به مناسبت درگذشت سیدعلی‌اکبر مصطفوی مسئول وقت حفاظت امام خمینی(ره) و یار دیرینه شهید چمران:
شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۵۹
سردار سیدعلی‌اکبر مصطفوی شامگاه ۲۰ ام فروردین‌ماه 98 پس از ماه‌ها تحمل رنج و درد بیماری به دیدار امام (ره) و یاران شهیدش شتافت و پیکر این سردار جانباز و آزاده از محل مسجد جامع نیشابور به سمت آرامگاه ابدیش در روستای سلیمانی تشییع شد. در ادامه گفت و گوی منتشر نشده (نوید شاهد در سال 1392) با سردار مصطفوی را مرور می کنیم.
گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!


نوید شاهد: سردار سیدعلی‌اکبر مصطفوی شامگاه ۲۰ ام فروردین‌ماه 98 پس از ماه‌ها تحمل رنج و درد بیماری به دیدار امام (ره) و یاران شهیدش شتافت و پیکر این سردار جانباز و آزاده از محل مسجد جامع نیشابور به سمت آرامگاه ابدیش در روستای سلیمانی تشییع شد. مصطفوی مسئول وقت حفاظت امام خمینی(ره) و یار دیرینه شهید چمران، در سال 1323 در نيشابور متولد شد و تا سال هاي قبل از سربازي در همان شهر كوچك و در كنار خانواده مذهبي و پدر روحاني اش به جواني رسيد. در سال 1343 پس از اتمام دوره سربازی به عنوان سرباز نمونه به گارد جاویدان سلطنتی معرفی و استخدام شد. در مدت حضورش در گارد جاویدان، علاوه بر رتبه های زیادی که در مسابقات جهانی ارتش، کسب کرد، با آگاهی از نوع عملکرد نامناسب ارتش و فرماندهان آن سازمان، با فعالیت های انقلابی – مبارزاتی حضرت امام آشنا شد. او در آستانه پیروزی انقلاب و پس از صدور فرمان حضرت امام (ره) به نیروهای ارتش برای ترک پادگان ها و پیوستن به ملت، در درون کاخ ستمشاهی سرود «خمینی ای امام» را سرداد و به سیل خروشان ملت پیوست.

در ادامه گفت و گوی منتشر نشده (نوید شاهد در سال 1392) با سردار مصطفوی را مرور می کنیم.

وقتي با سيد علي اكبر مصطفوي قرار گفت و گو گذاشتيم، مي دانستيم بايد از وقتي كه در اختيارمان گذاشته براي شنيدن خاطراتش از روزهاي انقلاب و سال هاي قبل از آن، استفاده كنيم اما دل مان مي خواست مجالي بيش تر داشتيم تا پاي حرف هايش از سال هاي جنگ و اسارت ده ساله اش هم بنشينيم.

اما ماجراي زندگي او از سربازي و پيوستنش به گارد جاويدان شاه رقم خورده است. همان ماجرايي كه ما را تا كوچه پس كوچه هاي خيابان دماوند كشاند تا مشتاقانه و سرشار از شگفتي، از روزهاي همراهي اش با شاه در كاخ نياوران تا پيوستنش به نهضت امام خميني (رحمت الله عليه) بشنويم و بنويسيم تا هم در ذهن خودمان و هم در تاريخِ اين روزهاي سي و پنج سال گذشته از انقلاب، بماند كه بار ديگر دريافتيم؛ نفس مسيحيايي حضرت روح الله، چه طور مي تواند قلب و فكر و ذهن و تمامِ زندگي جواناني را از آنِ اسلام و مكتب آزادي بخشش كند كه حتي در دل طاغوت هم راهي به خورشيد باز مي كنند و در ادامه هم چو آفتاب گرم و زندگي بخش مي تابند.

آقاي مصطفوي، چه شد كه از گارد جاويدان شاه، سر در آورديد؟

من در اوايل شهريور سال 1342 وارد سربازي شدم. همان سالي كه در آن قيام خونين 15 خرداد اتفاق افتاد.

هنوز آثار 15 خرداد در تهران بود كه من از نيشابور براي سربازي به تهران آمدم و خودم را به نظام وظيفه معرفي كردم. در ارتش، در همان دوره ي سربازي در مسائل ورزشي جزءِ سربازان نمونه شدم، به خصوص در ورزش كشتي و تيراندازي. در واقع سرباز ارتش بودم اما به خاطر نمونه شدنم، من را معرفي كردند به تيپ گارد شاهنشاهي، يك چند ماهي هم آن جا بودم كه در آن جا هم از سربازان نمونه شناخته شدم كه باز به همين دليل من را معرفي كردند به گارد جاويدان شاه. البته در آن زمان گارد جاويدان يك گردان بيش تر نبود كه بعدها شد گارد جاويدان شاه!

اينطور شد كه در سال 43 من رسما وارد گارد جاويدان شاه شدم. در آن جا نيروها رسمي بودند و سرباز خيلي كم بود. از من هم پرسيده بوده اند كه مي خواهم در گارد استخدام شوم يا خير. هر چند كه مي دانستم كه من را براي همين استخدام رسمي به آن جا برده بودند.

با خودم فكرمي كردم چه طور مي شود من كه پدرم روحاني است و از نظر علمي در حد اجتهاد مي باشد، مي روم در گارد جاويدان شاه، جايي كه مآموريت و مسئوليت شان، حفاظت از كاخ هاي سلطنتي است. اما انگار خواست و اراده ي خداوند چيزي غير از تفكرات من بود.

گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!

يعني با همين تفكرات، قبول كرديد كه به صورت رسمي استخدام شويد؟

بله اما براي ماندنم دليل داشتم. البته آن ها هم براي استخدام خيلي سخت گيري مي كردند و بايد اين را بگويم كه عده اي به اشتباه تصور مي كنند در گارد جاويدان افرادي را كه از نظر اخلاقي درست نبودند، استخدام مي كردند در حالي كه تنها موضوعي كه هم در حكومت اسلامي و هم حكومت غير اسلامي به صورت مشترك وجود دارد نحوه ي گزينش و انتخاب افراد براي استخدام در بدنه ي گارد جاويدان است. يعني مد نظر هر دو به كار گيري افرادي است كه از لحاظ فكري، جسمي، اخلاقي سالم بوده و سوابق خوبي هم داشته باشند.

گر چه خودشان (رؤسا) عمل كننده به اين معيارها نبودند و مشكل اساسي همين جا بود كه فرق بين حكومت اسلامي و غير اسلامي را در عملكرد نشان مي دهد.حكومت غير اسلامي انسان ها را به كار مي گيرد براي رسيدن به اهداف دنيوي خودش ولي حكومت اسلامي انسان ها را به كار مي گيرد براي رضاي خدا و خدمت به خلق خدا و عزت و سعادت دنيا و آخرت. پس معيارهاي گزينش خوب بود اما عملكرد شاه و ايادي اش، نامناسب بودو جالب اين جاست كه آن ها فكر مي كردند ما اين را نمي دانيم. آن ها فكر و عقيده ي ما را ناديده مي گرفتند.

من از همان ابتدا تناقض هايي در عملكردشان مي ديدم. مثلا مي ديدم كه شاه و عمالش در روز عاشورا با شركت در مراسم عاشورا، مي خواستند علاقه شان به اسلام و اهل بيت عليه السلام را به مردم نشان دهند اما از طرف ديگر در مراسم هاي شان شرب خمر داشتند.

با حضرت امام و نهضت شان از چه زمانی آشنا شدید؟

یادم هست در سال 42 مرحوم پدرم از حضرت امام برای مان می گفتند و من در آن سال ها بود که با اهداف و آرمان و خط و مشی حضرت امام آشنا شدم و از آن زمان همیشه امام در ذهنم بود. بعدها و در گارد جاویدان هم ما با دوستان مان مرتب در باره ی این موضوع ها گفتگو می کردیم.

وقتی هم برای مرخصی می رفتم مشهد، حتما سری می زدم به محله ی کوی طلاب. در آن جا اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام را به من نشان می دادند و در این موارد با هم گفتگو می کردیم. آن ها در این حد از اهداف من مطمئن بودند.

از آن جا هم که می آمدم تهران با برخی از دوستان مورد اعتماد در مورد اعلامیه ها وسخنرانی های امام صحبت می کردیم. با دوستانی که بر اساس شناخت و اعتقادات اسلامی با هم دوست شده بودیم. با غیراسلامی ها هر چه قدر هم که مخالف نظام بودند، ارتباط و اعتماد نداشتم، به طور قطع ملاک برایم اسلام بود.

تا قیام همه جانبه و علنی مردم بر علیه نظام ستم شاهی، ما هم تا حدودی تلاش ها و فعالیت های مان را از آن حالت پنهانی و مخفیانه در آورده بودیم. روسای ارتش هم متوجه ی بعضی از این جریانات شده بودند و مرتب جلسات سخنرانی در سالن آمفی تأتر گارد جاویدان، برقرار می کردند تا افرادی که بصیرت کمتری داشتند و یا اطلاعات کافی نداشتند را مثل سربازها، تحریک کنند.

در این سخنرانی ها که سخنرانان شان معمولا از اساتید دانشگاه ها بودند، نمونه هایی از گذشته می آوردند مثلا زمان جنگ جهانی دوم را یادآوری می کردند که شوروی آمده و متفقین کشور ایران را اشغال کرده بود و در آن زمان چه جنایاتی صورت گرفته است. بعد هم این ها را ربط می دادند به حرکت های انقلابی مردم برای تشکیل نهضت اسلامی امام و تأکید می کردند که عده ای می خواهند این تجاوز را مجددا تکرار کنند وجالب این جا بود که نمی گفتند آمریکا، می گفتند شوروی!

می گفتند این روحانیت مبارز وابسته به کشورهای کمونیستی هستند. می گفتند امام وابسته به کمونیست ها و کشور شوروی است و امام با همکاری آن ها می خواهد بر علیه ارتش حرکتی را انجام بدهد تا سرانجام کشور دست شوروی بیافتد درست مثل گذشته و به این ترتیب افراد ناآگاه را به خیال خودشان، شست و شوی فکری می دادند.

بعد از این سخنرانی ها ما هم در بین گارد روشنگری می کردیم و به صورت غیر مستقیم نشان می دادیم که این سخنرانی ها هدفمند است و هیچ ربطی به حرکت انقلابی، اسلامی ما ندارد و این ها دلشان برای ملت نمی سوزد و هدف شان محکم تر کردن جایگاه خودشان در رژیم است و بس.

گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!

آن ها متوجه ی این حرکت های شما نمی شدند؟

از یک جایی به بعد دیگر خودم علنی اش کردم. آن ها اینقدر سخنرانی ها را دامه دادند تا دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

یک روز که یکی از فرماندهان آمده بود در آمادگاه کاخ نیاوران، سخنرانی کند. قبل از صحبت هایش اعلام کرد که کسی حق ندارد سوالی در بین صحبت های من بکند، سکوت مطلق باشد تا انتهای صحبت هایم.

همان جا متوجه شدم قرار است صحبت های خاصی داشته باشد که قبلش فراخوان سکوت می دهد آن هم در آمادگاه کاخ که همه گی جمع شده بودیم که اگر در خیابان اتفاقی افتاد، جلوی حرکت مردمی را بگیریم.

این فرمانده سخنرانی اش را با توهین به امام شروع کرد، و او هم مثل بقیه ی سخنران ها، تکرار کرد که خمینی و روحانیون مبارز دست نشانده ی کمونیست ها هستند و به تنها چیزی که اعتقاد ندارند وطن است و این ها آدم های نادان و عقب مانده ای هستند و این بهشت که می گویند را از خودشان در آوردند و یا اگر از جهنم حرف می زنند این جهنم را هم از هزار و چند سال پیش به خاطر جنگ هایی که در عربستان صورت میگرفته در گرما و عطش، با ذهن خودشان ساخته اند و اصلا جهنمی در کار نیست و همه ی این ها ساخته ی خیالات بشر است.

در حین این حرف ها بود که عزت الله ذوالفقاری از همکارانی که کنار من نشسته بود متوجه شد من به شدت برانگیخته شدم و می خواهم در بین حرف های این فرمانده، به اعتراض چیزی بگویم، دستش را بر روی زانوی من قرار داد و آهسته در گوشم گفت؛ مبادا چیزی بگویی، با سرنوشتت بازی نکن که اوضاع خطرناک است.

اما این حرف ها واقعا برایم غیرقابل تحمل شده بود. می توانستم هر توهینی را تحمل کنم اما این که داشت با صراحت، اعتقاد و پایه و اساس به بهشت وجهنم را زیر سوال می برد را نتوانستم تحمل کنم و دیگر طاقت نیاوردم و بلند شدم گفتم؛ «جناب، راجع به جهنم خیلی صحبت کردید و گفتید جهنم ساخته ی دست عرب ها بوده اما از بهشت چیزی نگفتید، نکند بهشت شما همین کاخ نیاوران است

می دانید در آن شرایط، این حرف من، خیلی جسارت می خواست و البته خیلی هم مشکل آفرین بود. اما همین را که گفتم رشته ی کلام از دست فرمانده خارج شد و خیلی نتوانست به حرف هایی که آماده کرده بود ادامه بدهد.

گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!

این حرف برای شما مشکلی هم ایجاد کرد؟

وقتی حرف هایش تمام شد، من را کشید کنار و گفت؛ می دانی معنی این حرفت یعنی چی؟ یعنی یک مخالفت آشکار با حکومت سلطنتی و اعلی حضرت. بعد گفت؛ شما می دانی حالا عقوبتت چیست؟ قاطعانه گفتم؛ بله و حرفم را هم با آگاهی زدم ولی من از شما یک سوال دارم و چنانچه شما این سوال مرا جواب بدهید، حتی نیاز نیست برای من حکم جاری کنید من خودم همین الآن آماده ی اعدام می شوم. وقتی فرمانده این را شنید سرم فریاد کشید که؛ حرف نزن، مگر چیز دیگری هم باقی مانده که بخواهی بگویی؟

گفتم اگر شما به آن چه گفتید اعتقاد دارید جواب مرا بدهید، شما وقتی در دانشگاه افسری دوره های نظامی تان تمام می شود، به قرآن و پرچم قسم خوردید پس چرا آن جا نگفتید که این قرآن را قبول ندارید. پس اگر شما واقعا اعتقادی به قرآن نداشتید، به دروغ قسم خوردید و این یعنی خودتان که شعار وفاداری به میهن را می دهید، دروغ می گویید.

و اگر هم به قرآن اعتقاد دارید پس چرا امروز دارید عقاید خودتان را به سخره می گیرید چرا که در قرآن به بهشت و جهنم اشاره شده است.

حرف هایم را به خوبی گوش داد و فریاد زد که برو گمشو. حالا بگذار صدای این مردم را خفه کنیم، بعد به حساب امثال تو که زیادم هستید، خواهیم رسید، از حالا به بعد کارت را تمام شده حساب کن.

این اتفاق در چه سالی بود؟

امام فرانسه بودند و هنوز شاه نرفته بود.

بعدتر به خاطر این گفت و گو، برای شما مشکلی ایجاد نکردند؟

ببینید این ها می دانستند در بدنه ی گارد جاویدان شاه هم مخالفینی دارند اما با خودشان فکر کرده بودند اگر بخواهند با امثال ما برخوردی داشته باشند یا ما را به زندان بیاندازند یا سایر تنبیه ها، به ضرر خودشان تمام می شود و از نظر روحی نیروهای خودشان به هم می ریزند و برای بقیه هم شائبه ایجاد می شود. بنابراین بهتر این بود که کاری به کار ما نداشته باشند اما قطعا مدنظرشان هم بود که وقتی اوضاع به خیال خام شان آرام تر شد، به موقع به حساب ما برسند.

ولی دیگر تقریبا به زمان آمدن امام و علنی شدن کامل مبارزات نزدیک می شدیم و تا قبل از آمدن امام و ده روزی که به پیروزی کامل انقلاب مانده بود، اجازه ی خروج ما را از مقر نمی دادند. نهایتا چند ساعتی را برای دیدار خانواده های مان، اجازه ی خروج می دادند.

گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!

وقتی اجازه ی خروج نداشتید، چه طور به فعالیت هایتان ادامه می دادید؟

یک بار از همین ساعت ها که گفتم برای دیدار خانواده می دادند، استفاده کردم و با همان همکاری که قبلا اشاره کردم، آقای عزت الله ذولفقاری، خودمان را با لباس شخصی رساندیم به مدرسه ی علوی که امام در آن جا حضور داشتند تا اطلاعات گارد جاویدان را در اختیار امام و اطرافیان شان قرار دهیم.

آن روز توانستید حضرت امام را در مدرسه ی علوی ببینید؟

آن روز برای اولین بار چهره ی نورانی شان را در مدرسه علوی دیدم.

امام را چه طور دید؟

من ایشان را یک آدم استثنائی دیدم. چهره ی ایشان را به دور از اغراق، استثنائی دیدم. قبل از این دیدار هر عکسی از امام دیده بودم، با آن چه آن روز با چشم های خودم دیدم، بسیار متفاوت بود.

چهره ای دوست داشتنی داشتند که عمیقا بر جان و قلبم نفوذ کرد. یک حس وحال عجیبی داشتم.

آمدن ما کار خیلی خطرناکی بود ولی گفته بودم اگر بنا به دست گیری مان هم باشد، دلم می خواهد قبل آن حتما این مرد بزرگ و عجیب را ببینم تا آرزوی دیدارش در دلم نماند. باید این را هم بگویم که ما آن روز خیلی با احتیاط و با نگرانی که نکند عامل نفوذی در مدرسه ما را ببینید، به دیدار امام رفته بودیم ولی وقتی ایشان را به چشم دیدم دیگر برایم مهم نبود که چه اتفاقی خواهد افتاد.

گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!

با خود ایشان صحبت کردید؟

آن روز جمعیت زیادی در مدرسه جمع شده بود. حضرت امام ایستاده بودند و جواب ابراز احساسات مردم را با دست می دادند. وقتی ایشان را دیدم چند لحظه ای مکث کردم و محو تماشای شان شدم. اما وقت زیادی نداشتیم، دقت کردم و دیدم یک روحانی نسبتا جوانی در اطراف امام هستند، به اتفاق دوستم رفتیم کنارشان و گفتیم که ما از گارد جاویدان شاه هستیم، او هم گفت که من در این جا کاره ای نیستم اما شما را به کسانی می رسانم که کارهای کلیدی اینجا به دست آن هاست، یکی از این افراد «محمد منتظری» است.

روبروی همان درب مدرسه، یک ساختمان بود که یادم هست چند پله ای می خورد تا طبقه ی بالا و در آن جا چند اتاق کوچک بود و من در آن جا برای اولین بار «شهید محمد منتظری» را دیدم. ایشان وقتی شنید از کجا آمدیم، خیلی تعجب کرد و پرسید چه طور آمدید این جا آن هم از درون گارد جاویدان؟

برای شان توضیح دادم که از چند ساعت مرخصی که داشتیم، استفاده کردیم. بعد هم گفتم که عده ی بسیار زیادی به دستور امام از پادگان ها فرار کردند اما ما تشخیص دادیم که فرار نکنیم و همچنان در گارد باقی بمانیم.

ایشان پرسیدند: یعنی الان فرار نکردید؟ خب به چه دلیل می خواهید برگردید و بمانید؟

جواب دادم که به دو دلیل می خواهیم باقی بمانیم، یکی آن که وقتی آن ها برنامه و نقشه ای طراحی می کنند بر علیه نهضت امام، فورا و به هر طریقی به اطلاع شما برسانیم و دوم این که وجود ما در آن جا تا حدودی می تواند از قیام های شدید جلوگیری کند، چون ما خودمان در داخل هستیم وچنان چه دست به قیام بزنند ما هم از داخل قیام خواهیم کرد.

بعد ایشان پرسیدند؛ شما آن جا سازمان دهی دارید؟ گفتم؛ ما از نه، ده سال پیش مشغول به سازمان دهی فعالیت های مان هستیم. شهید منتظری خیلی از ما و هدف مان استقبال کردند و گفتند؛ بروید و خدا پشت و پناه شما باشد، ما منتظر شما می مانیم.

در آن اوضاع، خانواده تان کجا بودند؟ فرصت شد دیداری هم با آن ها داشته باشید؟

به خانواده ام هم گفتم شما بروید منزل پدرتان. آن موقع یک پسر پنج ساله و یک دختر کمتر از یک سال داشتم.

به همسرم گفتم چنانچه من در هر جایی، حالا چه در کاخ چه در خیابان چه در پادگان، کشته شدم فقط به خاطر اسلام است و لاغیر.

با خانواده ام خداحافظی کرده بودم که در واقع آن خداحافظی شبیه وداع بود، چون واقعا فکرش را هم نمی کردم که برگردم. احتمال می دادم با توجه به فعالیت ها و حرف هایم که علنی شده است وقتی برگردم به گارد، همان جا به حسابم می رسند. قید همه چیز را زده بودم و به پادگان برگشتم.

گفتگوی منتشر نشده نوید شاهد با سیدعلی‌اکبر مصطفوی محافظ شخصی امام(ره)/ بهشت شما کاخ نیاوران است!

در آن روزها اوضاع پادگان چه طور بود؟

وقتی داخل پادگان شدم دیدم با اوضاع آنجا نمی توانیم کاری کنیم پس تصمیم گرفتم که داخل آمادگاه، تضعیف روحیه کنیم.

به شهید امان الله حاجیان و مرحوم مهدی توکلی پیشنهاد این کار را دادم و با هم همان جا دست دادیم و با هم پیمان شهادت بستیم و تصمیم گرفتیم داخل پادگان با هم سرود «خمینی ای امام» را بخوانیم. چون می دانستیم با این کارمان، حتما ما را به گلوله می بندند.

رفتیم گوشه ی آسایش گاه و این شعر را به آرامی زمزمه کردیم به طوری که صدای مان خیلی آرام به گوش دیگران می رسید. دیدیم که افراد دارند تدریجا به ما می پیوندند. وقتی تعدادمان بیش تر شد، صدامان را بلندتر کردیم.

البته می خواستیم با این حرکت یک نظرسنجی هم از ارتشی ها داشته باشیم که ببینیم اشتیاق ارتشی ها برای پیوستن به نهضت امام تا چه اندازه است. و دیدم که حدودا 70 درصد از جمعیتی که آن جا بودند به ما پیوستند. سی درصد باقی مانده بعضی ها روی ما اسلحه کشیدند و تهدید کردند که اگر یک بار دیگر اسم خمینی آورده شود، شما را به رگبار می بندیم. ما هم دیگر حرفی نزدیم چرا که به هدف مان رسیده بودیم. ما می خواستیم این موج از همین جا، از دل امیدِ حکومت به نهضت امام برسد و حالا به نتیجه رسیده و موفق شده بودیم پس باید راهی برای نجات خودمان پیدا می کردیم.

بعد خبردار شدیم که به فرمانده اطلاع دادند که در آماده باش، شورش شده و مسئولیت این شورش با مصطفوی است. بعد از چند دقیقه فرمانده آمد و در آستانه ی در ایستاد و سه بار بلند و محکم گفت؛ جاوید شاه. بعد گلنگدن را کشید و گفت؛ دوست دارم همین حالا یک نفر اسم خمینی را بیاورد.

با یک نگاه غضب آلود همه را نگاه کرد و به چشم های من خیره ماند و گفت که نیروهای خودت را از این جا خارج کن و برای تقویت نیروها، در پست های مختلف پراکنده شان کن. در آن وقت مسئولیت یک سوم نیروها به عهده ی من بود. من هم به سرعت نیروهایم را به پست هایی که در کنار دیوار کاخ نیاوران قرار گرفته بودند، پخش کردم.

وقتی دوباره به آمادگاه برگشتم شهید حاجیان گفت؛ سریعا هر طور شده از این جا فرار کن چون برنامه ی بر علیه شما فراهم کردند. من هم به بهانه ی سر کشی به پست های نگهبانی که گذاشته بودم ، آمدم از جنوب شرقی کاخ نیاوران که به پارک نیاوران و یکسری از خانه های شخصی می خورد و با همکاری یکی از نگهبانان آن جا، از دیواری که ارتفاعش از داخلِ کاخ کم بودی ولی از بیرون تا زمین ارتفاع زیادی داشت پریدم پایین آن هم در حالی که لباس نظامی ام به تنم بود، کلاه آهنی سرم و تفنگ ژ 3 با سه خشاب 20 تیری همراهم بود و آماده بودم که اگر کسی خواست جلویم را بگیرد بزنمش.

وقتی از دیوار پریدم به داخل حیاطی که در مجاورت دیوار کاخ قرار داشت، به قدری ارتفاع زیاد بود و من محکم به زمین خوردم که بند کلاه آهنی ام پاره شد و چند متر آن ورتر افتاد. همان لحظه دیدم صاحب خانه به طرف در دوید و در حیاط را باز کرد که یعنی از این جا فرار کن و خودش هم که به شدت ترسیده بود، سریع به سمت خانه دوید و رفت داخل. من از آن در رفتم بیرون و از کوچه پس کوچه ها خودم را رساندم به خیابان اصلی. مردم در خیابان اصلی مرا دیدند که با لباس نظامی و اسلحه دارم به سمت شان می دوم.

آن ها که داشتند شعار می دادند، من را به آغوش کشیدند. بعد دیدم که انگار می خواهند اسلحه را از من بگیرند چون در آن ایام که مردم از خودشان وسیله ی دفاعی نداشتند، اسلحه خیلی مهم بود اما برای خودِ من هم اسلحه خیلی کاربرد داشت. چون اگر مردم داشتند در خیابان شعار «خمینی ای امام» را می دادند من در دل نظام این را خوانده بودم و واقعا به اسلحه و دفاع از خودم نیاز داشتم و حتی اگر نیاز به تیراندازی می شد، چه کسی بهتر از من که دوره های مختلف تیراندازی را گذرانده بودم می توانست از اسلحه به خوبی استفاده کند. اسلحه ام را حفظ کردم. مردم هم از من حمایت کردند و حتی من را سپردند به یک راننده ی پیکان و به او گفتند هر کجا خواست برود، او را برسان.

از آن جا رفتم خانه ی پدر همسرم. وقتی خانواده، من را با اسلحه دیدند خیلی تعجب کردند. چون با آن سابقه ای که من داشتم و حرف هایی که می دانستند وقتی امام در فرانسه بود، علنی در پادگان گفته بودم و بعد هم آن حرکت ها، کاملا آماده ی شنیدن خبر شهادت من بودند.

یادم هست پسرم که آن موقع پنج سالش بود، عاشق این اسلحه شده و آن را روی دوشش می انداخت. برای این که یک یادگاری از این اسلحه و آن زمان باقی بماند با دوربین پولارایدی که قبلا آن را وقتی برای مسابقات جهانی ارتش شرکت کرده بودیم از آلمان خریده بودم، عکسی از پسرم با این اسلحه و فانوسخه و خشابش گرفتم که هنوز هم این عکس با همه ی حال و هوای آن روز برایم باقی مانده است.

ادامه دارد...

لیلا سادات باقری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده