صداي پشت خط احوالم را مي پرسيد و مدام با شوخي و مزه پراني از حال و كار من سراغ مي گرفت. براي لحظه اي نحوه ي شوخي و شكل و شمايل مزه پراندن ها به نظرم آشنا آمد
و بعد خنديد و از من خداحافظي كرد!

نوید شاهد، نادعلي دوست دوران دبيرستانم بود. از وقتي كه درگير زندگي و كار شده بودم، نادعلي را هم نديده بودم. مغازه اي داشتم و گذران زندگي مي كردم. يك روز تلفن مغازه زنگ زد، گوشي را برداشتم؛
- شما؟
صداي پشت خط در پاسخ با لحني دل نشين گفت: «يك دوست!»
- نمي شناسم، شما؟
صداي پشت خط احوالم را مي پرسيد و مدام با شوخي و مزه پراني از حال و كار من سراغ مي گرفت. براي لحظه اي نحوه ي شوخي و شكل و شمايل مزه پراندن ها به نظرم آشنا آمد. درست حدس زده بودم، نادعلي بود.
- نادعلي ... بابا كجايي؟ چرا صدات اين قدر تغيير كرده؟
آن شب حرف هاي زيادي بين ما رد و بدل شد. بعد از مجروحيت نادعلي تقريباً از او بي خبر مانده بودم. نادعلي از جبهه و جنگ مي گفت و صداي خس خس نفس هايش دلم را به درد آورده بود.
نادعلي، هم كلاسي مهرباني بود. آن شب با تماس تلفني اش مي خواست ثابت كند كه هنوز همان نادعلي مهربان و شاد است. قبل از خداحافظي از اين كه خودش را معرفي نكرد عذر خواهي كرد.
- رحيم جون، مي خواستم يه بار ديگه عصبانيت تو را ببينم. يادمه وقتي عصباني مي شدي، خيلي به دل مي نشستي.
و بعد خنديد و از من خداحافظي كرد!

راوي: رحيم ميري دوست دوران دبيرستان شهید شیمیایی نادعلي هاشمی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده