دوشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۷
دیروز برای طفلی می گریستم/ که کفش نداشت/ امروز برای مردی/ که پا ندارد/ و فردا برای خودم/ که هیچ...
استمالت ستاره

نوید شاهد

دیروز برای طفلی می گریستم
که کفش نداشت
امروز برای مردی
که پا ندارد
و فردا برای خودم
که هیچ ...
پس از این
هر غروب
وحشت زده از برگ های خشکیده می پرسم
«امشب آیا کدام چشم
در اندیشه ی عیادت روزنه ها است؟»

استمالت ستاره
دربطن تیره ی خاک
خداوندگار نیمه لبخندی ست
به تمسخر
برلب هایی کبود.

امشب برای تو خواهم سرود
و شیرینت
جنگ
که این سان
به بیستونت کشاند.

بر تخت خفته بود
چون قامت خمیده ی ماه
در پایان راه
درآغوش ابرهای تیره ی عابر
برتخت  خفته بود
و دلش
تراز آفتاب و پائیز بود.

ملوانان
در نم چشمانش
شبانه به آب می زدند
تا از گزند امواج خاک
جان به سلامت به در برند.


روزی
در تنگنای غروبی
دست هایش راخواهم دید
چون دو پرستوی جوان
در آستانه ی بیعتی جاودانه
با افقی زخمی.


شاعر: محمد حسین جعفریان
منبع: کتاب شعری برای جنگ



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده