محمّد حسين حسينيان، فرزند قربانعلى، در سال 1332 در قريه اَلمجوق سرجام- يكى از روستاهاى استان خراسان - به دنيا آمد. قرآن را در خانه فرا گرفت. تا كلاس پنجم ابتدايى درس خواند، سپس به علّت كمك به پدر در كار كشاورزى تحصيل را رها كرد.
زندگینامه شهید محمد حسین حسینیان


نوید شاهد: محمّد حسين حسينيان، فرزند قربانعلى، در سال 1332 در قريه اَلمجوق سرجام- يكى از روستاهاى استان خراسان - به دنيا آمد.

قرآن را در خانه فرا گرفت. تا كلاس پنجم ابتدايى درس خواند، سپس به علّت كمك به پدر در كار كشاورزى تحصيل را رها كرد. به خواندن قرآن علاقه داشت. در نوجوانى بيشتر كتابهاى مذهبى مخصوصاً نهج‏ البلاغه را مطالعه مى كرد. كم حرف بود و تا سؤالى از او پرسيده نمى‏ شد، جواب نمى‏ داد.

در سال 1350 با خانم صديقه نوائى ازدواج كرد. مادرش مى‏ گويد: «شهيد مى ‏گفت: با همسرى ازدواج مى‏ كرد كه با تقوا و با نماز باشد و ما همسرش را بر اساس معيارهاى او انتخاب كرديم.» همسر شهيد مى ‏گويد: «از نظر مذهبى مردى متدين و ديندار بود. رابطه ‏اش با پدر و مادرش بسيار خوب بود و آنها را در زندگيشان كمك مى ‏كرد و فرزندانش را بسيار دوست مى ‏داشت.» فرزند شهيد - كبرى‏ حسينيان – مى ‏گويد: «يكى از خصوصيّات پدرم كه مرا شيفته خود كرده بود، مهربانى بيش از حدّ او به افراد خانواده بود و هيچ ‏گاه در خانه ناراحت نمى شد و هميشه با چهره خندان به خانه مى‏ آمد.» وى به سبب محروميّت روستا به شهر مقدّس مشهد مهاجرت كرد و به كار بنّايى مشغول شد. به گفته خانواده، ايشان معمارى برجسته بود. وى در دوران انقلاب اسلامى همگام با امّت حزب ‏اللّه در تمام صحنه ‏هاى مبارزه عليه رژيم سفاك ستم شاهى شركت مى ‏كرد و فعّالانه در راهپيماييها و تظاهرات حضور داشت. پدر شهيد مى ‏گويد: «شجاعت و تقوا و شهامت او بيشتر از ساير خصلتهايش براى من دوست داشتنى بود.»

وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى در بسيج مسجد كرامت فعّاليّت خود را آغاز كرد و حدود ده ماه در كميته انقلاب اسلامى خدمت كرد و با ضد انقلابيون داخلى شديداً مبارزه مى‏ كرد و به خاطر فعّاليّت گسترده‏ اى كه داشت، چندين بار از طرف ضدّ انقلابيون مورد تهديد قرار گرفت.

پدر شهيد مى ‏گويد: «وى به خاطر خدا، اسلام، قرآن و تماميّت ارضى ميهن اسلامى و لبيك به نداى «هل من ناصر ينصرنى» حضرت امام(ره) و نابودى كفر و پيروزى اسلام راهى ميادين نبرد حق عليه باطل شد.»

همسر شهيد مى‏ گويد: «در طول يازده سال زندگى مشترك، بسيار برخورد شايسته ‏اى با من و فرزندانم داشت. زمانى كه مى ‏خواست به جبهه برود من نگران و ناراحت بودم؛ وقتى ناراحتى مرا ديد گفت: شما بايد با ايمان باشيد و نبايد از اينكه من به جبهه مى ‏روم ناراحت باشيد، چون شما خدا را داريد و خدا يار شماست و اگر شهيد شدم ناراحت نشويد و كارى نكنيد كه ضدّ انقلابيون خوشحال شوند و فرزندانم را انقلابى و مؤمن تربيت كنيد، چون اينان ثمره آينده انقلاب هستند.» شهيد حسينيان قبل از جنگ تحميلى در كردستان به عنوان فرمانده دسته و در گنبد كاووس به عنوان مسئول پايگاه با ضدّانقلابيون مبارزه مى ‏كرد.

با شروع جنگ تحميلى از طريق سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به جبهه اعزام شد.

وى در اوايل جنگ و در جبهه اللّه ‏اكبر به مدّت چند ماه بى ‏امان با دشمن بعثى جنگيد و در اين نبرد سرپرست گروه خمپاره بود. در همين جبهه مجروح شد و مدّت سه ماه در بيمارستان سيناى تهران بسترى بود. بعد از بهبودى مجدداً عازم جبهه شد. حاج ‏محمّد تقى ‏لوخى - يكى از همرزمانش – مى ‏گويد: «شجاعت، راستگويى، تواضع و مهربانى او همه قابل ستايش ‏اند، امّا بيشتر شجاعت و رشادت شهيد در طول مبارزه‏ اش قابل توجّه بود.

خواهر شهيد - خانم كبرى‏ حسينيان - مى‏ گويد: «هرگاه به جبهه مى ‏رفت كتاب دعايش همراهش بود. وقتى قرآن و مهر نمازش را درون ساك مى‏ گذاشت، من به او مى ‏گفتم: برادر جان، مگر در جبهه شما فرصت مطالعه اين كتابها را دارى؟ مى ‏گفت: چرا وقت نداشته باشم، بهترين وقت عبادت جبهه است، نزديك شدن با خدا جبهه است.» همچنين وى مى ‏گويد: «بزرگ ترين آرزويش شهادت بود، هر وقت كه به جبهه مى ‏رفت و مرخصّى مى ‏آمد، ناراحت بود كه چرا شهيد نشده، مى ‏گفت: خواهر، ما لياقت شهادت را نداريم. مى‏ گفتم: شما چهار فرزند داريد، شما برويد شهيد شويد اين فرزندان چه كار بكنند؟ مى ‏گفت: خواهر جان، اين حرف را نزن. بچّه‏ هاى من مگر با بچّه ‏هاى ساير شهدا فرق دارند؟ آنها خدا را دارند كه به فكر آنها باشد و آنها را كمك مى ‏كند.»

وى در تنگه چزّابه به عنوان فرمانده گردان مشغول نبرد بود كه مجروح شد و به مشهد منتقل شد. خواهر شهيد مى ‏گويد: «هنگامى كه ايشان مجروح شده بود ما به عيادتش رفتيم، وقتى وارد شدم گفتم: الهى شكر برادر جان كه سلامتى و او در جوابم گفت: اين شكرى ندارد خواهر، هر وقت ديدى كه تير به سينه ‏ام خورده آن وقت خداى را شكر كن و بگو خدا را شكر و همچنين مى ‏گفتند: خواهر من، در سر نمازهايت دعا كن تا شهيد شوم.»

يكى از همرزمان شهيد مى ‏گويد: «در موقع رزم، رشادت، كار و تلاش هميشه پيشتاز بود و در جلو حركت مى ‏كرد، امّا هنگام نماز هميشه وسط يا آخر جمعيّت را انتخاب مى ‏كرد و همچنين در موقع غذا آخر صف را انتخاب مى‏ كرد.» يكى ديگر از همرزمان او - رجب صمديان - مى‏ گويد: «با مسئولان رده بالا خيلى خوش رفتار بود و با نيروهاى تحت امر خود همانند يك برادر رفتار مى ‏كرد.» وى به اجراى فرايض دينى و مذهبى و احكام اسلامى بسيار مقيّد بود و در جلسات مذهبى و ادعيه و مراسم عزادارى شركت مى‏ كرد. و براى ارتباط عميق با خدا نيمه ‏هاى شب بر مى ‏خاست و به راز و نياز مشغول مى ‏شد و ديگران را نيز به اين عبادت پر فضيلت دعوت مى‏ كرد.

مى ‏گفت: «جبهه يعنى بهشت، در آنجا حتّى پدر و مادرت را فراموش مى ‏كنى و فقط به فكر اسلام و مملكت هستى.»

همرزم او - رجب صمديان – مى ‏گويد: «شهيد توصيه فراوان به پيامهاى حضرت امام(ره) مى ‏كردند.»

خواهر شهيد مى‏ گويد: «شهيد هر وقت به جبهه مى ‏رفت، براى او نذر مى‏ كرديم و بار آخر كه مى‏ رفت مرا قسم داد به جان آن كسى كه دوست دارى ديگر برايم نذر نكن تا آرزوى شهادت بر دلم نماند.»

وى همچنين در آخرين ديدار خود به پدرش گفت: «پدر، اگر من شهيد شدم ناراحت نباشيد و بدانيد كه ما پيروز هستيم و از اينكه فيض عظيم شهادت نصيبم شده خوشحال باشيد و افتخار كنيد و سعى كنيد امام امّت را تنها نگذاريد و مثل مردم كوفه نباشيد و در نماز جماعت و جمعه شركت كنيد و فرزندان خود را انقلابى و طبق موازين دين مبين اسلام تربيت كنيد و در حفظ حجاب بكوشيد.»

همسر شهيد مى ‏گويد: «شهيد در وصيّت ‏نامه ‏اش از من خواست كه: از بچّه‏ هايش به خوبى مراقبت كنم و با پدر و مادرش مهربان باشم.» اين بار به غرب كشور و به جبهه سومار اعزام شد و مسئوليّت خط 3 گردان را بر عهده داشت.

به گفته يكى از همرزمانش - رجب صمديان - وى در آخرين لحظات زندگى با روحيه‏ اى قوى و با هر كس برخورد اسلامى داشت و تمامى دوستان و خانواده ‏اش را به خواندن نماز جماعت در مسجد و رفتن به جبهه ‏ها توصيه مى ‏كرد.

محمّد حسين حسينيان در 22 مهر 1361 بر اثر اصابت گلوله سيمينوف به سرش و تركش به سر و پا به درجه رفيع شهادت نايل آمد. و پس از انتقال به مشهد در بهشت رضا(ع) به خاك سپرده شد.

پدر شهيد مى‏ گويد: «روزى كه به معراج شهدا رفتيم، تا با شهيد وداعى داشته باشيم، همه ما بهت زده شده بوديم، گويى شهيد به خواب رفته بود و با توجّه به خونى كه از بدن او رفته بود تر، تازه، شاداب و با آرامش خاصّى به نظر مى ‏آمد.»

رفتار شهيد آن قدر خوب بود كه پس از شهادتش همه كسانى كه او را مى‏ شناختند برايش گريه مى ‏كردند؛ به عنوان نمونه مادر شهيد حسن عليمردانى كه مادر سه شهيد است و در شهادت فرزندانش هرگز گريه نكرد، در غم از دست دادن شهيد حسينيان گريه كرد.

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده