آخرين روزهاي فروردين 83، تازه وارد بانك شده بودم كه از نگهباني با من تماس گرفتند...
هرگز ما را فراموش نكرده بود!

نوید شاهد، آخرين روزهاي فروردين 83، تازه وارد بانك شده بودم كه از نگهباني با من تماس گرفتند.
- يه آقايي آمده و مي خواهد شما را ببيند.
به نگهباني گفتم كه خيلي خوب ايشان را بفرستيد طبقه ي بالا.
- مي گويد نمي تواند بالا بيايد.
از مسئول نگهباني نام و فاميلش را پرسيدم و وقتي فهميدم نادعلي است، فوراً به ديدن او رفتم.
- آقاي حسينيان، تو اين مدت خيلي زحمتتان داديم. حلالمان كنيد!
خيلي به سختي نفس مي كشيد. با آمبولانس آمده بود و حتي نتوانست از آمبولانس پياده شود. مي گفت كه قرار است دوباره به آلمان برود. بغض گلويم را مي فشرد و چيزي نمي توانستم بگويم. ماه هاي آخر قبل از شهادتش ديگر نتوانسته بود به بانك بيايد، با اين حال هرگز ما را فراموش نكرده بود.

راوي: آقاي حسينيان همکار شهید شیمیایی نادعلي هاشمی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده