اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی/ بخش اول:
سه‌شنبه, ۰۷ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۴۷
در منطقه ي عملیاتی، من فرمانده گروهان تانک بودم، موضع بسیار حساس ما در سرنوشت جنگ تأثیر به سزایی داشت و این اهمیت نظامی باعث شده بود که افسران هم متمرکز شوند و منطقه را با فرماندهی خود کاملا پوشش دهند.
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسراي عراقی (01)

نویدشاهد: در منطقه ي عملیاتی، من فرمانده گروهان تانک بودم، موضع بسیار حساس ما در سرنوشت جنگ تأثیر به سزایی داشت و این اهمیت نظامی باعث شده بود که افسران هم متمرکز شوند و منطقه را با فرماندهی خود کاملا پوشش دهند تا کوچک ترین روزنه اي براي نفوذ نیروهاي شما نباشد .این منطقه گذرگاه رقابیه بود. تلاش ما در این منطقه به نتیجه رسید. موفق شدیم نیروها را متمرکز کنیم و آرایش بدهیم و کنترل منطقه را در دست گیریم. همچنین مسافت زیادي را مین گذاري کردیم. سیم هاي خاردار نیز تعبیه شد .اینها به علاوه ي استحکامات نیرومندي که در منطقه به پا شده بود، در ما احساس امنیت کامل ایجاد می کرد. ما اطمینان داشتیم اگر نیروهاي شما بخواهند در موضع ما نفوذ کنند نیاز به طرح و عملیات بسیار پیچیده و حساب شده اي دارند و باید متحمل تلفات و ضایعات سنگین شوند .به حساب ما امکان موفقیت ناچیز بود و تصرف گذرگاه رقابیه برایتان بسیار گران تمام می شد.

نقل و انتقالات نظامی به سهولت و سلامت انجام می گرفت و روحیه ي پرسنل از این بابت که در امان هستند متحول شده بود .انبوه مهمات جاسازي شده بود و در جاي امن قرار داشت و این امر خود دلگرمی زیادي به ما می داد. همه ي اینها که برایتان گفتم پیروزي ما را مسجل می نمود و طبق محاسبات، نیروهاي شما حتی قادر نبودند بیش از چند ساعت در مقابل ما ایستادگی کنند و در عین حال ما می دانستیم که شما حمله اي در پیش دارید. از فرماندهان بالا- دستور رسیده بود که پیشدستی کنیم و قبل از حمله ي شما دست به کار شویم تا حمله ي شما عقیم بماند.

ساعت دوازده شب روز1982/3/17 از فرماندهی کل، فرمان حمله صادر شد- یک حمله ی شدید و گسترده.

اهداف این حمله عقب راندن و نابود ساختن نیروهاي شما در آن سوي رودخانه ي کرخه، در منطقه ي شوش، و سیطره ي نیروهاي ما بر کناره ي غربی این رودخانه بود، به اضافه ي منهدم ساختن پل هاي شناور تعبیه شده توسط نیروهاي شما و قطع کردن هرگونه کمک نظامی که از طریق بستان انجام می گرفت. سپس، بعد از پیروزي، استحکامات نیرومند در کناره هاي رودخانه برپا می شد تا نیروهاي شما را سرکوب و بر اساس طرح ریخته شده تا آن سوي رود به عقب نشینی وادار کنیم.

همه ي نیروهاي ما در آماده باش کامل به سر می بردند .راه هایی از میان میادین مین براي عبور نیروهاي خودي باز شد و در شب 1982/3/19 یا 1982/3/20 –درست خاطرم نیست- یگان های ارتش ما حمله ی وسیع و سنگین خود را آغاز کردند.

در این حمله در آن موضعی که به ما مربوط می شد من فرماندهی تانک ها را بر عهده داشتم .لحظات اول به خوبی گذشت اما رفته رفته وضعیت تغییر کرد.

واحد تانک من در قسمت جلو و در پیشانی دو واحد تانک دیگر که در طرفین واحد قرار داشتند حرکت می کرد. فرمانده گروهان تانک دست چپ سروان... نام داشت. او افسر ورزیده اي بود که نزد من آموزش دیده بود .فرمانده سمت راست هم افسر قابلی بود. او به تازگی فرمانده گروهان تانک شده بود. این دو یگان به موازات هم در جناحین واحد من آرایش پیشروي داشت. فرمانده گردان، سرهنگ دوم... بود که با شخص صدام حسین روابط نزدیکی داشت - و هنوز در خدمت اوست .این سرهنگ در عملیات تلاش بسیار می کرد به هر قیمتی شده پیروزي کسب کند تا به این وسیله از رهبران حزب بعث مدال و نشان تشویقی دریافت کند.

شب حمله تانک هاي ما به سوي مواضع نیروهاي شما به حرکت در آمدند. نیروهاي پیاده وارد درگیري شدید شدند. پس از چند دقیقه من تلاش کردم به وسیله ي بی سیم جهت هماهنگی با واحدهاي سمت چپ و راست تماس بگیرم. کسی نبود که جواب بدهد. هیچ ارتباطی برقرار نشد.

آن شب، ماه کمی دیر ظاهر می شد. هنگام ظاهر شدن با کمال حیرت دیدم که از سمت مغرب بالا می آید .پیش خود گفتم مگر چنین چیزي ممکن است! مطمئن بودم که اشتباه نمی کنم . آن شب، سوم ماه بود و من هم چند ماه بود در منطقه بودم ولی هیچ شبی چنین نبود.

نمی دانید چه لحظات عجیبی بر من گذشت. با خودم تکرار می کردم مگر امکان دارد ماه از مغرب ظاهر شود!»

دوباره سراغ بی سیم رفتم. تماس حاصل نمی شد. احساس می کردم گم شده ام. هیچ خبري از نیروهاي طرفین نبود. ترس عجیبی در جانم افتاد. شاید این هم معجزه باشد. نمی دانم چطور شد که سوره ي فیل به ذهنم آمد. آن را تلاوت کردم. کمی تسکینم داد. نیروهاي پیاده پیشروي مختصري کرده و متوقف شده بودند .من از تانک بیرون آمدم و براي بازدید از بقیه ي تانکها رفتم.

فقط یک تانک و یکی از پرسنل را دیدم. در تاریکی فریاد کشیدم «تو کی هستی؟»

گفت « من سروان ... هستم « مرد، گروهانت کو؟ کجاست؟»

گفت «هیچ اطلاعی ندارم.»

گفت «چگونه به این جا آمدي؟»

گفت «نمی دانم. همه ي واحد گم شده است

حالت غریبی داشت. چهره اش از ترس رنگ باخته بود و با لکنت زبان من پرسید« به من بگو چرا این ماه امشب این طور است؟»

مبهوت بود. دهانش باز مانده بود. گرد و غبار غلیظی همه تن او را پوشانده بود و با بغض و حالت گریه تکرار می کرد:

برایم روشن کن که چگونه می شود ماه از سمت مغرب ظاهر شود؟ این چه طبیعتی است؟»

خستگی مفرط امانمان را بریده بود. همان جا روي خاکها نشستیم. براي این افسر حیرت زده حرف زدم .هر دو قدري تسکین پیدا کردیم. تا اینکه سرخی فجر گوشه ي آسمان را رنگین کرد .اما وحشتمان مضاعف شد وقتی دیدیم که خورشید هم از مغرب طلوع می کند.

نزدیک بود از وحشت بمیریم .اما آیات قرآن به ما قدرت داد. دریافته بودیم که در موضع باطل هستیم و بر ذهنمان گذشت که همه ي اینها اشارات الهی است به اینکه باید دست از جنگ برداریم.

ما گنگ و مبهوت روي خاك نشسته بودیم و نمی دانستیم چه کنیم. فقط آرزو می کردیم که کشته نشویم

. آتش از هر طرف می بارید و نمی دانستیم که نیروهاي خودي کجا هستند و نیروهاي اسلام کجا. در همین حال واقعه ي عجیب دیگري لرزه بر اندام ما انداخت. ما خود را مواجه با سربازانی دیدیم که از روبرو می آمدند. و آنها سرباز نبودند، هیولا بودند، غول بودند «اي خداي بزرگ، دیگر این غولها چه کسانی هستند که به طرف ما می آیند ؟» از جایمان تکان نخوردیم و حیرت زده به قد بلند این سربازان که بیشتر از ده متر بود خیره شدیم.

کلاه بزرگی که بر سر داشتند ابهت زیادي به آنها داده بود و بر تارك کلاه آنان یک « الله اکبر» نور افشانی می کرد.

من نمی توانستم خودم را از لرزیدن باز دارم. در تمام عمرم هرگز چنین چیزي ندیده بودم. آنها آرام با قدمهاي سنگین پیش می آمدند و ما هر لحظه کوچک تر می شدیم. آنها به طرف دو تانک من و آن افسر آتش گشودند، هر دو تانک مثل ورقهاي کتاب مچاله شدند، وقتی آنها نزدیک ما آمدند و ما را اسیر کردند دیدم که بچه هاي کم سن و سال و با نشاطی هستند که نوار سبزي به پیشانی بسته اند .فقط همین.

منبع : اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی، مرتضی سرهنگی. سروش (انتشارات صدا و سیما جمهوري اسلامی)1365 ،(صفحه 11)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار