روایت وداع با شهید برونسی در گفت و شنود شاهد یاران با حسین کامشاد، عکاس جنگ و رزمنده دفاع مقدس
يکشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۱۳
ایام فاطمیه بود و شب پنج شنبه. با خود گفتم بروم مکتب الزهرا(س) و زیارتی بخوانم، روض های گوش کنم و برگردم. در مسیر که داشتم می رفتم، بچه های سپاه زنگ زدند. سرهنگ جواد متقیان مدیریت ایثارگران سپاه امام رضا(ع) با من تماس گرفته بودند و اظهار داشتند...
نوید شاهد: «بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران/ با ساربان بگویید احوال آب چشمم / تا بر شتر نبندد محمل به روز باران (ابیاتی از سعدی). یک روز بارانی و پربار در خراسان؛ بارشِ همزمانِ باران از آسمان و باریدن اشک از چشمان محبین شهدای راه حق و حقیقت و تأسی کنندگان به قربانیان عاشورای حسینی. این، همه روایت بازگشت پیکر سردار بزرگ و خراسانی دفاع مقدس، شهید عبدالحسین برونسی، پس از 27 سال به موطنش است. جزئیات این روز پرشور و سراپا فیض و معرفت را از زبان حسین کامشاد، عکاس جنگ و رزمنده دفاع مقدس، که تمام دقایق را ثبت و ضبط کرده است، به همراه عکس های زیبایی که تمام يشان ثمره هنر دست ایشان است، در مصاحبه پيش رو (به سعي علي عبد) از نظر می گذرانیم:

بگذار تا بگرییم



شما از ابتدای حضور در دفاع مقدس، عکاس جنگ بودید؟
عکاسی را از سال های دفاع مقدس که رزمنده بودم دوست داشتم و در کنار جنگیدن، عکس هم می گرفتم. این کار را به عنوان یک مشغله دلی، توأم با عشق و علاقه فراوان شروع کردم. این روند ادامه داشت تا سال 1384 که عکاسی برایم صورت حرفه ای به خود گرفت و بنده به عنوان عکاس خبری در روزنامه قدس فعالیت دارم.

شنیده ایم خیلی از عکس هایی که از شهید برونسی به یادگار مانده، کار شما و محصول هنر دس تتان است.
بله، البته بعدها و در مراسم تشییع باشکوه جنازه مطهر شهید برونسی نیز بنده افتخار عکاسی از مراسم و روند وداع با شهید و خاکسپاری ایشان را بر عهده داشتم. عکاسی همه اش خاطره است و به خصوص اگر این کار با عشق و از درون دل انجام شود، خاطرات فرامو شنشدنی زیادی به همراه دارد. من نیز از نوجوانی و جوانی دوستدار و شیفته شهید برونسی بودم...

در تشییع جنازه اولش که در سال های دور، پس از شهادت این شهید عزیز به صورت سمبولیک برگزار شد؛ یا در مراسم تشییع اصلی که دو سال پیش با پیدا شدن پیکر پاک شهید برونسی انجام گردید؟
طبیعی بود که این مراسم برایم فرصت مناسبی محسوب می شد تا با یاد، نام و پیکر پاک این شهید به اصطلاح دیداری تازه کنم و بکوشم تا در این آخرین وداع، یادگارهای خوبی به جا بگذارم.

منظورم زمانی است که حدوداً بعد از گذشت بیست و هفت سال در سال 1390 پیکر شهید را به مشهد مقدس آوردند و قرار شد پیکر شهید تشییع شود. دوستان مسئول مقرر کردند چند روزی از جنازه در مشهد نگهداری بشود تا روزی در ایام فاطمیه که از قبل جهت تشییع مشخص شده بود این مهم به انجام برسد. طبیعی بود که این مراسم برایم فرصت مناسبی محسوب می شد تا با یاد، نام و پیکر پاک این شهید به اصطلاح دیداری تازه کنم و بکوشم تا در این آخرین وداع، یادگارهای خوبی به جا بگذارم.
اتفاقاً دوستان حسن سلیقه به خرج دادند و تقارن تشییع و تدفین پیکر شهید برونسی از آن جهت زیباست که این بزرگوار عشق و ارادت وافری به ام الائمه، بانوی بزرگ اسلام و تشیع، حضرت فاطمه زهرا(س) در دل داشتند و به رغم این که جزو اجله سادات محسوب نمی شدند همواره از دخت گرامی رسول الله(ص) به عنوان «مادرم زهرا » یاد می کردند. ماجرای مشهور «خاک های نرم کوشک » را هم که همه می دانند.
سردار شهید عبدالحسین برونسی یا به تعبیر مقام عظمای ولایت «اوستا عبدالحسین » فرمانده تیپ جوادالائمه(ع) خراسان رضوی بود که در اسفندماه سال 1363 در شرق دجله در عملیات بدر به شهادت رسیده بود. پیکر این شهید بزرگوار پس از سال ها شناسایی و به مشهد مقدس انتقال داده شد. همان طور که شما اشاره کردید، دهه فاطمیه فرصت مناسبی برای خاکسپاری این شیدای اهل بیت و چهارده معصوم(ع) بود. به هر حال یک روز چهارشنبه، وقتی خبردار شدم، به همسرم گفتم خوب است بروم «حفظ آثار » تا پیکر شهید را زیارت کنم و فاتحه ای بخوانم. صبح رفتم حفظ آثار، مسئولین وقت که در سال 1390 آنجا خدمت می کردند نبودند، نگهبان مرکز گفت در جلسه هستند، خلاصه موفق نشدم هماهنگی کنم و بدون زیارت پیکر شهید برگشتم.

در واقع کسی که شما را بشناسد آن جا نبود و مسئولین مربوطه مشغول برنامه ریزی های لازم برای مراسم اصلی بودند.
بله. خلاصه، برگشتم خانه، ایام فاطمیه بود و شب پنج شنبه. با خود گفتم بروم مکتب الزهرا(س) و زیارتی بخوانم، روض های گوش کنم و برگردم. در مسیر که داشتم می رفتم، بچه های سپاه زنگ زدند. سرهنگ جواد متقیان مدیریت ایثارگران سپاه امام رضا(ع) با من تماس گرفته بودند و اظهار داشتند پیکر شهید قبل از تدفین در بهشت رضای مشهد مقدس، ابتدا صبح فردا در شهرستان های نیشابور، تربت حیدریه و روستاهای اطراف و محل زادگاه وی یعنی روستای گلبوی از توابع تربت حیدریه تشییع می شود.

آیا شما مایلی در این مراسم حاضر باشی و عکاسی کنی؟
راستش من ابتدا باور نکردم، پرسیدم جدی می گویید؛ یعنی واقعیت دارد؟ گفتند بله. من با اشتیاق تمام قبول کردم و تنها عکاسی بودم که از مشهد به نیشابور رفتم. دقیقاً فردا صبح در ساختمان حفظ و آثار دفاع مقدس حاضر شدم. به سرهنگ متقیان گفته بودم دوستان حکم مأموریت هم برایم صادر کنند، تا من بدون حکم نروم و یک وقت اتفاقی نیفتد.


بگذار تا بگرییم

شما کجا مشغول کار هستید؟
آن موقع در سپاه بودم، الان بازنشسته شده ام. عکاسی هم می کردم، عکاس آستان قدس هم هستم. خلاصه، قبول کردند و صبح پنج شنبه پست کشیک بنده را در حرم مطهر رضوی(ع) لغو کردند، آن جا خادم هستم، مرخصی گرفتم و صبح زود وارد بنیاد حفظ آثار شدم.
یادم است از همان ابتدا که به بنیاد رفتم عکس های زیادی گرفتم، به قول ما عکاسهای خبری: «رحم نکردم » چون ما اگر یک لحظه از سوژه مان عقب بمانیم، همه چیز از دستمان «دَر میرود .» القصه، از همان ابتدای ورودم دیدم که دوستان در اتاقی که پیکر مطهر شهید آن جا قرار گرفته، در حال مرتب کردن پرچم و تابوت و متعلقات هستند

یادم است از همان ابتدا که به بنیاد رفتم عکس های زیادی گرفتم، به قول ما عکاسهای خبری: «رحم نکردم » چون ما اگر یک لحظه از سوژه مان عقب بمانیم، همه چیز از دستمان «دَر میرود .» القصه، از همان ابتدای ورودم دیدم که دوستان در اتاقی که پیکر مطهر شهید آن جا قرار گرفته، در حال مرتب کردن پرچم و تابوت و متعلقات هستند. من نیز وقت را غنیمت دانستم و شروع به عکاسی کردم. در ادامه، پیکر مطهر را داخل آمبولانس گذاشتند. من یکی از پنجره های پایین ساختمان بنیاد حفظ آثار، از لحظه به لحظه صحنه ها عکاسی کردم. البته صبح بود و هنوز خبری از جمعیت نبود. شاید هم اگر مردم می دانستند آن جا نیز مثل تمامی نقاط بعدی که شهید را عبور دادیم شلوغ می شد. در نهایت، تیمناً و تبرکاً وضو گرفتم و سوار آمبولانس مخصوص حمل پیکر شهید شدم. تعداد افراد داخل آمبولانس با احتساب من سه نفر میشدند که در جوار پیکر مطهر به سمت نیشابور و مکان های از قبل برنامه ریزی شده حرکت کردیم. راننده آمبولانس یکی از بچه های سپاه بود، یکی از همکاران سپاه جلو نشست و من نیز عقب نشستم؛ کنار پیکر شهید.

بعد چه شد؟
آن روز، با وجود بارش باران استقبال خوبی از مراسم به عمل آمد. مردم ساعت ها زیر باران به انتظار نشسته بودند تا «اوستا عبدالحسین » پس از مدت ها به شهر و دیارش برگردد. مراسم نظامی و آیین خاص ادای احترامات لازمه نسبت به مقام شهید، به زیبایی برگزار شد. سپس تابوت حامل شهید از آمبولانس به دست مردم نیشابور حمل و تا مسجد جامع تشییع شد. آنجا هم استقبالی با شکوه از ما به عمل آمد و در صحن مسجد این شهر نیز بر پیکر شهید اقامه نماز شد. این مراسم با شدت گرفتن بارش باران مصادف شد. زیر باران، صحنه های تشییع جنازه خیلی جالب بود و عکس هایی که گرفتم همگی گواه هستند. واقعاً هر وقت به عکس ها نگاه می کنم خاطراتم زنده می شود.
بعد از نیشابور به سمت تربت حرکت کردیم، البته از نیشابور به سمت روستاهای طول مسیر، تا بخواهیم به روستای گلبوی برسیم، چند تا روستای دیگر نیز در مسیر بود. از هر روستایی که می خواستیم عبور کنیم، جمعیت زیادی از قبل و در حالت ایستاده با شوق و علاقه منتظر بودند تا ما به آن جا برسیم. به محض رسیدن به هر روستا، برای لحظات و دقایقی پیکر شهید را پایین می آوردیم، یک تشییع مختصری انجام می شد و روستایی ها چند ذکر مبارک «یاحسین » می گفتند و خلاصه، در این قضیه یک اهتمام جدی داشتند. از جمله اینکه بنرهایی شامل متن های زیبا مزین به عکس شهید چاپ کرده بودند، دود اسپند به راه می انداختند و گوسفند قربانی میکردند. شور و حال عجیبی برپا بود.
در طول مسیر، نزدیک یکی از روستاها، برای لحظاتی بارش باران زیادتر از حد معمول شد و شدت گرفت. نزدیکی های تربت حیدریه که می خواستیم به این شهر برسیم رودخانه ای بود که جاده را قطع میکرد. ما می بایست حتماً از رودخانه رد می شدیم. باران این قدر شدید بود که ماشین ها در طول مسیر گیر کرده بودند. ما یک طرف ایستاده بودیم تا بقیه ماشین های کاروان تشییع، به ما برسند تا همگی راه بیفتیم. به یک باره دیدیم از پشت سرمان یک ماشین به طور ممتد بوق میزند که: «بایستید، بایستید. »
سپس مردی از آن ماشین پایین آمد، پیرزنی مؤمنه و محجبه را به ما نشان داد و گفت: «ایشان مادر یک شهید است، ناراحتی قلبی دارد، دکترها به وی دستور استراحت مطلق در منزل داده اند، این مادر دیشب فرزند شهیدش را خواب دیده که به او گفته فردا شهیدی را ای نجا می آورند و شما نیز باید به مراسم تشییع او بروید. حالا اجازه دهید این مادر بااین شهید عزیز وداع کند. »
این امر با استقبال ما مواجه شد، در آمبولانس را باز کردیم، آن مادر والامقام نزدیک آمد و شروع کرد با شهید برونسی درد دل و راز و نیاز کردن، و من عکس میگرفتم. اطرافیان نیز همگی تحت تأثیر قرار گرفته بودند. آن مادر هم خیلی خوشحال شد.

حتماً همه این رخدادها برا یتان غیرمنتظره بود.
دقیقاً. راستش ما پیشاپیش فکر استقبال مردم شهیدپرورمان را کرده بودیم ولی حتی خود ما نیز باورمان نمی شد که از این قضیه تا این حد استقبال شود. مدت زمانی که من با این پیکر مطهر بودم شاید بیست ساعت طول کشید و چیزی بالغ بر پانصد فریم عکس گرفتم. یکی از بهترین عکس های ثبت شده، همان عکسی است که در حال تشییع در همین روستا گرفت هایم. همان طور که تابوت بر بالای دست اهالی روستا در حرکت بود، فردی از داخل یک نایلون، گل های محمدی زیبایی را روی تابوت شهید میریخت و نثار میکرد که این منظره زیبا را ثبت نیز کردم تا تاریخ شاهد بر اعمال ما در پاسداشت یاد شهدا و احترام به پیکرهای پاک آن عزیزان باشد. در مسیر برگشت، در داخل آمبولانس، خودم هم یک عکس از خودم به یادگار با پیکر شهید به ثبت رساندم.

گویا تقریباً همه عکس های موجود از تشییع جنازه که منتشر شده اثر شماست؛ درست است؟
تقریباً بله. مخصوصاً عکس هایی که در طول مسیر گرفته شده کلاً کار من است.

در زمان حیات دنیوی شهید برونسی، شما هیچ وقت از نزدیک با ایشان برخورد داشتید؟
من هیچ گاه با شهید برونسی نبودم و هرگز ایشان را ندیدم. چون بیشتر خدمتم در زمان دفاع مقدس را در خطه کردستان به سر می بردم. کل چهل و هفت ماهی را که سابقه حضور در جبهه دارم، در کردستان بودم.


بگذار تا بگرییم


برگردیم به ادامه داستان تشییع...
داشتم میگفتم که همه آن صحنه ها غافلگیرکننده بود. خلاصه، راه را ادامه دادیم تا ای نکه رسیدیم به روستای گلبوی علیا، زادگاه شهید، که آن جا استقبال شاید حتی از همه جا شدیدتر بود. در ابتدای ورودی روستا تابلویی از شهدای روستا قرار داده بودند که عکس شهید برونسی نیز داخل تابلو به چشم می خورد. نماز در همان بدو ورود ما خوانده شد، ناهار هم همان جا خوردیم و در نهایت رفتیم به تربت حیدریه. البته قبل از آن جهت تعویض پرچم ها و نایلون نسبتاً ضخیمی که روی تابوت کشیده بودیم به پادگان سپاه رفتیم؛ چون در طول مسیر به دلیل شدت استقبال، پاره شده بود.
وقتی وارد تربت شدیم، طبق معمول همه مردم به استقبال آمدند، گفتیم ابتدا برویم به سمت دانشگاه تربت، دوستان از این پیشنهاد استقبال کردند و رفتیم داخل شهر و رسماً مراسمی برگزار شد. آن جا سخنرانی هایی انجام شد...

سخنران ها چه کسانی بودند؟
یکی از آ نها برادر شهید بود که صحبت های زیبایی کرد. شب هنگام نیز مراسمی در محل مزار شهدای گمنام یا همان بهشت شهدا برگزار شد که بالای یک تپه واقع است. آن جا دعای پرفیض کمیل قرائت شد. مراسم خیلی خوبی بود و بهره لازم را بردیم. یکی از بچه های سپاه مشهد هم سخنرانی خیلی خوبی انجام داد. شام را در منزل امام جمعه تربت حیدریه صرف کردیم. شب جمعه بود و نزدیک بیت امام جمعه که رسیدیم، بچه های هیأت رزمندگان تربت گفتند که اگر اجازه بدهید نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه هم پیکر پاک شهید تحویل ما باشد تا زیارتی بکنیم و فیضی ببریم. خوشبختانه هم زمان که ما می خواستیم شام بخوریم، این عزیزان نیز مراسم خاص خودشان را برگزار کردند.
وقتی رفتیم شهید را تحویل بگیریم، هنوز مراسم ادامه داشت که برنامه خیلی خوبی بود و ما هم از آن مراسم استفاده معنوی را بردیم. سرانجام با بدرقه دوستان اهل تربت حیدریه که واقعاً هم حزن انگیز بود، شبانه به سمت مشهد مقدس راه افتادیم

وقتی رفتیم شهید را تحویل بگیریم، هنوز مراسم ادامه داشت که برنامه خیلی خوبی بود و ما هم از آن مراسم استفاده معنوی را بردیم. سرانجام با بدرقه دوستان اهل تربت حیدریه که واقعاً هم حزن انگیز بود، شبانه به سمت مشهد مقدس راه افتادیم. نزدیک مشهد با خانواده تماس گرفتم و گفتم که ساعت یک بامداد یعنی نیمه شب جمعه که ما می رسیم، آن ها با ماشین جلو بنیاد حفظ آثار باشند. گفتم حتی اگر یک دقیقه هم دیرتر بیایید یک فرصت خوب از دست تان میرود، نگفتم موضوع چیست...

مگر خودشان نمی دانستند؟
می دانستند کجا رفته ام، ولی نگفتم که چرا نباید دیر برسند، خوشبختانه قبل از ای نکه ما بدان جا برسیم آن ها منتظرمان بودند. بنیاد حفظ آثار مشهد در منطقه بالای شهر واقع است. به این ترتیب خانواده من یعنی همسر، دختر و دامادم آمدند داخل ساختمان بنیاد و به همراه دوستان دیگر با شهید راز و نیاز و زیارت کردند.
خلاصه، تا روزی که به گمانم شنبه بود و تشییع اصلی را انجام دادیم، خیلی مراسم برگزار شد. تمام عکاسان خبری مشهد آمدند و همه هم عکس های خوبی گرفتند. این عکس ها در سایت خودم وسایت دیگران قابل دسترس است. در نهایت پیکر آسمانی شهید برونسی در بهشت رضا(ع) دفن شد، اگر اشتباه نکنم ظهر همان روز شنبه بود. حاج آقای خلیل موحدی هم که از مداحان خوب مشهد هستند، مداحی کردند و مراسم خیلی خوب و با شکوهی برگزار شد. در حرم مطهر رضوی(ع) هم برنامه تشییع داشتیم و جنازه را طواف دادیم. ازدحام مردم در مشهد خیلی باور نکردنی و جمعیت خیلی عظیم بود. از میدان بسیج تا حرم مردم جمع بودند که من هم از پایین عکاسی کردم و هم از بالا.

شناخت شما از شهید برونسی چقدر است؟
در حد همین کتا بهایی است که با موضوع این شهید عزیز خوانده ام، چون سعادت نداشتم از نزدیک ایشان را ببینم. این عزیزان رزمندگان مستقر در جنوب بودند و من کلاً در کردستان می جنگیدم. ولی بر اساس خوانده ها و شنیده ها پیشاپیش خیلی علاقه داشتم تا در این فرصت مغتنم و باارزش، خدمتی انجام دهم که به لطف خدا موفق شدم.


بگذار تا بگرییم


چه احساسی داشتید؟
آن زمان چند ساعت های را که از ساعت شش صبح تا ساعت یک نیمه شب کنار شهید بودم برایم خیلی جالب بود. با این که من در کردستان با شهدای زیادی پیش از شهاد تشان محشور و مأنوس بودم، مثلاً شهید محمود کاوه، اما این که بعد از بیست و هفت سال در کنار پیکر شهید برونسی قرار گرفتم برای بنده سعادت بزرگی بود. حتی در طول مسیر یک از مسئولین امنیتی وقت تربت حیدریه خودش را معرفی کرد، گفت اگر اشکال ندارد شما جای تان را با من عوض کنید و داخل ماشین فرماندار بنشینید تا من چند دقیقه ای کنار پیکر شهید باشم.

ایشان از هم رزمان شهید بود یا فقط مانند بقیه افراد، عشق و ارادتی به مقام ایشان داشت؟
نمی دانم، ولی خیلی زود پی بردم که از مسئولین امنیتی تربت بود، در واقع از مشهد استعلام کردم که آیا هویت چنین کسی صحت دارد؟ و وقتی دوستان در مشهد تأییدش کردند، جایم را با او عوض کردم و خودم داخل ماشین فرماندار نشستم. آن بنده خدا نیز داخل ماشین حامل پیکر شهید نشست تا آن چند دقیقه ای را که در طول مسیر هستند، حداکثر بهره لازم را ببرد.

حالا و با وجود چنین تجربه ای چه تعبیری از شهید برونسی دارید و ایشان را چگونه می بینید؟
من که از ابتدا شناخت زیادی نداشتم ولی این قدر مقام و شأن و جایگاه ایشان برایم قابل درک بود که شتابان خودم را به آن مراسم رساندم و عکاسی کردم. در طول راه نیز با آن صحنه های معنوی و آن کرامات را، از قبیل مادر شهیدی که شب قبلش آن خواب زیبا را دیده و با وجود بیماری خود را به ما رسانده بود دیدم. و به نظر من واقعاً نه فقط حضور در تشییع جنازه، که دیدن هر یک از این صحنه ها برایم سعادتی بود. در کل نیز از سال 1384 که عکاسی خبری حرفه ای را شروع کرده ام و به صورت حرفه ای کار می کنم ، یکی از افتخاراتم در این حرفه و یکی از بهترین کارهایم پوشش تصویری و عکاسی از تشییع جنازه شهید برونسی بود.
از ابتدای این مصاحبه نیز می بینیم که با ل پتا پتان به ای نجا تشریف آورده اید و موقع ایراد هر یک از خاطر هها و صحب تهای تان عکس مربوط به همان صحنه را با غرور و افتخار نمایش میدهید.
یکی از بهترین عک سهایی که من در مسیر گرفتم، موقعی بود که پیکر شهید را داشتند حمل می کردند و یکی از بچه های روستا از داخل یک کیسه نایلونی بزرگ، تعداد زیادی گل محمدی را رو به آسمان نثار شهید برونسی کرد. من هم به یکباره این صحنه را دیدم، دیگر معطل نکردم، حتی شاید نگاه هم نکردم، فقط دوربین را بالا بردم و تند و تند، فقط شات می زدم. یکی از بهترین عکس های من مربوط به همین صحنه است که پیکر شهید در آن به خوبی هویداست و دست های مردم و همان گل ها؛ گل هایی که روی تابوت شهید فرود می آیند. در مسیر هم که داشتم می رفتم، گفتم دیگر بی انصافی است اگر یک عکس هم خودم با شهید نگیرم، چون من کل مسیر را عکاسی کرده و از همه عکس گرفته ام، اما دیدم کسی نیست تا از من عکس بگیرد. ما عکاس ها یا تصویربردارها همیشه خارج از کادر هستیم، مگر این که کسی از ما در پشت صحنه تصویر یا عکسی بگیرد. سرانجام به این نتیجه رسیدم که باید خودم از خودم عکس بگیرم. دوربین را آماده کردم و گرفتم جلو و با پیکر شهید و آمبولانس عکسی گرفتم.

چه جالب؛ پس این عکس هم کار خودتان است با پیراهن مشکی و کاپشن کرمی که به تن دارید. صحبت خاصی ندارید؟
نکته آخر این که من چهارده پانزده عکس از پیکر شهید برونسی و مراسم تشییع باشکوهش گلچین کرده و به صورت کلیپی در داخل گوشی موبایل خودم آماده کرده ام و برای هر کس که علاقه مند باشد بلوتوث می کنم.

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 95
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده