سه‌شنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۴۰
شهید روح الله شکوری ششم مرداد ماه 1367با اصابت گلوله به سرش توسط منافقین به شهادت رسید.
فرمانده ای که هنگام شهادت پلاک نداشت


"روح‏ الله شكورى" پنجمين و آخرين فرزند خانواده نجف قلى و ام‏ ليلا پنجم خرداد 1339 ه ش در روستاي شاه بلاغ از توابع شهرستا ن زنجان به دنيا آمد .

خانواده شکوري همچون اغلب روستاييان زندگي متوسطي داشت و از راه کشاورزي و دامداري زندگي خود را مي گذراندند . در دوران کودکي روح الله، خانواده اش به زنجان نقل مکان کردند و پدرش که جهت آوردن چوب به روستاي شاه بلاغ رفته بود در برگشت با اتومبيل تصادف کرد وبه رحمت خدا رفت. مادرش سرپرستي خانواده را بر عهده گرفت .بعد از فوت پدر ، خانواده روح الله در کمال فقر روزگار مي گذراند ؛ به همين دليل برادر ش حبيب الله براي کار عازم تهران شد . روح الله در کنار مادر ماند و مشغول تحصيل شد . او در سال 1346 وارد دبستان خاقاني زنجان شد و در سال 1351 دوران ابتدايي را با موفقيت به پايان رسانيد .
روح الله ، قرائت قرآن و احکام اسلامي را در دوران کودکي ، ابتدا نزد پدر بزرگش و بعد در کلاس هاي استاد علوي ؛ فرا گرفت . علاو ه بر اين در مجالس قرآن و احکام که در منازل تشکيل مي شد حضور مي يافت و به کتب مذهبي از جمله قرآن و نهج البلاغه علاقه وافري داشت .
پس از اتمام دوره دبستان وارد مدرسه راهنمايي انوري شد . سوم راهنمايي را در اين مدرسه پشت سر گذاشت و از اين زمان به بعد به علت فقر مالي و ضرورت پرداختن به کار ،تحصيل را رها کرد .

روح الله ، بسيار مهربان و خوش اخلاق بود . رفتارش با برادران و خواهرانش بسيار دوستانه بود و نسبت به مادرش عشق و علاقه خاصي داشت . مادرش مي گويد :
شبي روح الله وقتي از مسجد بر گشت چون من خواب بودم براي اينکه بيدارم نکند و باعث ناراحتي ام نشود دو باره به مسجد بر گشت و تا صبح همان جا ماند و صبح به خانه بر گشت . با اوجگيري انقلاب اسلامي به صورت فعال و گسترده در فعاليتهاي انقلابي شرکت مي کرد . مادرش در اين باره مي گويد .
به خاطر دارم که در اکثر راهپيماييها شرکت مي کرد به طوري که وقتي بر مي گشت سر تا پا خاکي بود ، با خودش کبريت مي برد و با کمک دوستانش مواد منفجره درست مي کرد که در جريان اين فعاليتها يکي از دوستانش به شهادت رسيد .
در سال 1359 وارد خدمت سربازي شد ، دوره آموزش را در پادگان قزل حصار کرج گذراند ، سپس در بيمارستان شهر باني تهران مشغول انجام خدمت وظيفه شد . دوران سربازي او با آغاز جنگ تحميلي مصادف شد و او داوطلبانه به منطقه جنگي رفت. در عمليات مختلفي نظير بيت المقدس ، آزادي خرمشهر و رمضان شرکت کرد . برادرش مي گويد : به او گفتم سربازيت را تمام کن و به خانه بر گردد تا بعد از مدتي که مشکلات زندگي ما رفع شد به مناطق جنگي اعزام شوي . گفت : اگر من و امثال من به جبهه نروند پس چه کسي بايد برود ؟

روح الله پس از اتمام دوره ي سربازي عضو بسيج شد و به جبهه کردستان اعزام شد و پس از آن به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد و براي گذراندن دوره ي آموزش مربيگري به پادگان امام حسن (ع) تهران رفت . بعد از اين دوره براي ادامه تحصيل در کلاسهاي شبانه ثبت نام کرد اما حضور مستمر در جبهه مانع ادامه تحصيل او شد . در سال 1362 ازدواج کرد .صغري کريمي – همسر روح الله مي گويد : روح الله نوه ي عمه ام بود و من به خاطر ديانت و اخلاق پسنديده با او ازدواج کردم . بعد از ازدواج ، ما با مادرش در يک جا زندگي مي کرديم .
در اين هنگام روح الله مسئول آموزش رزمي سپاه زنجان بود و با حقوق سپاه زندگي خانواده ومادرش را اداره مي کرد . بعد از ازدواج مشکلات او دو برابر شد ولي با وجود سمتهاي مهمي که داشت هر گز از امکانات سپاه استفاده نمي کرد .


با هر فشار و سختي بود در محله اسلام آباد زنجان خانه ي کوچکي خريد و با مادرش در آنجلا ساکن شدند . روح الله از همان آغاز عضويت در سپاه به جبهه اعزام شد و در عمليات مختلف شرکت کرد . او به جز دفعه اول که به عنوان سرباز وظيفه به جبهه اعزام شد ، در دفعات بعدي سمتها و مسئوليتهاي زيادي داشت ؛ در ابتدا در کردستان فرمانده دسته بود و سپس مربي تاکتيک در پادگان امام حسن (ع) و بعد از آن در پادگان مالک اشتر شد . در آنجا يک اصل را که بر آن اصرار داشت اين بود که افراد آشنا را قبول نمي کرد . در کار آموزش سخت گير و جدي بود و مي گفت : اگر در پشت جبهه عرق بريزيم بهتر از اين است که در جبهه خونمان ريخته شود؛فرمايشي که مولاومقتداي شيعيان حضرت علي(ع)داشته اندکه:هرچه در زمان صلح عرق بيشتري بريزيم در جنگ خون کمتري خواهيم داد .
از طرف ديگر به اين نکته هم واقف بود که افراد بايد در کنار اين سختيها تشويق شوند تا هر روز بيشتر از روز پيش در نيل به اهداف راسخ تر باشند .

بعد از عمليات کربلاي 4 به منطقه شلمچه اعزام رفت و در آنجا مسئول آموزش نظامي و رزمي تيپ انصار المهدي سپاه زنجان شد.او همزمان عضو شوراي فرماندهي و همچنين فرمانده محور عملياتي بيز بود. مدتي نيز فرمانده گردان علي بن ابيطالب (ع) در منطقه اسلام آباد غرب شد .
مادرش مي گويد :روح الله در عمليات والفجر 10 روزي يک ماشين تويوتا به خانه آورد و گفت که به تهران مي رود . بعد از چند روز به خانه بر گشت در حالي که شيشه ماشين شکسته بود و چهره اش سوخته و سياه شده بود ، از اوپرسيدم مگر تهران را بمباران هوايي کردند که شيشه ماشين شکسته است . روح الله جواب داد . خير . پرسيدم حتما در مناطق جنگي بودي و از ما مخفي مي کني . گفت بله ولي به کسي نگوييد . وقتي از او پرسيدم براي چه نمي خواهي کسي از آن مطلع شود ، گفت : به خاطر اينکه عده اي از دوستان در منطقه به شهادت رسيدند و اگر مادرانشان بفهمد حتما به سراغ من خواهند آمد و از سلامتي فرزندانشان خواهند پرسيد و من توان پاسخگويي ندارم .

روح الله به امام خميني بسيار علاقمند بود و چند بار موفق به ملاقات با حضرت امام شد . همسرش مي گويد : هر بار که به ديدن امام مي رفت ، بسيار متحول و دگر گون مي شد . روح الله در اواخر عمر عضو هيئت مذهبي امير المومنين (ع) بود که هر هفته در خانه يا محله اي بر گزار مي شد .علاوه بر اين عضو پايگاه شماره 2 مسجد امير المومنين (ع) بود و نقش فعالي در اين پايگاه داشت . روح الله شکوري بعد از پذيرش قطعنامه 598 به خانه باز گشت . برادرش مي گويد : از او پريسيدم حالا که جنگ تمام شد قصد داري چه کاري انجام دهي ؟ گفت : هدفي براي آينده ام در نظر نگرفته ام . چند روز بعد با حمله منافقين به ايران و با اعزام نيرو براي دفاع در برابر منافقين ؛ عمليات مرصاد شروع شد . او به همسرش گفت : که براي تسويه حساب به منطقه مي رود ولي مرتب مي گفت : حال و هواي ديگري در سر دارم ، حس مي کنم که ديگر بر نمي گردم . همچنين عکس دخترش فاطمه را از همسرش گرفت تا به هنگام سفر بتواند عکس او را ببيند . با شروع عمليات مرصاد، روح الله به منطقه اسلام آباد غرب رفت .

اودر تاريخ 6 مرداد سال 1367 به هنگام پياده شدن از بالگرد هدف اصابت گلوله منافقين قرار گرفت و زخمي شد ، اما همچنان به مقاومت ادامه داد تا اينکه گلوله اي براي شليک نداشت و با اصابت گلو له اي به سرش که توسط يکي از دختران منافق شليک شده بود ، به شهادت رسيد . جنازه شهيد به خاطر ماندن در بيابان و نداشتن پلاک پس از چند روز در سرد خانه توسط يکي از آشنايان شناسايي شد .


خاطرات
مادر شهيد :
اگر از اخلاق او تعريف کنم مي گويند مادرش است ، ولي اخلاق خوبي داشت. زياد به خانه نمي آمد و در خانه نمي ماند. وقتي هم مي آمد پوتين هايش را در نمي آوردو مي گفت که دوستانم منتظر هستند.
همه ي بچه هايي که به آن ها درس داده بود، بر سر مزارش مي آيند و گريه مي کنند و مي گويند که او اصلاً ما را ناراحت نکرده و من هم هرگز به بنياد شهيد نمي روم چون پسرم را در راه امام حسين (ع)، اگر خدا قبول کند داده ام.
يکي از دوستانش مي گفت روزي پيري ، با وسايلش مي رفت او وسايلش را برداشت و گفت تو نمي تواني ، من برايت مي آورم .
نسبت به نماز اعتقاد زيادي داشت و هميشه به ما مي گفت مواظب نماز و روزه تان باشيد. در مورد استفاد از وسايل بيت المال بسيار کو شا بود، يک بار من او را در خيابان با ماشين ديدم گفتم من را به خانه ببر او از جيبش مقداري پول درآورد ، به من داد و گفت من با اين ماشين نمي توانم شما را ببرم.
ايشان تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ي رازي و راهنمايي را در مدرسه ي انوري به اتمام رساند و سال اول دبيرستان را نيز تا نيمه مشغول بود و به علّت مشکلات خانوادگي ناچار به ترک تحصيل شد .
شهيد شکوري هم مانند خيلي هاي ديگر از ظلم و جور ستم شاهي به تنگ آمد و براي سرنگوني رژيم شاهنشاهي روز شماري مي کرد.
در اوايل انقلاب فعاليّت سياسي خود را با شرکت در تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام شروع کرد و پس از پيروزي انقلاب و شکيل کروهک ها ايشان موضعي جدّي در مقابل آن ها داشتند.
هرگزبراي دست يابي به آرمان هاي نظام جمهوري اسلامي دمي غفلت نورزيد و هميشه و همه جا پشتيبان امام بود و فرمايشات ايشان را به جان مي خريد و براي بيک گفتن به فرمان امام پس از شروع جنگ راهي جبهه ي جنوب گرديد و مبارزه با کفر را آغاز کرد و نظر ايشان در مورد جنگ دفاع از خاک ميهن و آرمان ها بود و هميشه به خانواده متذکر مي شد که اين جنگ از طرف ابر قدرت ها براي نابودي و ريشه کن کردن دين اسلام طراحي و بر ما تحميل شده است و ما وظيفه داريم تا آخرين نفس براي حفظ ناموس و خاک ميهن و شرف و حيثيت انقلاب خود دفاع کنيم و براي پيروزي آن خون و جان خود را نثار کنيم تا دين و مکتب تشيع در جهان پايدار بماند.
هم سنگران ايشان هرگز رشادت هاي ايشان را در عمليات هاي خيبر، خرمشهر، آزاد سازي آبادان و عمليات بدر را هرگز فراموش نخواهند کرد.
مدرکي که داشت سوم راهنمايي مي باشد ، در آغاز تحصيل در دبستان خاقاني و بعد از چند سال در دبستان رازي مشغول به تحصيل بودند.
مقطع راهنمايي را در مدرسه ي انوري گذراندند. سپس وارد دبيرستان شدند ولي به دليل گرفتاري هاي خانوادگي نتوانستند ادامه ي تحصيل بدهند و در شغل آزاد مشغول به کار شدند. در خانواده تک بود و با هر کس متناسب با روحيه ي خودش رفتار مي کردند. با بچه هاي کوچک طوري رفتار مي کرد که همه ي بچه ها دوستش داشتند .
در خانواده ي خود نيز از اول از داشتن پدر محروم بود ولي چنان احترامي به مادرش مي گذاشت که مادرش هميشه از او راضي بود. به خواهر و برادرهايش هم احترام زيادي مي گذاشت.در رفتار با غريبه ها کمي خجالتي بود. از نظر علمي نسبتا! خوب بود و در مراسم مذهبي زياد شرکت مي کردند.
در مساجد و دسته جات عزاداري و جلسات قرآني شرکت مي نمود . از نظر سياسي هم ايشان چنان سني نداشتند ولي قبل از انقلاب در تظاهرات ها و پخش اعلاميه هاي امام شرکت مي کردند.
بعد از پيروزي انقلاب بسيار شاد بودند .چون مي دانست که برکناري طاغوت و روي کار آمدن جمهوري اسلامي به نفع همه ي مردم است ؛ به خصوص مستضعفين و محرومان.
ايشان با گروهک ها خيلي قاطعانه برخورد مي کرد و افرادي را که از گروهک ها حمايت مي کردند را با برخورد صادقانه ي خود پشيمان مي کرد.
با ضد انقلاب ها صحبت مي کرد و اگر قبول مي کردند خوشحال مي شد وگرنه با قاطعيت با آن ها بحث مي کرد و آن ها را متقاعد مي کرد.
از نظر ايشان اول اينکه جنگ تحميلي بود نه از طرف عراق بلکه از تمام ابر قدرت هاي جهان که با اين کارهاي ناجوانمردانه ي خود مي خواستند با جلو انداختن يک مترسک (صدام) نگذارند جمهوري اسلامي پا بگيرد. اما با مقابله و فداکاري جوانان ما نتوانستند به نتيجه برسند و براي هميشه شکست خوردند.
ايشان هميشه مي گفتند درست است که عراق جنگ را به ما تحميل کرد وظيفه ي ما جنگ نيست بلکه دفاع است.
اولين باري که به جبهه اعزام شدند در خدمت مقدس سربازي بود. سربازي ايشان ربطي به جبهه نداشت ولي ايشان سال 1359 داوطلبانه به منطقه ي انديمشک رفت.
بار دوم در سال 1360 بود که باز داوطلبانه به منطقه ي خرمشهر اعزام شد . در ميان خدمت در سپا0 ثبت نام کرد و بعد از تحقيقاتي که برادران سپاهي انجام دادند از هر لحاظ قبول شدند و بعد از پايان خدمت براي گذراندن آموزش هاي لازم در سپاه به تهران اعزام شدند.
روحيه ي ايشان بعد از اعزام به جبهه خيلي خوب بود و هميشه ديگران را هم به شرکت در جبهه ترغيب مي کرد.
در بيشتر عملياتي که در کردستان براي سرکوب کردن کوموله ها و دمکرات ها بود شرکت داشت.هم چنين عمليات آزاد سازي خرمشهر ، عمليات رمضان ، عمليات بستـان و...
اولين عملياتي که در آن شرکت داشتند ارتش از طرف شوش حمله کرده و مقداري از شوش را آزاد کردند .
ايشان چند روز قبل از شهادت در مرخصي بودند. به ايشان گفتم: « ان شاء الله پيروز مي شويد و به آغوش خانواده باز مي گرديد.»
ايشان گفتند : « بله! پيروز مي شويم ولي پيروزي را نخواهيم ديد.» همان طور هم شد؛ در علات مرصاد به فوز عظيم شهادت نايل آمد.

آخرين ديدار ما در تاريخ 14/4/1367 بود که ايشان به مرخصي آمده بودند. پرسيدم شما از جبهه بر خواهيد گشت؟ »
گفت که بله امّا نمي دانم به چه صورت!
خود ايشان تعريف مي کردند :فرمانده ي تاکتيک بودم و توصيه ي من به برادران اين بود که پشتيبان رهبرو باشند سنگر شهدا را خالي نگذارند.
در مورد نحوه ي شهادت هم تعريف مي کردند که در عمليات مرصاد از ند ناحيه زخمي شده بودند ولي با اين حال به مقابله ادامه دادند و چندين نفر از منافقين را به درک واصل کردند و بر اثر شدت جراحات وارده قدرتش را از دست داده و با تير خلاص يکي از منافقين کور دل به شهادت رسيدند.
شهيد شکوري در تمام تاکتيک هاي نظامي و تسليحات تخصص داشتند و با همين تخصص چند هزار تن از برادران را آموزش دادند.

خواهر شهيد:
در کودکي پدرمان را از دست داديم . بعد در دبستان ثبت نام کرد و دوران ابتدايي و راهنمايي را گذراند. در زمان تعطيلات مدرسه در کلاس هاي قرائت و تفسير قرآن شرکت مي کردند. در سال 1357 در راهپيمايي ها شرکت مي کرد و در پخش اعلاميه ها فعاليت مي کرد. حتي در راه روستا هاي زنجان به طور مخفيانه اعلاميه ها را در بين ماشين ها پخش مي کردند .پس از پيروزي انقلاب به علت گرفتاري هاي خانوادگي ترک تحصيل کردند و به شغل آزاد روي آوردند.
سال 59 به خدمت مقدس سربازي اعزام شدند. بعد از اتمام آموزش نظامي جنگ تحميلي آغاز شد که اولين بار در تاريخ 19/7/1359 به منطقه اعزام شدند مدت سه ماه در منطقه بودند.سال 61 خدمت مقدس را به پايان رساندند و بلافاصله در سپاه پاسداران ثبت نام کردند. مدت 4 ماه به طور داوطبانه به منطقه رفتند. سپس در سپاه پذيرفته شدند و به آموزشي رفتند.در زمينه ي تاکتيک نظامي آموزش ديدند و تا آخرين لحظه هاي شهادت به برادران بسيجي آموزش مي دادند.
در عمليات مرصاد به فيض شهادت نائل آمدند و به سوي يار شتافتند.

اتفاق مهمي که در زندگي ايشان رخ داده است و واقعاً معجزه بوده اين است که ايشان هفت ساله بودند و با پدر خدا بيامرزمان در مسافرت بودند که تصادفي رخ مي دهد ؛ پدر در اثر تصادف به ايزد منان مي پيوندند و حتي از دماغ شهيد خوني هم چکه نمي کند . همه کار خداوند است که ايشان زنده بمانند و در راه خدا زحمات زيادي کشيده و در آخر هم به شهادت برسند.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده