از بچّه‏ ها از خطّ مقدم جلوتر رفت و در گودالى پناه گرفت و به سمت هليكوپترهاى عراقى نشانه رفت.

وى در هر محفلى چون شمع اطراف خود را روشنايى مى‏ بخشيد و بقيه گرد وجود او مى ‏چرخيدند.

هر جا او بود، همه بدان سو جذب مى ‏شدند. هيچ محفلى بدون حضور او تشكيل نمى‏ شد. اگر بچّه ‏ها چند ساعت او را نمى ‏ديدند، بى‏ تابانه از يك ديگر سراغش را مى ‏گرفتند. وجود او بهانه ‏اى براى تشكلّ و تجمّع بود. در حلّ اختلافات دوستان، تبحّرى خاصّ داشت. به محض مشاهده كوچك‏ ترين ناراحتى بين بچّه ‏ها با يك يك آنها جداگانه صحبت مى ‏كرد و از شخص غايب، گفته ‏هاى خوبى نقل مى ‏كرد تا كدورت ‏هاى آنها را تبديل به دوستى و مودّت كند. خوب سخن مى ‏گفت. كلامى دلنشين داشت و كمتر كسى بود كه در جذبه سخنان او غرق نشود.»

فعّال و پرتلاش بود. آقاى على صفارى - دوست و همرزم او - درباره توصيف اين خصوصيّت او مى‏ گويد:

«من شبى به محل استقرار گردانى كه شهيد در آن حضور داشت رفتم. گردان در كنار رود كارون در منطقه رحمانيّه اسكان داشت. جاى بسيار گرمى بود. خوابم نمى‏ برد. از شدت گرما و پشّه كلافه شده بودم. به اطراف نگريستم. مجيد را نديدم. پس از جستجوى زياد او را كنار كارون در حال نماز و مناجات مشاهده كردم. گفتم: شما صبح كار و مشغله زيادى داريد. آموزش داريد. بايد بخوابيد. گفت: من كه خوابم نمى ‏برد، بهتر ديدم وقتم را به گونه‏ اى صحيح بگذرانم. صبح او را ديدم - با اينكه تمام شب را بيدار مانده بود - با انرژى تمام به فعّاليّت و تلاش مشغول بود. بچّه ‏ها را به ورزش مى ‏برد و به دنبال مسئوليتهاى خود بود.»

حاج آقا محمّد جمالى مى ‏گويد: «مهم ‏ترين ويژگى اخلاقى مجيد، تواضع وى بود. در تمام مدّتى كه او را مى‏ شناختم، حتّى يك بار حركت مغرورانه از وى نديدم يا بى‏ احترامى نسبت به ديگران حتّى غفلتاً نيز از او سر نمى ‏زد. كم ادعا بود. به سختى از او حرف مى ‏كشيديم و تا اواخر حضورش در جبهه نمى ‏دانستيم مسئوليّت وى در منطقه چيست. از هيچ كس كينه به دل نمى‏ گرفت و يا دلى را نشكسته بود. براى رفع سوء تفاهمات، هميشه قدم پيش می ‏گذاشت.»

علاقه عجيبى به ادعيه داشت. معتقد بود هركس با دعا رابطه‏ اى خوبى داشته باشد، خدا در كلامش تأثير مى ‏گذارد. با تفكّر و مشورت، تصميم‏ گيرى مى‏ كرد. در خلوت به تفكّر مى ‏پرداخت و در جمع، با اهل نظر به مشاوره مى‏ نشست.

بسيار مسئوليّت ‏پذير بود و تا وظايف محوّله را به انجام نمى ‏رساند، دست بر نمى ‏داشت و وقتى كارش تمام مى ‏شد، به ديگران كمك مى ‏كرد.

رفتن به جبهه در حالى كه هنوز جراحاتى بر تن داشت، نشانه تعهد او بود و در حالى كه خودش زخمى بود، به عيادت دوستش در بيمارستان مى ‏رفت.

تصوير امام (ره) را به سينه مى ‏فشرد و آن را روى قلبش مى‏ گذاشت و مى ‏خوابيد و بر آن بوسه مى ‏زد. انقلاب را عامل گندزدايى جامعه از فساد و فرار سردمداران حكومت را از بركات انقلاب مى ‏دانست.

وى با بينش عميق به بررسى ضرورت ولايت فقيه در جامعه اسلامى پرداخته بود و با استناد به آيات و احاديث، اين نياز جامعه را تحليل و به ديگران تفهيم مى ‏كرد. مصمّم بود تا آخرين لحظه جنگ، جبهه‏ ها را ترك نكند، مگر اين‏ كه شهادت او را از ميدان نبرد جدا سازد. مى ‏گفت: «چون جنگ را به ما تحميل كرده ‏اند، بايد تا آخرين قطره خون بجنگيم.»

در نامه‏ هاى ارسالى از جبهه براى خانواده ‏اش نوشته است:

«پدر و مادر عزيزم! چه شبها و روزهايى كه براى بزرگ كردن من كوشش كرديد. مدّت بيست سال مدّت زيادى است. در اين مدّت من جز مزاحمت و اذيّت و آزار بر شما، كار مفيدى نكردم. پدر و مادر عزيزم! از شما عذر خواسته و اميدوارم مرا حلال كنيد، گريه كنيد ولى براى من گريه نكنيد، براى حسين(ع) گريه كنيد. براى على ‏اصغر(ع) شش ماهه گريه كنيد. براى زهرا (س) گريه كنيد و براى ابوالفضل (ع) گريه كنيد. براى على ‏اكبر(ع) گريه كنيد و در آخر به حال خود گريه كنيد. در دعاى كميل مسجد گريه كنيد و براى نزديك شدن به خدا گريه كنيد، چرا كه خداوند كسانى را كه براى حسين (ع) گريه مى ‏كنند، دوست دارد. مواظب سلمان باشيد. او را به دوره‏ هاى قرآن بفرستيد تا قرآن بياموزد. او را مردانه تربيت كنيد و به مسجد بفرستيد تا درس شجاعت و شهادت را بياموزد.

برادر عزيزم محسن ! زندگى با سعادتى را برايت آرزو مى‏ كنم و از تو انتظار دارم كه ادامه دهنده راهم باشى. مسجد را ترك نكنى و دامنه فعاليتهاى خود را در مسجد گسترده ‏تر سازى.

و امّا تو سلمان ! تو نيز علمدار و مياندار هيئت راهيان كربلا باش و چون در ميان نوحه اسم على(ع) را مى‏ برى همچون او سلاح به دست گرفته، همراه با تقوا و صبر بر دشمنان اسلام و جمهورى اسلامى و بر دشمنان ولايت فقيه حمله‏ ور شوى. كارهايت براى رضاى خدا باشد. قرآن را خوب بياموز. سخت درس بخوان كه اسلام محتاج به متخصّص متعهّد است و به مسجد برو و اسلحه بر زمين افتاده‏ ام را بردار.

خواهران عزيزم ! حجابتان را حفظ كنيد. نمازهايتان را در اوّل وقت بخوانيد و مسائل اسلامى را بياموزيد و فرزندان مؤمن و مسلمان و پيرو خط انقلاب تربيت كنيد.»

در آخرين اعزام به گونه ‏اى خاصّ، با خانواده و اقوام وداع كرد. طورى كه همه بدرقه‏ كنندگان شهادت او را احتمال دادند. او عكس كوچك خود را در اختيار دوستانش قرار داد تا در مراسم ياد بودش دچار مشكل نشوند. از تمام افراد فاميل حلاليّت طلبيد و به همه گفت: «دعا كنيد من شهيد شوم.»

در آخرين مرحله حضور در جبهه، تازه زخم پهلويش التيام يافته بود. او به اتفّاق محمّد يارى سعى در جمع‏ آورى نيروهاى تحت امر خود در نزديكى منطقه عمليّاتى داشت. فرمانده وى - برونسى - بسيارى از افراد را مرخصّ و با فرماندهان گردانها و ديگر نيروها عمليّات بدر را آغاز كرد. در اين عمليّات، برونسى خود آر پى‏ جى ‏زن بود و از شدّت انفجار شنوايى خود را از دست داده بود. هيچ ‏كدام از شركت كنندگان در اين عمليّات از منطقه باز نگشتند.

روز 22 اسفند 1363 به خانواده تلفن كرد و گفت: «حمله داريم، اگر نتوانستم تلفن بزنم ناراحت نباشيد. حمله شروع شد و در 23 اسفند 1363 در جزيره مجنون به شهادت رسيد.

در 25 اسفند 1363 مفقود شدنش را و در 2 خرداد 1364، شهادتش را كه در محل چهار راه خندق بود - به خانواده ‏اش خبر دادند. پاتك عراقى‏ ها در مقابله با عمليّات بدر، موجب تركش خوردن مجيد گرايلى شد كه همرزمانش نتوانستند او را به عقب منتقل نمايند. لذا پيكرش در محل باقى مى ‏ماند.

پيكر شهيد، به دست نيامد و همچنان مفقود است. عمليّات برون مرزى و شدّت درگيرى، دسترسى به اجساد شهدا را غيرممكن ساخت. يكى از همرزمانش نقل مى ‏كند: «وقتى من رسيدم به زمين افتاده بود. پتويى رويش انداختم و مجبور به عقب ‏نشينى شدم.»

روح شهيد را در 9 ارديبهشت 1364 تشييع كردند و آرامگاهى در قطعه مفقودين بهشت رضا(ع) به او اختصاص دادند. مادر شهيد مى ‏گويد: «چون پيكر شهيد در خاك دشمن باقى مانده است، بعد از تشييع روح وى مرتباً از خود مى ‏پرسيدم آيا فرزندم شهيد شده يا اسير؟ بعضى‏ ها برايم خبر آوردند كه بدنش پودر شده است.

شب چهلم از خدا درخواست كردم كه فرزندم را در خواب ببينم و از نحوه شهادتش مطلّع شوم. در عالم رؤيا مجيد را ديدم كه به منزل آمد و پرسيد: با من چه كار داريد؟ چرا عكسم را در كوچه و خيابان آويخته‏ ايد؟ در جواب گفتم: دوستانت خبر شهادتت را برايم آورده ‏اند، آيا واقعيّت دارد؟ مجيد خنديد و به قصد خروج، پشت به من كرد. من در پشت و كتفش آثار خون ديدم.»

پدر شهيد مى‏ گويد: «خواب ديدم شهيد به منزل آمده و در حال در آوردن كفشهايش است. گفتم: چرا تا حالا يك نامه ننوشتى؟ گفت: من دسترسى به قلم و كاغذ نداشتم.»

در فرازى از وصيّت ‏نامه او مى‏ خوانيم: «اگر با مرگ من شب تار مظلومى پرنور مى ‏گردد، پس هزاران بار مرا بميرانيد. اگر جدايى من از خانواده ‏ام دلهايى را به ياد خدا پاك مى ‏گرداند، پس اى بهترين كسانم از من دورى جوييد. اگر با ريخته شدن خونم انسانهايى آگاه مى‏ گردند، پس بهاى آگاهى تمام انسان‏ ها را با قطرات خونم بپردازيد.

شهادت مجيد، چهل بسيجى آماده شهادت را عازم جبهه كرد.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده