شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۲۹
چند سالی از این قضیه گذشت. انقلاب پیروز شد و در دوران جنگ مثل بقیه جوانان برای دفاع از مرزهای میهن اسلامی راهی جبهه شد.
نوید شاهد، هنوز انقلاب پیروز نشده بود و حضرت امام (ره) در تبعید به سر می بردند. یک روز صبح که می خواستم او را برای نماز از خواب بیدار کنم، دیدم بیدار است و ناراحت.
پرسیدم :چی شده مادر؟
گفت:امام را در خواب دیدم.من و عده زیادی در یک طرف ایستاده بودیم و شاه و سربازان و درجه دارانش در طرف دیگر.
شاه رو به امام کرد و گفت: پس کو آن یاران با وفایی که از آنها صحبت می کردی؟ امام دست مبارکش را روی گردن من گذاشت و گفت آنهایی که می گفتم همین ها هستند که به ثمر رسیده اند!
چند سالی از این قضیه گذشت. انقلاب پیروز شد و در دوران جنگ مثل بقیه جوانان برای دفاع از مرزهای میهن اسلامی راهی جبهه شد.
آخرین بار که می خواست به جبهه برود، گفت: عملیات مهمی درپیش داریم. من هم می خواهم در آن عملیات داوطلب باشم و اگر خدا بخواهد شهید می شوم. حرفهایش را زد و ساکش را براشت و با همه خداحافظی کرد. چند روز بعد که مارش عملیات به صدا در آمد برای ما یقینی شده بود که او به شهادت رسیده است. همین طور هم بود. پیکر پاکش را که آوردند دیدیم درست از همان قسمت که امام دست مبارکشان را نهاده بودند ترکش خورده و شهید شده است.

راوی : مادر شهید سید رضا سیدین
منبع: کتاب کرامات شهدا/جلد اول/ ابراهیم رستمی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده