گفتگو با سید مصطفی شریف واقفی، برادر شهید
شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۳۹
زندگی و تاریخ مبارزات سیاسی شهید مجید شریف واقفی به دلیل نحوه مبارزات مخفی ایشان در دوره پیش از انقلاب و همچنین ماجرای شهات شان، همواره محل بحث بوده است.
ضرورت یک مبارزه همه جانبه با رژیم شاه را درک می کرد


نویدشاهد: زندگی و تاریخ مبارزات سیاسی شهید مجید شریف واقفی به دلیل نحوه مبارزات مخفی ایشان در دوره پیش از انقلاب و همچنین ماجرای شهات شان، همواره محل بحث بوده است.

شهید شریف واقفی به عنوان یکی از دانش آموزان و دانشجویان نخبه، به واسطه پشتوانه خانوادگی، از گرایشات مذهبی اصیلی برخوردار بوده و با نگاهی روشن به اسلام به عنوان مکتب انسان ساز، مسیر خود را از جریان انحرافی سازمان مجاهدین جدا ساخت و همین مساله به ترور و شهادت وی منجر شد.

سید مصطفی شریف واقفی، برادر شهید در گفت و گو با شاهد یاران ابعاد شخصیتی و فعالیت های ایشان را از دوران کودکی تا شهادت شرح داده است.

لطفاً خودتان را معرفی و از رابطه تان با شهید شریف واقفی بفرما یید؟

از شهادت سید مجید شریف واقفی می گویم، برادری که دو سال از بنده کوچک تر بود. بنده سید مصطفی هستم، در مورد این شهید والامقام فقط این را عرض کنم که ایشان در مهرماه 1327 در تهران در یک خانواده مذهبی متولد شد. قبل از تولد، مادر من در خواب دیده بودند که در یک مجلس عزاداری سیدی در بالای منبری نشسته و اشاره می کنند که طفل را برای من بیاورید. وقتی که طفل را به آقا می دهند آقا طفل را در دست می گیرند و می فرمایند مجید خوب می شود. مادر ما وقتی جلوتر می روند که مجید را بگیرند سرخی زیر گلوی آن آقا را می بینند و متوجه می شوند ایشان جدشان حضرت امام حسین)ع ( هستند که در همان لحظه از شدت هیجان از خواب بیدار می شوند و به همین جهت وقتی نوزاد به دنیا می آید طبق نظر آقا، نام او را مجید می گذارند.

همان گونه که پدرمان به خواهر و برادرها خواندن و نوشتن را می آموختند، مجید هم از همان دوران کودکی در کنارشان خواندن و نوشتن را یاد گرفت، چون استعداد فو ق العاده ای داشت. به طوری که وقتی ایشان موقع رفتنش به مدرسه بود، پدر مدیر و ناظم مدرسه را به منزل دعوت می کند که استعداد فرزندش را به آن ها نشان بدهد .کاغذی را جلوی مجید گذاشته و می گویند بنویس. پدر می گویند بنویس حضور محترم مدیر مدرسه ... آقای محققیان و آن ها فکر می کنند پدر شوخی می کند، اما می بینند مجید با خط بسیار زیبا این متن را نوشت. یک قرآن را جلوی مجید می گذارند روبه روی مدیر و وارونه سمت مجید که همین طور که وارونه بوده شروع به خواندن می کند. این ها تعجب می کنند که کسی که هنوز به مدرسه نرفته هم قرآن را می خواند و هم متون را با خط زیبا می نویسد. ایشان به پدر گفته بودند نمی توانند او را در کلا س های بالاتر ثبت نام کنند اما می توانند او را در کلاس دوم ثبت نام کنند. بنابراین ورود او به مدرسه از کلاس دوم بود. از همان دوران کودکی که دانش آموز ممتاز بود به خواندن کتاب علاقمند بود .مخصوصاً کتب مذهبی. زندگی همه ائمه و بزرگان دین را مطالعه می کرد و وقتی وارد دبیرستان شد مسوولیت کتابخانه را هم به عهده گرفت و طوری بود که شب ها دائماً بر روی کتبی که در حال خواندن بود به خواب می رفت. بعد از آن که شاگرد ممتاز سطح کشور شد، با رتبه خوب وارد دانشگاه صنعتی آریامهر شد که بعد از انقلاب نیز این دانشگاه به نام خود وی نامگذاری شد. در محیط دانشگاه فعالیت های مذهبی اش را گسترده تر کرد و انجمن اسلامی را فعال کرد .با مرحوم آیت الله طالقانی، شهید غفاری، دکتر بازرگان و مرحوم شریعتی در ارتباط بود و نیز جلسات سخنرانی زیادی را برگزار می کردند.

به عنوان برادر شهید، چه ویژگی های شخصیتی ایشان برای شما بارز و برجسته است؟

یکی از ویژگی های خاص مجید ساده زیستی، ساده پوشی، کم حرفی و ایمان قوی او بود و کسی او را نمی شناخت مگر این که در یکی از این جلسات بزرگ فی البداهه به سخنان او گوش می دادند. مجید با مطالعه تاریخ ملت های استعمارزده و مقایسه آن ها با جامعه خودمان، ضرورت یک مبارزه همه جانبه را بر علیه رژیم درک می کرد و با همین طرز تفکر در سال 1348 جذب گروه سازمان مجاهدین خلق شد که با خط مشی مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاهنشاهی مبارزه می کردند. مجید دوران خدمت خود را هم در سال 49 بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی شروع کرد و بعد از طی دوره آموزشی شش ماهه چون فارغ التحصیل رشته برق بود، در اداره برق منطقه فارابی تهران مشغول به کار شد.

گویا در همین مدت بوده که شناسایی شده و تحت تعقیب قرار می گیرد. ماجرای تعقیب وی در اداره برق و مراجعه برای دستگیری ایشان چه بود؟

در همان زمان رییس اداره برای ماموریتی به خارج از کشور می رود که از بین همه کارمندانش مجید را با این که افسر وظیفه بوده به عنوان جانشین خودش معرفی می کند .در همان سال 1350 که این انتخاب انجام می شود، تعداد زیادی از بچه های سازمان مجاهدین شناسایی و دستگیر شده بودند و نام مجید را هم در یکی از خانه های تیمی پیدا می کنند. منزلش را در خیابان نواب محاصره می کنند و بلافاصله به اداره برق می آیند که او را دستگیر کنند .به دفتر رییس اداره می آیند و سراغ مجید را می گیرند .مجید با هوشیاری خود آن ها را می شناسد و می گوید بنشینند تا صدایش کند .به سرعت از پارکینگ اداره فرار کرده و برای خبر دادن به بچه هایی که احتمال می داده با لو رفتن خودش ممکن است آن ها هم لو رفته باشند، خودش را به دانشگاه صنعتی و چند دانشگاه دیگر می رساند و آن ها را مطلع می کند. مجید در آن ماجرا افرادی را مطلع کرده و نجات می دهد که بعداً او را به عنوان خائن قلمداد کرده و در ترورش شرکت می کنند. به همین ترتیب مجید در سال 1350 ، زندگی مخفی خود را شروع می کند و با لو رفتن منزلی که در خیابان نواب داشت، هم اتاقی که داشت در تله ساواک می افتد و دستگیر می شود .در زندان هم تغییر ایدئولوژی می دهد و بعدها اعدام می شود. بنابراین، به خاطر همان تغییرات سال 50 در سازمان مجاهدین و دستگیری یا اعدام تعداد زیادی از روسای این سازمان، از نظر ایدئولوژیکی سازمان تضعیف می شود .همزمان فردی به نام تقی شهرام که از اعضای این سازمان بوده و در زندان ساری بازداشت بوده به طریقی از زندان ساری با کمک رییس زندان و با داشتن اسلحه فرار می کند. همین به عنوان یک امتیاز مثبت باعث می شود خودش را به کادر رهبری برساند .یکی از آقایان علما، اظهار می کردند بیرون آمدن تقی شهرام از زندان و با عقاید مارکسیستی وارد سازمان شدن در قدرت خود وی نبوده و طرحی بوده که سازمان سیا برای از هم پاشاندن سازمان مجاهدین طراحی کرده بوده که حالا که امکان دستگیری همه این ها نیست، کاری بکنیم که از درون اختلاف پیدا کنند و می آیند با فردی که از لحاظ اعتقادی ضعیف بوده روی او کار می کنند، او را مارکسیست می کنند و با این نقشه او را فراری می دهند که در کادر مرکزی وارد شده و شروع به تبلیغ کردن مارکسیست می کند و تغییر مواضع خودش و دو نفر دیگر مثل بهرام آرام و شریف را مطرح می کند که مجید به خاطر بینش اسلامی خود مخالفت می کند و اعلام می کند که من مرگ را به ننگ مارکسیست شدن ترجیح می دهم . مجید از آن ها می خواهد تغییر موضع خود را اعلام نکنند تا بتواند تمام ایراداتی را که به اسلام گرفته بودند و به همان خاطر از اسلام خارج می شدند، جواب بدهد. طی این مدت پاسخ اشکالاتی که را که حدودا ده مساله بوده به تدریج آماده می کند و گاهی به منزل شهید آیت الله غفاری هم می رفته و با ایشان مباحثه می کرده و پاسخ ها را بر اساس تعلیمات اسلام تهیه می کرده .در عین حال، برای این که ممکن بود آن ها این عقاید اسلامی را نپذیرند، در شهرهای مختلف بچه های مذهبی را سازماندهی می کند که بتوانند تشکیلات جداگانه ای داشته باشند. متاسفانه در کنار این قضیه، همسر سازمانی او به نام لیلا زمردیان که گرایش مارکسیستی داشته فعالیت های مجید را به کادر مرکزی گزارش می کرده .در روزی که مجید قرار داشته و می خواسته برود و به سوالاتشان پاسخ بدهد و به دوستان خودش هم گفته بوده که ما می رویم و اگر پذیرفتند که کار را مشترکاً ادامه می دهیم و اگر نپذیرفتند ما راه خودمان را ادامه می دهیم، متاسفانه از آن جایی که شهرام خودش یک انسان خودخواه و جاه طلب بوده طرح ترور را اجرا می کند و چند نفر را مامور اجرای این برنامه می کند و مجید را به عنوان خائن شماره یک معرفی می کنند و خائن شماره دو را هم شهید مرتضی صمدیه لباف معرفی می کنند که یکی از یاران شماره یک مجید بوده است .مجید که برای صحبت کردن سر قرار می رود تا نتیجه اشکالات آن ها را بگوید، وی را ترور می کنند و در حالی که جسم پاکش هنوز نیمه جان بوده در ماشینی به بیایا ن های مسگرآباد می برند و جسدش را به آتش می کشند که آثاری از او نباشد و همان جا هم دفنش می کنند.

صمدیه لباف هم که روز بعد با مجید قرار داشته و می بیند مجید نیامد، مشکوک می شود که نکند بلایی سر مجید آورده باشند. بنابرین مسلح سر قرار می رود و به مجرد این که آن ها شروع به تیراندازی می کنند، صمدیه هم تیرانداری می کند و آن ها فرار می کنند. صمدیه موفق می شود خود را به بیمارستان برساند و ساواک هم که مطلع شده بوده، او را در بیمارستان دستگیر می کند و ماه های متوالی زیر شکنجه های سخت ساواک بوده و سپس به درجه رفیع شهادت می رسد.

درباره نگرش و بینش مذهبی شهید بفرما یید و این که مطالعات و برداشت های مذهبی وی چگونه بود؟

آن قدر بینش مذهبی مجید بالا بوده که در یادداشت ها و جزواتی که از او باقی مانده بود، بر نوشته های بسیاری از شعرا و نویسندگان تجزیه و تحلیل یا انتقاد کرده بود و شخصیت آن ها و ایراداتشان را بازگو می کرده. من در جاهای مختلف برای خانواده ها مطرح کردم که اگر می خواهند فرزندشان گمراه نشود و عبد صالح را تحویل جامعه بدهند، باید از همان کودکی فرزندشان را به خواندن کتاب و مخصوصاً کتاب های مذهبی آشنا کنند. چون همین طوری اگر بچه ها در پای ماهواره و محیط های ناپاک قرار بگیرند، نمی توانند چنین شخصیتی پیدا کنند که در تاریخ ماندگار شوند

آیا فعالیت های سیاسی وی در دوره پیش از انقلاب و به ویژه دوره زندگی مخفی وی برای خانواده تان مخاطرات و مشکلاتی ایجاد نکرد؟

طی این مدتی که مجید از سال 350 زندگی مخفی داشت تا سال شهادتش در اردیبهشت 1354 ، ساواک مشکلات زیادی را برای خانواده ایجاد کرد که ردی از مجید پیدا کند و هر هفته این برنامه ها در زندگی ما ادامه داشت .بعد از شهادت ایشان باز هم تا پیروزی انقلاب به شکل های دیگری ساواک مزاحمت ایجاد می کرد. با پیروزی انقلاب تقی شهرام در یکی از خیابان های تهران شناسایی و دستگیر می شود و ما هم در زندان اوین شکایت خود را ارایه کردیم و نهایتا سازمان مجاهدین که در آن موقع هم بعد از انقلاب اعلام موجودیت کرده بودند، به جای این که از ما حمایت کنند از تقی شهرام حمایت کردند. چون بسیاری از بچه های سازمان بر اثر همین انحرافی که شهرام ایجاد کرد در زندان ها اعدام شدند و متاسفانه آن ها از شهرام دفاع می کردند که در نهایت، دادگاه هم پس از بررسی، حکم اعدام او را صادر و اجرا کرد.

امیدوار بودم و هستم که هر چه فیلم، سریال یا زندگینامه هست، بچه ها بدانند در هر گروهی که می خواهند فعالیت کنند از یک ایدئولوژی ثابت پیروی کنند و اگر مذهبی هستند از متخصصین آن مذهب و علمای اسلامی تبعیت کنند که منحرف نشوند و هر کسی برای خودش نظریه ای ندهد که اعضا از خط خود منحرف شوند و نتیجه اش از بین رفتن خود آن ها شود.

از جمله خاطراتی که با شهید شریف واقفی دارید و بر شما اثر گذار بوده است بفرما یید.

ایشان خیلی کوچک بودند. در ایام محرم بود و هیات سینه زنی در خیابان داشت حرکت می کرد. دیدم دو تا از افرادی که خوشنام هم نبودند در جلوی دسته حرکت می کردند. گفتم حیف از خون امام حسین)ع ( نیست که افراد این چنینی باید در جلوی هیات عزاداری او راه بروند. مجید با این که خیلی کوچک بود، گفت این طور فکر نکن. ببین عظمت خونی که ریخته شده چقدر است که بعد از حدود 1400 سال هنوز در چنین روزهایی شرورترین آدم ها هم معصیت نمی کنند.

خاطره دیگری دارم . ما جوان بودیم و شاید تازه اول دبیرستان بودیم .با چند تا از بچه های دبیرستان قرار گذاشتیم سینما برویم .با پول توجیبی خودمان که در طول هفته جمع کرده بودیم بلیط خریدیم. مجید گفت برای من بلیط نگیرید. شما بروید من همین جا می مانم. بعد که از سینما بیرون آمدیم، دیدیم مجید با پولی که داشته رفته یک کتاب خریده و دم در سینما نشسته کتاب را خوانده تمام کرده. وقتی آمدیم بیرون من فهمیدم ما چه برداشت کردیم و او چه برداشت کرده. این گونه بود که مجید، مجید شد.

اندیشه مذهبی ایشان از چه زمانی نمود عینی پیدا کرد؟

بیشتر در دبیرستان شروع شد و مخصوصاً زمانی که مسوول کتابخانه دبیرستان هم شده بود و شروع به خواندن کتاب های مذهبی کرد .یعنی طوری شد که در انجمن های اسلامی، همین آقای دکتر صلواتی ایشان را در یک جمع کارگری برده بود، در حالی که کوچک بود و جثه کوچکی هم داشت و در مقطع اول دبیرستان تحصیل می کرد، خواسته بودند سخنرانی کند. مجید فی البداهه سخنرانی می کند و باعث تعجب تمام حضاری می شود که در آن جلسه بوده اند و این نشات گرفته از بینش و مطالعات وسیعی بوده که داشته است. از آن جا به بعد هم ادامه داد. در خرداد 1342 با قیام امام در قم، مجید در قالب کفن پوشان راهپیمایی کرد. بعد از دبیرستان در دانشگاه نیز با تشکیل انجمن اسلامی و تماس با بزرگان دینی اعتقادات خود را روز به روز ادامه و گسترش داد.

در دوران دانشجویی در کنار فعالیت های انجمن اسلامی و جلسات در دانشگاه، آیا فعالیت های دیگری هم داشتند؟

آن جا انجمن اسلامی داشتند. در مسجد هدایت یا حسینیه ارشاد برنامه داشتند. سخنرانی هایی در دانشگاه صنعتی داشت. من سرفصل هایی که برای یک سخنرانی در دانشگاه صنعتی آماده کرده بود با عنوان مبارزه انسان، نگاه می کردم خیلی عمیق و وسیع بود که تقریبا نظرش مطرح کردن مبارزه با رژیم بود و منتهی در قالب مبارزه انسان مطرح می کرد. رفتن به بیمارستان ها، رفتن به کوه و جلسات، جمع شدن در خانه برخی علما و در عین حالی که در درس دانشگاهی هم ممتاز بود، طوری که وزیر دربار یک بار برایش لوح تقدیر ارسال کرده بود.

بعد از ورود به دانشگاه باز هم ارتباط با خانواده همانند سابق بود یا به دلیل فعالیت هایش، ارتباط با خانواده کمتر شد؟

وارد دانشگاه هم که شد ارتباط داشت. حتی یک بار وقتی هر دو در خدمت نظام بودیم، در همان منزل خیابان نواب، شش سال بعد از آن داستان و متواری شدن ایشان از دست ساواک، من برای عذرخواهی از ساکنین و صاحبخانه به همان منزل رفتم .ایشان فقط یک اتاق را در آن منزل اجاره کرده بود. صاحبخانه می گفت وقتی ماموران ساواک خانه را جستجو کرده و تمام وسایلش را بردند، بعد از رفتنشان جزوه ای را در یکی از قفسه ها پیدا کردیم که به هر کسی نشان دادیم، گفتند این خیلی مهم و خطرناک است و ببرید تحویل ساواک بدهید. منتها چون ما از این جوان غیر از صدای قرآن و اذان چیز دیگری در ذهنمان نبود، به خودمان اجازه ندادیم برایش مشکل درست کنیم و خودمان آن ها را از بین بردیم.


ضرورت یک مبارزه همه جانبه با رژیم شاه را درک می کرد

آیا از چگونگی آشنایی شهید شریف واقفی با سازمان مجاهدین و عضویت ایشان در این سازمان اطلاع دارید؟

در اوایل سازمان بچه هایی مثل سعید محسن، حنیف نژاد و بدیع زادگان مال جبهه ملی و نهضت آزادی بودند که بعد از جریان خرداد 1342 تصمیم گرفتند شیوه های مسلحانه را پایه گذاری کنند. چون مذهبی بودند از بچه های مذهبی دانشگاه ها شناسایی کردند و مجید را هم در همین راستا شناسایی کردند و در سال 1348 احتمالاً ایشان عضوگیری می شود.

پس در حقیقت سازمان افراد را شناسایی و جذب می کرد؟

بله

آیا بعد از ورود به سازمان در چگونگی و نوع ارتباط ایشان تغییراتی ایجاد شد؟

قبل از این که در سال 1350 که زندگی مخفی داشته باشد، ارتباط داشت و اصفهان می آمد. پدر تا اواخر سال 1347 در قید حیات بود.

بعد از حادثه اداره برق ارتباط مجید با خانواده قطع می شود، به جز چند بار تماس تلفنی یا یک بار که در اصفهان یکی از همشهریان ایشان را دیده بوده و حرف زده بودند. من هم یک بار در منزل یکی از بستگان بودم و به من اشاره کردند بیا تلفنی با برادرت صحبت کن، من رفتم و چون دو سالی بود که صدای ایشان را نشنیده بودم و از طرفی ساواک هم تحت عناوین مختلف با منزل تماس می گرفت و صحبت می کرد من احساس کردم این برادرم نیست و خیلی تند صحبت کردم که فکر می کنید ما نمی فهمیم که هر روز برای ما مزاحمت ایجاد می کنید؟! بعد مجید به یکی گفته بود من خیلی خوشحال شدم که خانواده آمادگی کامل را در این زمینه پیدا کرده اند. پس از ماجرای تعقیب ایشان در اداره برق، ملاقات حضوری و رفت و آمد به منزل تمام شد.

شما از زندگی مخفی شهید شریف واقفی مطلع بودید و در این دوره از زندگی ایشان با وی در ارتباط بودید؟

بله، ما می دانستیم مخفی زندگی می کند. اما ایشان که در اردیبهشت شهید شد، ما نمی دانستیم. ساواک هم نمی دانست .فقط می دانستند که اختلافات میان گروهی دارند و وقتی که چند تا از بچه های مارکسیست دستگیر شده و لو می دهند، مشخص می شود مجید شهید شده و در شهریور ماه ساواک خبری در تهران منتشر کرد که مجید شهید شده و چند نفر از عوامل ترور دستگیر شده اند.

آخرین بار چه زمانی ایشان را دیدید؟

من فقط زمانی که در پادگان دوره آموزشی را می گذراندم، ایشان را می دیدم. چون ایشان هم دوره آموزشی شش ماهه داشتند. منزلش رفته بودم و مجید هم به اصفهان می آمد و حوالی سال 1350 دیگر وقتی از پادگان به اداره برق رفت، ارتباط ما قطع شد.

آیا سازمان مجاهدین سعی کرد بعد از شهادت ایشان با شما به نحوی ارتباط داشته باشد؟

خود سازمان نه، اما ساواک خیلی ما را تحت فشار گذاشته بود که برای انتقام گیری از کمونیست ها با آن ها همکاری کنیم که ما با آن ها همکاری نکردیم. بعد از انقلاب با تشریف آوردن امام و بازگشایی مدارس، برای سخنرانی به یکی از دبیرستان ها رفتم و شب همان روز به سازمان مجاهدین رفتم. آن جا به شدت مورد اعتراض قرار گرفتم که چرا از مارکسیست ها بدگویی کردم! برای من خیلی تعجب آور بود که به جای خوشحالی از این صحبت، چرا دارند از مارکسیست ها دفاع می کنند. همان جا به اقوام و افرادی که فامیل شریف واقفی بودند گفتم: با این گونه تشکیلات ارتباطی برقرار نکنند تا ما اطلاع دهیم.

منبع: ماهنامه فرهنگی شاهد یاران/ شماره 129

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار