يکشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۴۵
شهید جعفر عطایی ورجوی بیست و دوم اردیبهشت ماه 1365 پس از بازگشت از خط مقدم، به هنگام اقامه نماز با انفجار گلوله توپ فرانسوی به شهادت رسید.
« شهید جعفر عطایی» فرمانده گردان زرهی لشکر عاشورا در عملیات والفجر8 / شهادت به هنگام اقامه نماز


شهید جعفر عطایی ورجوی در هفتمين روز از ارديبهشت 1341 ه ش از خانواده اي كشاورز در روستاي ورجوي درشهرستان مراغه به دنيا آمد . او چهارمين فرزند خانواده عطايي بود .

جعفر در سال 1348 تحصيلات ابتدايي را به مدرسه خيام آغاز كرد و پس از پشت سر گذاشتن اين مقطع تحصيلي در سال 1353 در مدرسه شهيد صمد پاشانژاد فعلي روستاي ورجوي دوره راهنمايي را از سر گرفت و در سال 1356 هنگامي كه دوره راهنمايي را به پايان رساند ، به مبارزات انقلاب پيوست . عكسهاي شاه را در كتابهاي درسي پاره مي كرد و كاريكاتور شاه و خانواده سلطنتي را مي كشيد و به تير چراغ برق نصب مي كرد . در راهپيمايي ها شركت داشت و در پخش پوستر و اعلاميه هاي امام نقش به سزايي ايفا مي كرد . در تظاهرات هميشه عكس بزرگي از حضرت امام را در صف اول راهپيمايي حمل مي كرد .

روزي جعفر را به خاطر داشتن نوار در راه آهن دستگير كردند و از وي پرسيدند كه اين نوار كيست ؟ گفت : « اينها نوار ترانه و موسيقي است . پرسيدند : « مال كدام يك از خواننده هاست . » جعفر نوار موسيقي گوش نمي داد اسامي خوانندگان را هم نمي دانست . در پاسخ سؤال مأموران درماند و مأموران بعد از گوش كردن به نوار و اطلاع از متن سخنراني امام ، جعفر را دستگير و چندين روز در بازداشت نگه داشتند .

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي كه برپايي نمايشگاه هاي عكس و كتاب و ... مرسوم گرديد ، جعفر از جمله كساني بود كه در اين خصوص در مسجد محله و پايگاه هاي بسيج ايفاي نقش مي كرد . با آغاز شورشهاي ضد انقلاب در كردستان درس را رها كرد و عازم كردستان شد و حتي اصرار مادر هم نتوانست مانع از رفتن او شود . در جواب مادرش كه خواستار اتمام تحصيل بود ,گفت : « مادر ! دوستان و همكلاسي هاي من شهيد شده اند ، الان وقت دفاع از كشور است درس به درد من نمي خورد . »

جعفر پس از ماهها حضور در جبهه هاي كردستان ، بوكان و شاهين دژ با آغاز جنگ تحميلي به آبادان رفت وضمن حضور در جبهه, دوره آموزشي تانك و زرهي را گذراند . آنگاه در مناطق جنوب و غرب به آموزش بسيجيان مشغول شد . در اوقات فراغت تانكها را تعمير مي كرد ، به توپها و برجكها رسيدگي مي كرد . در كار ، ساعت و وقت نمي شناخت و هميشه لباسهايش سياه و روغني بود .

مهربان و دلسوز بود . در ايام عيد بارها پيش مي آمد كه خود كفش و لباس درست و حسابي نداشت اما پارچه مي خريد و به مادر مي داد و مي گفت : « مادر اينها را در بين كساني كه ندارند ، تقسيم كن . » به خانواده ، دوستان و همرزمان هميشه توصيه مي كرد كه نماز را اول وقت بخوانند ، روزه بگيرند و حلال و حرام را ملاحظه كنند . به اهل بيت (ع) و شهداي كربلا علاقه عجيبي داشت .

در برخورد با مشكلات ، بسيار صبور بود و اگر در بين افراد خانواده اختلاف و سوء تفاهمي به وجود مي آمد ، در رفع كدورت پيشقدم مي شد . هميشه در كارها والدينش را ياري مي داد و احترام فوق العاده اي برايشان قائل بود .

در سال 1362 در سن بيست و يك سالگي با خانم صغري عزيزي ورجوي ازدواج كرد . به گفته همسرش در كارهاي منزل به خصوص خريد اقلام مورد نياز به من كمك مي كرد . اما با همه علاقه اي كه به خانواده داشت جبهه را مهم تر مي دانست و خيلي كم به مرخصي مي آمد . اوقات فراغت خود را در جبهه ها عبادت مي كرد و نماز و قرآن مي خواند . از شوخي هاي بي مورد عصباني مي شد و مي گفت : « به جاي اينكه همه وقتتان را به شوخي بگذرانيد ، عبادت كنيد . » در مسائل مربوط به منكرات و خلاف شرع بسيار حساس بود به همين خاطر چند بار مورد ضرب و شتم اين دسته افراد واقع شد . در حفظ بيت المال حساس بود و هميشه به رزمندگان توصيه مي كرد كه در نگهداري توپها و تانكها جدي باشند . در كارهاي جمعي داوطلب بود و هيچ گاه مسئوليت خود را بر شانه ديگران نمي افكند . يكي از همرزمانش مي گويد :

در عمليات خيبر ، يك تيم هفت نفره بوديم كه در مواضع عراقي ها نفوذ كرديم . من به دنبال يك خودروي شش چرخ عراقي و جعفر عطايي در حال بازرسي تانك عراقي بود كه يكي از نيروهاي عراقي به علامت تسليم به عطايي مي گويد : « دخيل » تا خودش را تسليم كند . عطايي كه متوجه عراقي بودن او نمي شود و خيال مي كند من هستم مي گويد : « تو بميري دخيل هاي ما پر شده ( دخيل در زبان آذري يعني قلك ) برو آن طرف كار دارم . » غافل از اينكه طرف عراقي است .

عطايي به هنگام عزيمت به جبهه هيچ گاه به مادر خود اجازه نمي داد صورتش را ببوسد و مي گفت : « اين كار شما باعث مي شود كه در جبهه به ياد شما باشم و نتوانم خوب بجنگم . »

جعفر در عمليات والفجر 8 فرماندهي گردان زرهي لشكر عاشورا را بر عهده داشت . ساعاتي قبل از شروع عمليات وصيت نامه خود را نوشت و در آن اهداف و آرمانهايش را ترسيم كرد .

با آغاز عمليات والفجر 8 ، او در شب اول از ناحيه پا مجروح شد . با اين حال حاضر نشد به پشت جبهه برود و با پاي مجروح در منطقه عملياتي باقي ماند . برادرش مجيد در بيان خاطره اي از ماههاي حضور جعفر در فاو مي گويد :

در منطقه عملياتي فاو بودم كه براي اقامه نماز قايقم را به يكي از بچه ها سپردم و بدون ماسك ضد شيميايي به سوي مسجد فاو به راه افتادم . در بين راه هواپيماهاي عراقي اقدام به بمباران شيميايی كردند و من نيز فاقد ماسك بودم . در اين هنگام جعفر از راه رسيد و پرسيد كجا مي روي ؟ ماجرا را گفتم . گفت : « در اين موقعيت خطرناك به آنجا نرو . » و مرا سوار موتور كرد و ماسك خود را به من داد . گفتم ماسك را به من دادي پس خودت چكار مي كني ؟ گفت : « من حتماً به شهادت خواهم رسيد براي من ماسك ديگر مهم نيست . »

سرانجام در 22 ارديبهشت 1365 ، پس از بازگشت از خط مقدم ، هنگامي كه همراه با نورالدين مقدم نماز مي خواندند, ناگهان گلوله توپ فرانسوي در نزديکي جعفر به زمين خورد و منفجر گرديد و همزمان خمپاره اي سر او را از بدن جدا كرد . نورالدين مقدم نيز در بيمارستان به شهادت رسيد . جنازه شهيد جعفر عطايي ورجوي را در ماه رمضان در روستاي ورجوي تشييع و در گلزار شهداي روستا به خاك سپردند . از شهيد عطايي دو فرزند پسر با نامهاي مهدي و رحمت به يادگار مانده است .

وصيتنامه

بسم الله الرحمن الرحيم

اينك كه آماده مي شويم شب به عمليات برويم اينجانب جعفر عطايي وصيت نامه خود را با ياد خداوند بزرگ آغاز مي كنم .

پدر و مادر عزيزم اي كساني كه مرا بزرگ كرده و از كودكي به من درس اسلام شناسي داده ايد . مي دانيد كه من اين راه را با آگاهي كامل و ديده باز انتخاب كرده ام و هميشه از خداوند منان خواسته ام چون حسين (ع) بميرم و اكثر مواقع هم همچون مولاي خود علي (ع) هميشه سر نماز شهادت را خواسته ام چون علي در دعاهاي خود از خدا مي خواست شهيد بشود ... شما هم پيام شهيدان را به گوش جهانيان برسانيد و بگوييد و به منافقان بفهمانيد كه در مرحله اول براي دين و قرآن و اسلام و در مرحله دوم كه پيغمبر خدا (ص) هم فرمودند ( دوست داشتن وطن از ايمان است ) عمل كرديم نه براي پر كردن شكممان و هدفمان نجات امت مسلمان از دست ظالمان و ستمگران است و نه پر كردن جيبمان . بايد به فكر حفظ ناموس مردم باشيم و نه خيانت به مردم و حفظ منافع خود ... جعفر عطايي

خاطرات

برادرشهيد:

در عمليات بدر كه به كنار دجله رسيديم جعفر گفت : « اجازه بدهيد وضو بگيرم و چند ركعت نماز بخوانم . » وقتي كه برگشتيم ، ديدم نماز مي خواند و گريه مي كند . گفتم اي بابا ! بلند شو برويم . گفت : « كنار اين فرات دستان ابوالفضل را انداخته اند . »

آخرين باري كه به مرخصي آمد ، موقع رفتن به جبهه ، هنگامي كه اعضاي خانواده بدرقه اش مي كردند و مادرم خواست او را ببوسد گفت : « مادر ، گلويم را ببوس . » مادرم به گريه افتاد و گفت : « جعفر جان اين چه حرفي است ؟ » جواب داد : « مادر اين آخرين ديدار ماست و اين بار من به شهادت مي رسم و سر از تنم جدا خواهد شد . » با اين جمله جعفر ، تمام اعضاي خانواده به گريه افتادند .

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار