راز پلاک سوخته - بخش پنجم
دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۲۳
یک روز قبل شهادت پسرم مهدی، از بالای سرم یک صدایی شنیدم که سه بار صدایی گفت: لاحول و لا قوه الاباالله. فکر کردم صدای همسرم است، بلند شدم ببینم همسرم چیزی می گوید، اما دیدم که همسرم خواب است. با خودم گفتم خدایا این صدای چی بوده که من شنیدم، به هیچ کس چیزی نگفتم تا زمان خبر شهادت پسرم. همان روز خبر شهادت پسرم را به من دادند.

نوید شاهد: شهید مهدی طهماسبی از رزمندگان ایرانی مدافع حرم در نبرد با تروریست های تکفیری در استان حلب در شمال سوریه به فیض شهادت نائل آمد. چند روایت کوتاه به روایت مادر شهید طهماسبی را در ادامه بخوانید:


تمرین دل کندن

لحظه آخرخداحافظی پدر مهدی منتظر بود تا مهدی بیاید.

در آسانسور باز بود و پدر مهدی همچنان منتظر...

مهدی سه بار رفت وآمد تا حسین فرزند کوچکش را ببیند.

پدر هم میگفت مهدی زودتر بیا تا دیرت نشود.

مهدی بار سوم آمد...

انگار با همین چند بار رفتن و برگشتن پسرم داشت تمرین دل کندن می کرد، و چه مظلومانه دل از تعلقات برداشت و پر کشید.


اتفاق

پسرم مهدی با اینکه خودش مشکل مالی داشت اما هیچ وقت کمک به نیازمندان را فراموش نمی کرد. او همیشه دیگران را برخود ترجیح می داد و از حق خودش گذشت می کرد. و این را حتی به پسر کوچکش هم یاد داده بود که درکمک به دیگران همیشه پیشقدم باشد.


لباس شهادت

پسرم مهدی همیشه دوست داشت یا لباس پاسداری بپوشد یا طلبگی

در آخر، با لباس پاسداری جامه شهادت برتن کرد وشهادت شد لباس پاسداراری اش


صدایی که مژده خبر شهادت پسرم را داد

روز شنبه عصر بود در خانه نشسته بودم دقیقا یک روز قبل شهادت پسرم مهدی، از بالای سرم یک صدایی شنیدم که سه بار صدایی گفت: لاحول و لا قوه الاباالله. فکر کردم صدای همسرم است، بلند شدم ببینم همسرم چیزی می گوید، اما دیدم که همسرم خواب است. با خودم گفتم خدایا این صدای چی بوده که من شنیدم، به هیچ کس چیزی نگفتم تا زمان خبر شهادت پسرم. همان روز خبر شهادت پسرم را به من دادند.


احترام ویژه به پدر و مادر

یک بار آمده بود و اصرار می کرد که من باید دست و پای شما و پدر را ببوسم.

هرچه گفتم پسرم نیازی نیست؛

اما قبول نکرد.

گفتم مهدی جان خبری شده؟

گفت :نه

امروز به دانشجوهایم گفتم که حتما رفتند خانه، دست پدر و مادرشان را ببوسند. من باید این حرف را عملی کنم تا شاگردانم هم یاد بگیرند. آن روز مهدی کف پای من و پدرش را بوسید.


اگر من به سوریه نروم...

هرچی بعضی آشنا ها می گفتند مهدی نرو و بمان در کنار دو پسرت، حسین هنوز یک سالش نشده اما افاقه نکرد که نکرد.

آنقدر که اصرار می کردند برای ماندنش خودمان هم گاهی خسته می شدیم.

اما پسرم مهدی گوشش به حرف های ما بدهکار نبود . نه اینکه نشنود یا جواب سر بالا بدهد بلکه با همان روحیه شاد و سرزنده دلیل میاورد که اگر امروز من به سوریه نروم دشمن تا کرمانشاه خواهد آمد.

آنوقت باید همه شما به جنگ با دشمن بروید آیا من بروم بهتر است یا دشمن تا کرمانشاه بیاید. این را که میگفت دیگر هیچ جوابی برای حرف هایش نداشتیم.

منبع : ویژه نامه راز پلاک سوخته

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده