محمّد حسن حسين ‏زاده در چهارم آبان ماه سال 1342 در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. براى فراگيرى قرآن به مكتبخانه مادربزرگش رفت. پدرش (رضا) مى‏ گويد: «كودكى فهميده و زرنگ بود و با ديگر كودكانمان بسيار متفاوت بود. از همان كودكى ما را نصيحت مى ‏كرد.»
زندگینامه شهید محمد حسن حسین زاده


نویدشاهد: محمّد حسن حسين ‏زاده در چهارم آبان ماه سال 1342 در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. براى فراگيرى قرآن به مكتبخانه مادربزرگش رفت.

پدرش (رضا) مى‏ گويد: «كودكى فهميده و زرنگ بود و با ديگر كودكانمان بسيار متفاوت بود. از همان كودكى ما را نصيحت مى ‏كرد.»

دوران ابتدايى را در دبستان 17 شهريور بيرجند گذراند. پدرش مى‏ گويد: «وقتى از مدرسه مى آمد با اينكه كودكى بيش نبود - اوّل وضو مى‏ گرفت و نماز مى‏ خواند، سپس غذا مى ‏خورد و بعد از آن تكاليفش را انجام مى ‏داد.»

دوران راهنمايى را ابتدا در مدرسه راهنمايى تدّين بيرجند در سال 1354 شروع كرد، ولى به علّت بحث با يكى از معلّمانش مجبور شد مدرسه ‏اش را تغيير دهد و به مدرسه حافظ رفت. بعد از گذراندن دوره راهنمايى ترك تحصيل كرد. در مغازه با پدرش كار مى ‏كرد و گاهى به كارهاى بنّايى مى ‏پرداخت.

پدرش مى ‏گويد: «دبيرستانش جبهه بود. به او مى‏ گفتم: چرا مدرسه نمى ‏روى؟ برو درس بخوان. مى گفت: مدرسه من فعلاً بسيج است. اوّل به بسيج رفت و پس از مدّتى كه در آنجا بود، به سپاه پيوست. در دوران انقلاب با شركت در راهپيماييها اعلاميه‏ ها را بين دوستانش توزيع مى ‏كرد.»

در اوايل انقلاب براى كمك به مستضعفين در ستادى به نام ستاد حمايت از مستضعفين - كه عده اى از جوانان مخلص و مؤمن بودند - كمكهاى مردم را جمع‏ آورى مى ‏كردند و شبها به خانه محرومين مى ‏بردند.

به روحانيّت به جهت تقدّس مذهبى كه داشتند، علاقه زيادى داشت و در پاى منبرشان حاضر مى ‏شد و از روضه آنها بهره مى ‏برد. اوقات فراغت خود را ورزش مى‏ كرد و به نماز جماعت مى ‏رفت. بسيار به مسجد مى ‏رفت و در روضه‏ خوانيها شركت مى ‏كرد.

خدمت سربازى را در سپاه گذراند. مسئول پايگاه اسدآباد بود. بين اهل تسنّن و تشيّع انس و الفت برقرار مى ‏كرد. خيلى دوست داشت به مستضعفين كمك كند و آرزو داشت هيچ مستضعفى باقى نماند. موقعى‏كه مى ‏خواست غذا بخورد به مادرش مى ‏گفت: «اوّل مقدارى غذا بدهيد كه براى همسايه ‏ها ببرم.» خودش بعد از اينكه غذا را مى ‏برد، غذا مى ‏خورد.

با شروع جنگ تحميلى به جبهه رفت. شهيد درباره جنگ مى ‏گويد: «ما بايد براى اسلام و انقلاب بجنگيم، امام در سال 1342 فرمودند كه سربازان من اكنون در شكمهاى مادرانشان هستند؛ من هم كه در سال 1342 متولد شده‏ ام از همان سربازان امام هستم.»

او در بيشتر عملياتها از جمله: عمليّات بدر، خيبر، ميمك، فتح ‏المبين، بيت ‏المقدس و والفجر 8 حضورى فعّال داشت. مسئوليّت او در جبهه فرماندهى گردان سيف ‏اللّه از لشكر 5 نصر بود.

برادر شهيد مى ‏گويد: «حسن در جمع فرماندهان - كه آقاى محسن رضايى نيز در آنجا حضور داشتند - پس از پذيرش يك مسئوليّت خطير كه ديگران حاضر به پذيرش آن نبودند، در مورد فتح يك منطقه بسيار مشكل اظهار داشت كه پذيرش اين مسئوليّت به مصداق اين است كه انقلاب كردن آسان است، ولى انقلاب را حفظ كردن و انقلابى ماندن مهم است.»

او در جبهه غرب از ناحيه پا و در عمليّات خيبر از ناحيه گوش و در عمليّات رمضان از ناحيه دست و در عمليّات بدر از ناحيه پهلو مجروح شد.

مادر شهيد مى ‏گويد: «وقتى صداى قرآن حسن را مى ‏شنيدم، قلبم روشن مى‏ شد. شبها دور لامپ اتاقش دستمال كاغذى مى‏ پيچيد تا ما بيدار نشويم و در اعماق شب براى خود، دعا و قرآن و نماز شب مى‏ خواند و نمازش هيچ وقت ترك نمى ‏شد. يك چراغ مطالعه را با طلق به نحوى دست كرده بود كه وقتى روشن مى‏شد، مشخصّ نمى ‏شد كه كسى در خانه هست يا خير.»

همچنين مى‏ گويد: «به ما مى گفت: مادر لباسهايم را با وضو بشوييد چون بر روى آن آرم سپاه است.»

شهيد در نوشته ‏هايش از خوابى كه ديده بود اين ‏گونه نقل مى ‏كند: «ان ‏شاء اللّه خوابى كه ديده ‏ام خير باشد. خواب اين بود: فرشته‏ اى به شكل يكى از برادران سپاه با لباس فرم كه آرم سپاه را بر سينه داشت و در آسمان در حال پرواز بود، ديدم. من بر روى زمين بودم و نگاهش مى‏ كردم و بلند مى ‏خنديدم و به او مى‏ گفتم: بيا پايين كه مى‏ افتى. ناگهان يك گلوله توپ از طرف دشمن به طرفش شليك شد، ولى به وى آسيبى نرسيد و گلوله در هوا منفجر شد و اين فرشته سريع به روى زمين در كنار ما پايين آمد. من با صدايى بلند خنده مى‏ كردم كه حتّى كسانى كه در اتاق كنارم بودند خنده را بر لبم ديدند. ناگهان در همين موقع از خواب پريدم و برادران گفتند: در خواب خنده مى ‏كردى. من خوابم را تاكنون تعبير نكردم، ولى وقتى كه به كتاب تعبير خواب مراجعه كردم و خوابم را خوب تعبير كردم، طبق جواب كتاب، تعبير كردم كه خير است؛ ان شاءاللّه. يعنى اين ‏كه اگر سعادت را پيدا نمايم، مرگم نزديك است. از خداوند مى‏ خواهم كه مرگم را شهادت در راهش قرار بدهد و خداوند از گناهانم در گذرد و از تمام كسانى كه مرا مى شناسند طلب بخشش دارم.»

محمّد حسن حسين‏ زاده در 22 بهمن 1363 در عمليّات والفجر 8 در بندر فاو عراق بر اثر اصابت گلوله به سر به شهادت رسيد.

پدرش از نحوه شهادت فرزندش مى ‏گويد: «در منطقه عمليّاتى فاو پس از اصابت تير سيمينوف به سرش به شهادت رسيد و جنازه ‏اش را داخل نفربر گذاشتند، امّا نفر بر نيز هدف قرار گرفت، با اينكه نفربر آتش گرفت ولى جنازه محمّدحسن صحيح و سالم در زير نفربر باقى ماند حال آن كه همه فكر مى ‏كردند كه جنازه محمّد حسن سوخته است و از بين رفته است. پس از دو روز كه مراجعه كردند، مشاهده كردند كه حتّى لباسهايش هم سالم است.»

آقاى عفّتى - دوست و همرزم شهيد - از شب عمليّات والفجر 8 و آخرين ديدارش با شهيد حسين‏ زاده اين‏ گونه مى ‏گويد: «در كنار منطقه بهمن شيرجايى كه به نام شهيد داوطلب معروف است - بوديم. بعد از جلسه توديع كه قبل از عمليّات انجام شد، يكى از برادران روضه حضرت زهرا(س) را خواند و بچّه ‏ها خيلى گريه كردند. قرار بود كه بعد از عمليات به مرخصى برويم. در مقرّ با برادر حسين ‏زاده و برادر شهاب و عدّه‏ اى ديگر نشسته بوديم. شهيد حسين ‏زاده قبل از آن براى ازدواج مرخصّى گرفته بود، ولى ازدواج نكرده بود. برادر شهاب از روى شوخى به ايشان گفت: آقاى حسين‏ زاده ازدواج نكرده‏ ايد، حالا در اين عمليّات مى ‏رويد و با حورالعين ازدواج مى ‏كنيد. شهيد حسين ‏زاده در جواب گفت: عجب ندارد. ما هم دست شما را مى ‏گيريم و شما را براى خواندن صيغه عقد با خود مى ‏بريم. در همان عمليّات والفجر 8 بعد از شهادت حسين‏ زاده هنوز كاروان دقايق زيادى دور نشده بود كه شهيد شهاب نيز گويى براى خواندن صيغه عقد شربت شهادت نوشيد و از اين جهان خاكى پر كشيد.»

پيكر شهيد حسين ‏زاده بعد از انتقال به زادگاهش در گلزار شماره يك بيرجند به خاك سپرده شد.

شهيد در وصيّت ‏نامه خود مى ‏نويسد: «اى خواهران عزيزم، ما كه رفتيم كارى حسينى كرديم، ولى شما كه مانده ‏ايد بايد كارى زينبى بكنيد. بايد غرّنده باشيد و چون شير پنجه افكنيد بر قلب دشمن. ديديد وقتى كه امام حسين(ع) به ميدان جهاد رفت و شهيد شد، خواهرش پا در ركاب برادر گذاشت و با يزيد جنگيد؛ پس شما هم بايد از او درس بگيريد و نگذاريد سنگرم خالى بماند. و تو اى هم فاميلى، نبايد بگذارى كه سنگرهاى شهدا خالى بماند.

جوانان خود را به جبهه بفرستيد كه تا خون من و تو مى ‏جوشد بايد بجنگيم.

مادرم، اى مادر از جان بهترم، صد جان فداى يك موى سرت. كاش صدجان داشتم تا صد بار به جبهه مى ‏رفتم. اگر كمى به سخنان آن روزى كه به شما گفتم مى‏ خواهم به جبهه بروم فكر كنيد، پى مى‏ بريد كه گفتم: خدا مى ‏خواهد ما را امتحان كند؛ حالا موقع امتحان است و تو و من و پدر همه از اين امتحان سرافراز بيرون آمديم. فهميديد كه خداوند هديه ناقابل شما را - كه در مقابل شهداى ديگر كوچك ‏تر بود - قبول كرد. حالا شما امتحان شده‏ ايد. هيچ كس نيست كه شما را سرزنش كند و بگويد كه پسرانتان هيچ كدام به جايى نرسيدند. نه، چون شما پسرانتان را به جايى رسانديد كه خداوند از آنها امتحان گرفت و خوب هم قبول شدند. از مقام شهادت بالاتر چيست؟ من از شما پدر و مادر و خواهرم فاطمه و خواهرم زهرا و برادرم حسين - كه واقعاً مى ‏توان به شما خواهر و برادر و پدر و مادر گفت - مى‏ خواهم كه يك قطره ‏اى اشك براى من نريزيد، چون ريختن يك قطره اشك براى شهيد مانند خنجرى است بر قلب او و يك شادى براى شهيد مانند صد خنجرى است بر زخم دشمن.

من هيچ‏ گاه راضى نيستم كه با ريختن اشك براى من، دل منافقين را شاد كنيد. شما بايد خدا را شكر كنيد كه به شما همچنين برادرى و افتخارى داد. خواهرم فاطمه كه الحقّ پيرو فاطمه ‏اى و خواهرم زهرا كه واقعاً زينب زمانى و برادرم حسين كه الحق حسين زمانى، به شرطى كه راهم را ادامه دهيد و نگذاريد خون من سرد شود و سنگرم خالى.»

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده