يکشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۰۴
برای دیدن چهره زنان ایرانی در دفاع هشت ساله، آیینه ای شفاف تر از گفتار و نوشتار خود آنان نیست. زنانی که در خطوط مختلف نبرد ایستادند تا از آنچه که دوست دارند، دفاع کنند. بسیاری از این زنان به خاک افتادند، بسیاری به اسارت دشمن در آمدند، بسیار زخم برداشتند، بسیاری بر بالین مجروحان جنگ بیدار ماندند و آنانی که به خانه باز گشتند بسیاری نیستند. برای این زنان هنوز جنگ به پایان نرسیده است.زیرا همواره رنج چشم انتظاری و زخم هایی که با آن هم خانه اند، چون تابلویی از دل شان آویخته است.دیواری از امید، که هاشورهایی از روشنی بر آن تابانده است.
خاطرات نرس نهاجا خانم سهیلا فرجام فر از دوران دفاع مقدس در بیمارستان پایگاه دزفول- بخش چهارم


نویدشاهد  مجروحی را از اتاق عمل به ریکاوری تحویل دادند. رزمنده ای بر اثر اصابت خمپاره، پایش را از دست داده بود. همکارم آرام آرام موضوع را به رزمنده گفت. همه انتظار داشتیم که او  بعد از شنیدن خبر، زار بزند و خودش  را خالی کند اما او علی رغم دردی که تحمل می کرد، به آرامی گفت: « فقط  بگین  کی می تونم به جبهه برگردم؟»

شب شده بود. عده ای در خواب  بودند و عده ای هم بیدار. رزمنده ای زیر نور شمع با صدای گرم و دلنشین می خواند:

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم         پوشیده چه بگوییم، همینیم که هستیم

یاد این حرف  دکتر شریعتی افتادم که: خدایا تو  چگونه زیستن را به من بیاموز، من خود چگونه مردن  را خواهم آموخت.

مجروحی دیگر دعای توسل را می خواند  مثل  یک  آوای  موسیقی  بود که از یک تخت شروع شد. تخت به تخت، بخش به بخش، اتاق به اتاق همه یک صدا می خواندند: «یا وجیها عندالله..»

اگر در آن لحظه کسی وارد بیمارستان می شد نجوای زیبای « یا سیدنا و مولانا ...» را بدون هیچ هماهنگی قبلی به وضوح می شنید. بارها و بارها شاهد زمزمه  دعای توسل رزمنده ها در بیمارستان بودم. با آوایی محزون  دعای توسل می خواندند.انگار حلقه اتصالی به وجود آمده و موجی را با خود به آن بالاها می برد.

در موقع خواندن دعا به نام مبارک امام حسین (ع) که می رسیدند حتی حالت دعا خواندشان  تغییر می کرد و  لحنشان محزون تر می شد. مجروح دیگری شب بعد از عمل، درد داشت، علی رغم آن همه درد، نماز شب می خواند. مجروح دیگری، تسبیح به دست ذکر می گفت: رزمنده ای زیر نور شمع وصیت نامه می نوشت. همکارم برای مجروحی که دستش  را آمپوته (قطع عضو) کرده بودند نامه ای به اقوام مجروح  می نوشت. رزمنده دیگری نگاهی به آستین خالیش انداخته و رو به رزمنده دیگر گفت: «شانس را تو رو به خدا می بینی فقط  چند ماه به  پایان خدمتم مونده بود که جنگ شروع شد. حالا با این وضع فقط با یک دست چطور برگردم پیش خونواده ام؟جواب دختر خاله شیرینی خورده ام را چی بدم؟ شش ماه قبل با هم  نامزد شدیم. به او چی بگم؟»

رزمنده ای  که یک پایش را در جبهه جا گذاشته بود، دستش را روی  شانه سالم سرباز گذاشت و گفت:«آنها حالا باید قدر تو را بهتر بدانند.»

منبع : کتاب اطلس جامع/ نقش اداره بهداشت، امداد و درمان نیروی هوایی ارتش در دفاع مقدس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده