غلامعلى ترابى همّت آبادى در اوّل فروردين ماه سال 1337 در روستاى همّت ‏آبادِ باخرز متولد شد.كودكى بسيار فعّال بود و به والدينش كمك مى ‏كرد. دوران ابتدايى را در روستاى محل تولد به پايان برد.
زندگینامه شهید غلامعلی ترابی همت آبادی

نویدشاهد: غلامعلى ترابى همّت آبادى در اوّل فروردين ماه سال 1337 در روستاى همّت ‏آبادِ باخرز متولد شد.

كودكى بسيار فعّال بود و به والدينش كمك مى ‏كرد. دوران ابتدايى را در روستاى محل تولد به پايان برد.

برادرش – غلام ‏محمّد ترابى – مى ‏گويد: «مادرمان در روستا مكتبخانه داشت و به بچّه هاى روستا قرآن ياد مى‏ داد. غلامعلى در مكتب به مادرم كمك مى‏ كرد. وقتهايى كه مادرم نبود يا كار داشت، او به بچّه ‏ها درس مى ‏داد. وقتهايى كه با هم در بيابان گوسفند مى ‏چرانديم، يك چوب در زمين فرو مى‏ كرد و با دقّت به آن نگاه مى ‏كرد، هر وقت سايه آفتاب زير چوب مى‏ رسيد مى ‏گفت: برويم وضو بگيريم كه وقتِ نماز است. البتّه در آن زمان نماز هنوز بر ما واجب نبود. وقتى با هم مى‏ رفتيم توت بخوريم غلامعلى مى ‏گفت: بچّه ‏ها، اوّل برويم وضو بگيريم و دو ركعت نماز براى صاحب باغ و درختها بخوانيم، بعد مشغول توت خوردن شويم.»

غلامعلى پس از چندين سال زندگى در روستا به اتفّاق خانواده به مشهد مهاجرت كرد و وارد حوزه علميّه حسينقلى خان مشهد شد و مدّت دو سال به كسب علوم دينى پرداخت. پس از آن به شغل خيّاطى(پيراهن دوزى) روى آورد.

قبل از انقلاب در تمام مجالس شركت مى ‏كرد و نوارهاى امام(ره) و اعلاميه ‏هاى ايشان را پخش مى‏ كرد و در درگيريهاى ميدان شهدا و چهار راه شهدا حضور گسترده‏ اى داشت.

سيّد محمّد رستگار - يكى از دوستان شهيد - مى‏ گويد: «او نه تنها مدّاح خوبى بود، بلكه قارى خوبى هم بود. در يك جلسه كه او هم حضور داشت. چراغها خاموش شد و بنده مشغول ذكر مصيبت بودم تا رسيدم به آنجا كه: سر بريده امام حسين(ع) بر بالاى نيزه قرآن مى‏ خواند. يك مرتبه ديدم ازگوشه مجلس صداى غلامعلى به خواندن قرآن بلند شد و همان آيه ‏اى را كه سربريده حسين بن على(ع) خوانده بود، ايشان هم با صوت حزينى تلاوت كرد كه يك ‏باره صداى گريه جمعيّت بلند شد.»

غلامعلى در بيست و يك سالگى با خانم بى ‏بى صغرى‏ علوى ازدواج كرد و حاصل ده سال زندگى مشترك‏ آنها سه دختر به نامهاى زهره (متولد 1356) نرگس (متولد 1361) و فاطمه (متولد 1364) است.

پدر شهيد - عباسعلى ترابى – مى ‏گويد: «خيلى با ما خوب بود و به ما علاقه داشت و همواره به ما احترام مى ‏گذاشت. ما را با صداى آرام صدا مى ‏زد. روابطش با همسايگان و اطرافيان خوب بود و هميشه به آنها سركشى مى ‏كرد. هنگام گرفتارى و مشكلات سعى مى ‏كرد با دوستانش مشورت كند و از آنها كمك بگيرد. غلامعلى هميشه دنبال اين بود كه عدّه‏ اى از بچّه‏ ها را دور خود جمع كند و به آنها قرآن ياد بدهد.»

برادر شهيد - محسن ترابى – مى ‏گويد: «او خيلى مؤدّب، فهميده و با تقوا بود. غلامعلى پيشانى و كف پاى مادرمان را مى ‏بوسيد و مى ‏گفت: بهشت زير پاى مادر است. پدر و مادرم خيلى ناراحت مى ‏شدند و مى‏ گفتند: تو ما را شرمنده مى‏ كنى، امّا او مى‏گفت: من به بوسيدن پاى شما افتخار مى‏ كنم.»

همسر شهيد – بى ‏بى صغرى‏ علوى – مى ‏گويد: «بيش از هر چيز حسن خلق و رفتار ايشان زبانزد بود و هميشه سعى مى ‏كرد با تبسم مسائل را حل كند. غلامعلى آن قدر صبور بود كه اگر عصبانى مى‏ شد، خود را كنترل مى ‏كرد و با روحيه باز امر به معروف و نهى از منكر مى كرد. او هر موقع كه به جبهه مى ‏رفت، به ما سفارش مى ‏كرد كه به خانواده شهدا سركشى كنيد و از احوال آنها جويا شويد. به بچّه‏ ها درباره درس خواندن و حجاب توصيه مى ‏كرد.»

غلامعلى قرآن آموزش مى ‏داد.صداى بسيار دلنشينى داشت. در سال 1362 در مسابقات قرآن در سطح كشور اوّل شد و او را به مكّه معظمّه فرستادند. او همه را به فراگيرى قرآن توصيه مى ‏كرد.

على ‏اصغر نيكو - يكى از دوستان شهيد – مى ‏گويد: «يكى از خصوصيّات او اين بود كه هميشه با وضو بود و هميشه در صبحگاه، او قرآن تلاوت مى ‏كرد.»

پدر شهيد مى ‏گويد: «زمانى كه او مسئول حفاظت راه آهن شده بود، در آنجا نيز كلاس تدريس قرآن گذاشته بود و به كارمندان و كارگران راه آهن، درس مى ‏داد.»

قبل از وقوع جنگ، غلامعلى در مناطق گنبد، كردستان، جنوب خراسان و قائنات كه گروههاى ضدّ انقلاب فعّاليّت داشتند، به مبارزه با آنان برخاست.

ابتدا مسئول آموزش نظامى سپاه در پادگان كوهسنگى بود، سپس در اعزام نيرو به جبهه در پادگان نخريسى خدمت مى‏ كرد.

غلامعلى پنج سال در مناطق جنگى حضور داشت و با سمتهاى فرمانده گردان امام محمّدتقى(ع) از تيپ ويژه شهدا، گردان كوثر و معاونت طرح و عمليّات، نقش تعيين كننده‏ اى در جبهه ‏ها داشت. مدّتى هم در پايگاه دريايى لشكرِ 5 نصر بود. او در عملياتهاى رمضان، خيبر، بدر و والفجر 9 شركت داشت‏ و يك‏ بار هم در جبهه مجروح شد.

يكى از همرزمان شهيد - اسداللّه مراديان – می ‏گويد: «يكى از جانشينان شهيد ترابى در گردان مى ‏گفت: من خودم مى ‏ديدم كه شهيد ترابى شبها بلند مى‏شد و نماز شب مى‏ خواند، بعد كمى مانده به اذان صبح بچّه‏ ها را صدا مى‏ زد كه براى نماز بلند شوند و خودشان سريع مى‏ رفتند و زير پتو دراز مى ‏كشيدند كه كسى نفهمد ايشان بيدار بوده‏اند و نماز شب خوانده‏اند.»

محمّدحسين بخت رونده - از دوستان شهيد - مى‏ گويد: «برادر خودِ من در گردانى خدمت مى ‏كرد كه شهيد ترابى مسئوليّت آن را به عهده داشت. برادرم مى گفت: ايشان طورى رفتار مى ‏كردند كه ما اصلاً احساس نمى ‏كرديم كه فرمانده داريم، بلكه هميشه به عنوان يك دوست با ما رفتار مى ‏كرد.»

محمّد رستگار - از همرزمان شهيد – مى گويد: «يادم هست دشمن خطّ مقدّم را مرتّب زير آتش خمپاره گرفته بود. به ايشان گفتم: چرا آتش دشمن را جواب نمى ‏دهيد. گفت: فقط صبحها يك خمپاره به طرف دشمن مى ‏زنيم، شايد از خواب بلند شوند و نماز بخوانند.»

صبح روز دوشنبه 5 اسفند 1364 غلامعلى ترابى براى برگزارى جلسه ‏اى با فرماندهان گردانهاى رزمى از جمله شهيد كاوه عازم قرارگاه تاكتيكى شد، امّا جلسه لغو شده بود. هنگام بازگشت بر اثر اصابت تركش گلوله توپ به پشت سر و پهلوى راست، در مرحله مقدّماتى عمليّات والفجر 9 در منطقه مريوان به شهادت رسيد. پيكر مطهّر او در روز پنج شنبه 15 اسفند 1364 در مشهد تشييع و در بهشت رضا(ع) به خاك سپرده شد.

شهيد ترابى هميشه توصيه مى‏ كرد كه از امام، انقلاب و جنگ فراموش نكنيد. و حتماً روزى چند آيه هم كه شده از قرآن بخوانيد.

منبع :فرهنگنامه جاودانه های تاریخ / زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده