يکشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۳۰
سردار شهید حاج کاظم نجفی رستگار، فرمانده لشگر 10 سیدالشهداء (ع)، بیست و پنجم اسفند 1363 در شرق دجله «منطقه هورالهویزه» به رستگاری ابدی رسید و13 سال بعد پیکرش در بهشت زهرا(س) تهران آرامش یافت.
رستگاری ابدی در شرق دجله/ حاج کاظم رستگاری به روایت یاران

به گزارش نوید شاهد، سردار شهید رستگار که همرزمانش او را «حاج کاظم» خطاب می کردند، از فرماندهان تاثیرگذار جنگ تحمیلی است که درس دفاع را در مکتب بزرگانی چون شهید چمران و احمد متوسلیان آموخت. حاج کاظم که در دوران خدمتش به ترتیب «مسئولیت آموزش سپاه ورامین و فیروزکوه»، «مبارزه در کردستان»، «فرمانده یکی از گردانهای تیپ رسول الله (ص) به فرماندهی احمد متوسلیان»، «مسئولیت واحد عملیات در پادگان توحید»، «مأموریت به لبنان برای جهت توانمندسازی نیروهای حزب الله» و «فرماندهی لشگر 10 سیدالشهداء (ع)» را برعهده گرفت. در سی و چهارمین سالروز شهادت، روایت هایی از یاران و نزدیکان شهید حاج کاظم رستگاری که از شماره 152 ماهنامه «شاهد یاران» انتخاب شده است را در ادامه می خوانیم:

پادگان «بهشت» کاظم بود

مادرم برای عروسی برای کاظم کت، شلوار و پیراهن داده بود خیاط بدوزد. برای مراسم، کاظم شلوار و پیراهنش را پوشید. کت را هم به دلیل گرمی هوا نپوشید. به کاظم گفتم: فکر می کردم شما هم با لباس سپاه در مجلس می آیید. کاظم گفت: اینقدر لباس سپاه مقدس است که نباید آن را در این بازی ها قرار داد. واقعا هم همین طور بود. هیچ وقت با لباس سپاه به منزل نمی آمد. فقط در محل کار می پوشید. کاظم واقعا پادگان را بهشت می دانست. همه چیز کاظم سر جای خودش بود. محبتش، زن دوستی اش و ... همه در جای خودش قرار داشت.(راوی: خانم حاج ابوالقاسمی، همسر شهید)

راه اندازی اردوگاه کوهدشت

قبل از عملیات والفجر 2 یکی از کارهای خوبی که حاج کاظم کرد این بود که در کوهدشت اردوگاهی تدارک دید که در این اردوگاه آموزش هایی به کل کادر تیپ می دادند. همه کار در شب و کار در روز و آمادگی جسمانی کار می کردند، حتی به خاطر دارم یک روز را با تمام تجهیزات کامل 33 کیلومتر یک ضرب راه رفتیم.

کادر گردان های ادوات و قمر بنی هاشم و زهیر و غیره هم بودند و هر کدام از فرماندهان به صورت نوبه ای می آمدند و درس تاکتیک و غیره را آموزش می دادند. خود حاج کاظم ابتدای این اردو نبود برای هماهنگی رفته بود و در میانه کار آمد. ما چند روز بود شروع کرده بودیم و بدنهایمان آماده شده بود. ایشان از مسافرت آمده بود و خسته بود؛ بدن باید استراحت کند تا سر حال بیاید، حاجی خواست با ما ورزش کند ولی کم آورد، تا حدی به خودش فشار آورد که حالش بد شد. ورزش صبحگاهی مان سنگین بود و حاج کاظم اینجا متوجه شد که ما چقدر تلاش کردیم که آماده بشویم و موفقیت در عملیات والفجر 2 و بالا رفتن نیرو از ارتفاعات سخت مدیون همین آمادگی بود چون که نیروهای دشمن در این منطقه ثابت بودند و به کردستان عادت داشتند. (راوی: فیروز احمدی دیده بان کارکشته لشکر 10 )


رستگاری ابدی در شرق دجله/ حاج کاظم رستگاری به روایت یاران

استعفای شهید موحد و فرماندهی حاج کاظم

پیشنهاد تاسیس تیپ سیدالشهدا(ع) را به محسن وزوایی داده بودند که چون بین عملیات بیت المقدس و عملیات فتح المبین زمان کوتاه بود و قرار بر این شد فعلا بحث تفکیک نیرو را انجام ندهند و بعد عملیات بیت المقدس این کار را انجام دهند که مصادف با شهادت محسن وزوایی شد. بعد حاج داود کریمی راه اندازی تیپ سیدالشهدا(ع) را جدی پیگیری کرد و علی موحد فرمانده سیدالشهدا(ع) شد. علی موحد محبوبیت و مقبولیت زیادی بین بچه ها داشت و عموم بچه های تهران از جمله خود کاظم رستگار دور او جمع شدند.

بعد کاظم رستگار مسئول طرح و عملیات تیپ سیدالشهدا(ع) شد. قبل از عملیات مسلم قرار بود عملیاتی انجام شود که موحد اشکالاتی در طرح مانور عملیات داشت و خودش زمین را دید و اعتقادش این بود که این عملیات موفق نمی شود و تلفات بالایی خواهد داد. این در کشمکش در نهایت منجر به استعفای او شد و خودش پیشنهاد داد که کاظم رستگار فرمانده شود. بچه ها با توجه به شناختی که از موحد داشتند گفتند ما نمی ایستیم. ما بخاطر شما آمده ایم. کار به اینجا کشید که حاج علی با بچه ها صحبت کرد و گفت بایستید و من هم کنارتان هستم. بچه ها پذیرفتند و ماندند و تیپ همان چارچوب خود را حفظ کرد. علی موحد هم در عملیات ها حضور داشت. کم کم کاظم رستگار تقریبا در تیپ جا افتاد. (راوی: عابدین وحیدزاده)


حج پنهانی

ما نمی دانستیم ایشان حج رفته است. روز رجعت ایشان سید محمد جوزی که در بنیاد شهید فعالیت می کردند، نمایشگاهی نزدیک خانه ما گذاشتند، گفتند هر چه در خانه دارید در نمایشگاه بگذارید. ویترینی آوردند و بالای میدان پروین تهرا نپارس گذاشتند. من هر چه که می شد در ویترین گذاشت، را آوردم. گفتند ویترین قفل دارد و خودمان هم نگهبانی می دهیم، یک هفته نمایشگاه گذاشتند. از جمله وسایلی که من در نمایشگاه گذاشتم پاسپورت ایشان بود. الان پاسپورت در موزه شهدای بهشت زهرا است. سید محمد به من گفت ایشان مکه رفته بود؟ گفتم خیر. گفت مکه رفته است و اینجا نوشته و مهر خورده است. بعد که تحقیق کردیم فهمیدیم مکه رفته است و به کسی نگفته است. (راوی: ناصر رستگار، برادر شهید)


اشکالات عملیات خیبر

بنده در یگان اطلاعاتی قرارگاه مرکزی سپاه بودم. بر همین اساس آقای حاج عباس نجف آبادی به من تلفن زد که به قرارگاه مطهری بیاید و آنجا جلسه ای هست و شما هم حضور داشته باشید. من رفتم و با حاج کاظم رستگار و حاج حسن بهمنی دیدار کردم، آنها مسئله را با من مطرح کردند که ما اشکالات جنگ و عملیات خیبر را تدوین کرده ایم و اشکال عمده ما این است که سالی یک عملیات انجام می دهیم و عملیات پی درپی و قاطع در سراسر جبهه نداریم و دشمن هم متوجه می شود و تمرکز قوا می دهد و ما را با شکست مواجه می کند. ما در خیبر با عدم آشنایی کامل و لازم فرماندهان به محور طلائیه که حاج همت باید از جلو عمل کند و از سمت جفیر به سمت پل طلائیه، می آمد و از روبرو جنگ جبه های م یکرد و تیپ سیدالشهدا باید یک عملیات دورانی با عبور از خط لشگر علی ابن ابی طالب انجام م یداد و به سمت پشت طلائیه می رفت، مواجه بودیم که این اشکالات در این عملیات بود. حاج کاظم گفت از آنجایی که شما عنصر اطلاعات-عملیاتی هستید و طرح هم برای رفع این مشکلات دارید و با ما همسو هستید می خواهیم در جلسه منطقه ده شما هم صحبت کنید و طرح های اطلاعات عملیات را شما ارائه کنید. از اینجا بود که من وارد این جریان شدم و مطالبی که اینها تهیه کردند را مطالعه کردم. روز بعد ما در مجلس یک جلس های با نمایندگان مجلس داشتیم، آنجا بنده این مطالب را همراه حاج سعید قاسمی مطرح کردیم.

قرار شد چند روز بعد که در سپاه تهران جلسه برگزار م یشود در صبح آن روز آقای حسن بهمنی صحبت کند و پس از آن آقای مهدی معینی مسائل آموزش را مطرح کند و بعد بنده مسائل اطلاعات عملیات را مطرح کنم و آقا محسن هم پاسخ دهند.

صبح موعود فرارسید. البته مسائلی از قبل اتفاق افتاده بود که من حضور نداشتم. مسئله پادگان ابوذر و پادگان ولیعصر(عج) را من شنیده بودم و در این جلس های که با حاج کاظم رستگار و حاج حسن بهمنی و حاج عباس نج فآبادی داشتم به کل موضوع و مطالب و ایرادات و اشکالاتی که آقایان وارد کرده بودند آشنا شدم و نظر خودم را دادم. ما در این امر متفق بودیم که باید عملیات ها پی درپی و متعدد و در سراسر جبهه باشد که از تمرکز دشمن در عملیات اصلی ما جلوگیری شود و ما بتوانیم عملیات اصلی را پیش ببریم. (راوی: حسین الله کرم)


رستگاری ابدی در شرق دجله/ حاج کاظم رستگاری به روایت یاران

قرار حاج کاظم با شهید موحد

رستگار و موحد با هم قرار گذاشته بودند وقتی که عملیات می شود علی برای کمک بیاید. علی به عنوان نیروی آزاد و آچارفرانسه تیپ همواره کنار رستگار بود تا زمانی که شهید شد. به یاد دارم علی برای کارهای آمادگی برای عملیاتی که قرار بود در غرب انجام شود، فعال بودند. منتها وقتی قرار شد ما به منطقه والفجر 2 برویم رستگار علی را فرستاد. علی رفت که با منطقه آشنا شود و بعد هم رستگار رفت. من و احمد غلامی ماندیم. احمد معاون رسمی رستگار بود. به ما هم گفتند تیپ را بردارید و بیایید. اولین ستون را من برداشتم و به منطقه شمال غرب رفتم. به یاد ندارم چند گردان و چقدر تجهیزات بود. اول رفتیم پیرانشهر و از آنجا بچه های اطلاعات برای کار شناسایی رفته بودند. از بچه های تیپ ویژه شهدا و شهید علی قمی از اطلاعات هم همراه ما بودند و خودشان هم قدری کار کردند. ارتفاعاتی به نام کدو، مشرف به منطقه بود. برای دیدن منطقه به آنجا می رفتیم و بچه های اطلاعات منطقه را توضیح می دادند و توجیه می کردند. شهید موحد هم کمک می کرد. به یاد دارم در آن شبی که بچه ها برای عملیات می رفتند شناسایی خیلی سریع انجام دادیم و وارد عمل شدیم. علی که می خواست با گردان خط شکن برود چون یک دست نداشت اسلحه نمی توانست در دست بگیرد و یک چوب در دست می گرفت. من بند پوتین او را بستم و یکی از بچه ها هم سربندش را بست و علی که بچه شوخی بود، گفت امشب شهید می شوم تا دل همه بسوزد. به حالت شوخی این را بیان کرد و رفت و همان ابتدا هم شهید شد. بعد از شهادت حاج علی، رستگار هم همراه شهید برای برگزاری مراسم به تهران آمد و احمد غلامی در منطقه ماند و تیپ را هدایت کرد. (راوی: سردار محمد تقی محقق)

فرماندهی کامل در ابعاد مختلف

یکی از خصوصیاتی که در کمتر فرماندهی من دیدم این بود که شهید رستگار عمق را نگاه می کرد و خوب هم نگاه می کرد. در واقع با بینش باز تحلیل می کرد، شهید رستگار شخصیتی بود که جدای از وقار و آرامشی که در خود داشت ، خیلی سخت احساسات خود را بروز می داد. مثلا در چهره او نمی توانستید بخوانید که الان چه وضعیتی دارد. در عین این که بسیار خونسرد و آرام نشان می داد عمیقا به مسائل توجه داشت و جزئیات را مدنظر داشت و سعی می کرد هم شرایط را درک کند و هم از این درک به خوبی بهره برداری کند و هم به خوبی شرایط را مدیریت کند. من کمتر فرماندهی را دیدم که در جنبه های عمومی کامل باشد؛ فرماندهان خوبی داشتیم ولی در حد کلان نبودند. یعنی در حد محیطی بودند که به آنها واگذار شده بود. توانمندی شهید رستگار در انعطاف پذیری بی نظیرش بود. او یکی از فرماندهان کامل در ابعاد مختلف اعم از اخلاق، فهم مسائل نظامی، ارزش ها و غیره بود. (راوی: نصرت الله سعیدی فرمانده گردان قمربنی هاشم لشگر 10 سیدالشهدا(ع))


نقش حاج کاظم در آزادسازی چزابه

من به همراه شهید کاظم رستگار تا قبل از عملیات الی بیت المقدس در تیپی که متعلق به بچه های اصفهان بود حضور داشتیم. فرماندهی آن را هم سردار مرتضی قربانی به عهده داشت. خب ما فرماندهی یک گردان در این تیپ را به عهده داشتیم و انصافا هم توانسته بودیم خوب عمل کنیم. یکی از عملیات هایی که گردان ما در آن حضور فعال داشت، آزاد سازی منطقه چزابه بود. این پیروزی آنقدر ارزشمند بود که آقای هاشمی رفسنجانی شخصا به منطقه آمد و از طرف امام ما را دعوت کرد تا به دیدن ایشان برویم. حتی می توان گفت بعد از این عملیات بود که شهید داود کریمی (فرمانده وقت سپاه تهران) به این فکر افتاد تا من و کاظم رستگار را به تیپ محمدرسول الله (ص) منتقل کند. حاج داود خیلی پا فشاری کرد و آخر هم توانست من و کاظم را برای عملیات الی بیت المقدس به تیپ محمد رسول الله(ص) منتقل نماید. (راوی: علی تاجیک)


رستگاری ابدی در شرق دجله/ حاج کاظم رستگاری به روایت یاران

ویژگی های حاج کاظم منحصربه فرد بود

کاظم رستگار بیش از 33 سال است که شهید شده است. او چند ویژگی داشت که این ویژگ یها را همه شهدا دارند، اخلاص، تقوا، شجاعت، شهامت، ولایت پذیری، تدبر، تدبیر و ایثار را خیلی از شهدا دارند. این شهید یکسری ویژگ یها داشت که شهدای دیگر نداشتند. یا بهتر بگویم این ویژگی ها در زمان ایشان بروز کرد. یک زمانی فرد با حضور در خط مقدم از جان خود م یگذرد و فردی در فرماندهی با خلاقیت و تصمیمات به موقع و به جا و تدبیر و مدیریت در راستای اهداف عمل می کند. شهید رستگار در عملیات والفجر یک که دستش شکسته بود و در گچ بود. ولی در جریان عملیات به حدی کلافه شده بود از اینکه نم یتواند تحرک داشته باشد که گچ را باز کرد تا بتواند کار کند. (راوی: سردار محمدعلی فلکی)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده