جمعه, ۰۲ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۱۴
خدایا یعنی هیچ کس نیست به داد من برسه من نمی خوام، بمیرم یک وقت دست غیبی آمد این دختر رو بیرون کشید و یک گوشه ای گذاشت، گفت خدایا این دست چی بوده از کجا آمد دراین تاریکی دیجور ظلمات دنیا و آمد و من را نجات داد صدای غریبی گفت دختر عمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد.

انشالله عروسی دختر عمو

نوید شاهد،  زمان جنگ برادری از مازندران می خواست اعزام شود مادرش هی می گفت:نه نه کی برمیگردی! یک نگاهی کرد سر سفره گفت انشاالله عروسی دختر عمو برمیگردم. دختر عموش هشت سالش بوده. همه خندیدند این هم رفت. و شهید شد و جسدش برنگشت. مفقودالاثر یکسال، دو سال، سه سال،...تا سال هشتم که گفتند بدنش پیدا شده، یک مشت استخوان را آوردند تحویل مادر دادند.مادر نشست کنار این بدن حالا امشب چه شبی!شب عروسی دختر عموش. عروسی بهم خورد دختر عمو یک گوشه ای نشسته یک دختر 16 ساله تو دلش گفت:حالا یک مشت استخوان چه وقت آمدنش بود حالا فردا می آمد، اما به کسی نگفت. یک وقت خوابش برد دچار کابوس شد دید افتاده توی یک منجلابی فرو می رود هرچی می خواست داد بزند صداش در نمی آمد و بیشتر فرو می رفت. دستش بیرون مانده بود آنقدر دلش شکست، خدایا یعنی هیچ کس نیست به داد من برسه من نمی خوام، بمیرم یک وقت دست غیبی آمد این دختر رو بیرون کشید و یک گوشه ای گذاشت، گفت خدایا این دست چی بوده از کجا آمد دراین تاریکی دیجور ظلمات دنیا و آمد و من را نجات داد صدای غریبی گفت دختر عمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد.

عشق یعنی استخوان و یک پلاک    عشق یعنی سینه های چاک چاک



راوی:حجـته الاسلام آقای ضابط/ صفحه 26
منبع:  ;کتاب کرامات شهدا /جلد اول/ ابراهیم رستمی




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده