شهید حسین ثابت خواه دهم اردیبهشت ماه 1366 در منطقه بانه بر اثر عوارض بمب شمیایی به شهادت رسید
نگاهی به زندگی نامه شهید حسین ثابت خواه

شهید حسین ثابت خواه، پنجم مرداد ماه سال 1345 ه ش در شهرستان مشهد چشم به جهان گشود. کودکي آرام و ساکت بود. براي يادگيري قرآن به مکتب رفت. به قرآن علاقه داشت و شاگرد زرنگي بود.
مقطع ابتدايي را در مدرسه ي ولي عصر (عج) و دوره راهنمايي را در مدرسه پاسداران گذراند. پس از آن ترک تحصيل نمود.
بسيار خوش اخلاق و خوش برخورد بود. محبت و گذشت را سر لوحه ي کارش قرار داده بود و ديگران را براي انجام کارهاي خوب تشويق مي کرد.
در اوقات فراغت به مسجد مي رفت و کتاب هاي علمي، کتاب هاي شهيد مطهري و کتاب هاي مربوط به انقلاب را مطالعه مي نمود. در مسجد همچنين به بچه ها قرآن ياد مي داد.
فاطمه رجبي ( مادر شهيد ) مي گويد: «کتاب هاي شخصي زيادي داشت که آن ها را مطالعه مي کرد. پس از شهادت ايشان کتاب هايش را به کتابخانه اهدا کرديم.»
به سالخوردگان احترام مي گذاشت و مي گفت: «بايد به آن ها کمک کنيم، دستشان را بگيريم و به آن ها احترام بگذاريم.»
به پدر و مادرش احترام مي گذاشت. مادرش مي گويد: «در ماه مبارک رمضان مريض شدم. او از من پرستاري مي کرد و در موقع افطار برايم آب ميوه مي آورد. مي گفت: شما بايد استراحت کنيد تا هرچه زودتر حالتان بهتر شود. من نمي توانم زحمت هاي شما را جبران کنم. دوست دارم شما را به مکه ببرم.»
به اقوام و فاميل سر مي زد و به آن ها کمک مي کرد. مي گفت: «احترام به فاميل واجب است.» در درس ها به بچه ها کمک و آن ها را به خواندن درس تشويق مي کرد. حتي در مسائل مذهبي، مثل روزه، آن ها را تشويق مي کرد و هر کس که روزه مي گرفت به او جايزه مي داد. با اين کار بچه ها به نماز و روزه اهميت مي دادند. از افراد بدحجاب و دروغ گو متنفر بود. با کساني که با مسجد ارتباط نداشتند، با صحبت و راهنمايي سعي داشت تا به راه راست هدايت شوند. با عوامل فساد، فحشاء و ضد انقلابيون برخورد قاطعانه داشت.
بسيار مهربان بود. به مردم کمک مي کرد. حقوقش را به خانواده هاي محروم مي داد و از آن ها سرکشي مي کرد.
فاطمه رجبي ( مادر شهيد) مي گويد: «نماز صبح را که مي خواند، در نماز بلند بلند گريه مي کرد. به او مي گفتم: چرا گريه مي کني؟ مي گفت: با خداي خودم راز و نياز مي کردم.»
نماز را سروقت مي خواند. نماز شب او ترک نمي شد. در جلسات دعاي توسل و دعاي کميل شرکت مي کرد و برادرهايش را هم با خود به اين مجالس مي برد.
علاقه خاصي به دعاي توسل داشت. هر شب چهارشنبه دعاي توسل را در حرم مطهر امام رضا (ع) مي خواند.
در اوايل انقلاب ( زماني که فقط ده سال داشت ) شب ها در خيابان اعلاميه پخش مي کرد، شعار برروي ديوارها مي نوشت و در راهپيمايي ها شرکت مي کرد. با روحانيون و با کساني که در خط امام بودند رابطه داشت.
امام را دوست داشت. اگر کسي کوچک ترين حرفي عليه امام مي زد، بسيار ناراحت مي شد. مرتب به نماز جمعه مي رفت و در جلسات و مراسم مذهبي شرکت مي کرد توجه کامل به حقوق بيت المال داشت.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي وارد بسيج شد و دوره ي تيراندازي ديد. لباس بسيجي مي پوشيد و در تئاترهاي جنگي بازي مي کرد. جوان هاي ديگر را هم به بسيج مي برد.
در سال 1360 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست. هشت سال در سپاه خدمت کرد که در بخش تعاون سپاه بود. محمد ثابت خواه ( پدر شهيد) مي گويد: «براي اين که بتواند وارد سپاه شود يک سال شناسنامه اش را بزرگ کرده بود.»
در کتابخانه ي بسيج فعاليت مي کرد. خدمت به مردم را دوست داشت. عشق و علاقه او به بسيج باعث شد که وارد تشکيلات سپاه شود. ولي به دليل کمي سن نمي توانست عضو رسمي تشکيلات شود. بدين منظور چند سالي را به طور افتخاري در سپاه خدمت کرد تا اين که به سن قانوني رسيد. مسئوليت هاي زيادي در سپاه داشت. از جمله، مسئول رسيدگي به خانواده هاي ايثارگران در قسمت تعاون سپاه بود. همچنين در انجمن اسلامي شهيد بهشتي به همراه چند تن از دوستانش فعاليت داشت. و در آن جا به وضع خانواده هاي مستضعف رسيدگي مي کرد. همچنين اقدام به تاسيس موسسه ي خيريه اي کرده بود تا بتواند افراد زيادي را تحت پوشش قرار دهد.
مشکلات ديگران را تا جايي که مي توانست حل مي کرد مريم ثابت خواه ـ خواهر شهيد مي گويد: «همسر يکي از دوستانش مريض بود. چون خانواده ي پر جمعيتي بودند، براي آن ها يک ماشين لباسشويي خريد تا آن ها راحت باشند. تظاهر و ريا در کارش نبود.»
همچنين مي گويد: «ما نمي دانستيم که ايشان مسئول تعاون سپاه هستند، بعداً فهميديم. چيزي نمي گفتند. در ساختماني که ما زندگي مي کرديم ( چون تازه ساخته بوديم ) شيشه نداشت و پلاستيک زده بوديم. همسرم در جبهه بودند. يک روز به برادرم گفتم: شما که در تعاون سپاه هستيد، مي توانيد براي اين ساختمان شيشه فراهم کنيد. ايشان بسيار ناراحت شدند و گفتند: من از شما توقع نداشتم، چون آن وسايل مال بيت المال است و نمي توانم کاري انجام دهم. چند روز بعد عده اي از خواهران سپاه براي سرکشي به منزل ما آمدند که اگر کمبودي است برايمان رفع نمايند، ولي من به آن ها گفتم: کمبوي نداريم. وقتي که اين ماجرا رابراي برادرم تعريف کردم، بسيار خوشحال شد. گفت: آفرين. در زندگي قانع باشيد. آن وسايل بايد به دست خانواده هايي که احتياج بيشتري دارند برسد. او از مسئوليتش هيچ وقت سوء استفاده نمي کرد.»
به ماديات توجهي نداشت. زماني که در سپاه بود و مي توانست وجه مربوط به نسخه هاي دکتر را دريافت کند، آن را دريافت نمي کرد و مي گفت: «ارزشي ندارد.»
با شروع جنگ تحميلي براي رضاي خدا به جبهه رفت. مي گفت: «رفتن به جبهه تکليف است. بايد همه به جبهه بروند و جبهه را خالي نگذارند بايد از مملکت دفاع کنيم و به فکر اسلام و دين باشيم. اگر ما به جبهه نرويم پس چه کسي بايد به جبهه برود؟» هرجا که عمليات بود، سريع خودش را به آن جا مي رساند. خيلي کم در مرخصي مي ماند و دايم در منطقه بود. آرزوي سلامتي امام و پيروزي اسلام را داشت. آرزو داشت امام را ببيند.
در عمليات هاي مختلفي چون: عمليات ميمک، بدر، کربلاي دو، کربلاي چهار و فتح پنج حضور داشت. در کربلاي دو بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شده بود که پس از بهبودي نسبي دوباره به جبهه رفت.
حدود دو سال در مهاباد با شهيد کاوه بود. بعد از مدتي براي خدمت به مردم مستضعف و محروم کرمانشاه به عنوان مسئول قرارگاه رمضان به آن جا رفت. در بانه آموزشگاهي نظامي به نام ايشان نامگذاري شده است. جاي جاي کردستان شاهد حضور فعال اوست.
توصيه مي کرد: «براي امام و براي رزمندگان دعا کنيد. ما از شهادت نمي ترسيم. حتي براي شهادت آماده هستيم.»
با دوستانش محبت آميز برخورد مي کرد و خوش رفتار بود. اگر کساني با فکر او جور در نمي آمدند مطابق آيه ي: «اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً.» برخورد اسلامي با آن ها داشت. همه از صفا و صميميت او صحبت مي کردند. جواد توکلي ( همرزم شهيد ) مي گويد: «روز اولي که ايشان را ديدم، وقتي با او صحبت مي کردم، از روي محبت به سرم دست مي کشيد و بسيار متواضع بود.»
خواهر شهيد ( مريم ثابت خواه) مي گويد: «در زمان جنگ نمايشگاه هايي درست مي کردند. موضوع يکي از اين نمايشگاه ها منطقه جنگي بود. در يکي از قسمت ها نوشته بود: شهيد حسين ثابت خواه. من وقتي اين نوشته را خواندم، گريه کردم. و به ايشان گفتم: چرا اين کار را کردي؟ چرا نوشته بودي شهيد حسين ثابت خواه؟ گفت: اين ها براي سازندگي است. بايد بياييد و اين صحنه ها را ببينيد تا ساخته شويد و تحملتان زياد شود و اگر اين اتفاق افتاد، بتوانيد به راحتي آن را قبول کنيد.»
همچنين مي گويد: «دوست دارم آقاي بيت اللهي که شهيد شدند و براي تعزيت به منزل آن ها رفتيم، خواهر شهيد بسيار گريه مي کرد. به برادرم گفتم: اگر شما شهيد شويد، من خودم را مي کشم. برادرم گفت: شما بايد آن ها را راهنمايي مي کرديد و دلداري مي داديد. مي گفتيد: خوشا به حال ايشان که شهيد شدند، اين افتخار است. يک شب برادرم در خانه ما خوابيده بود. رفتم بالاي صورتش تا خوب نگاهش کنم که اگر ايشان شهيد شدند، من از صورت ايشان نشانه اي داشته باشم. گريه مي کردم که اشک هايم روي صورت ايشان ريخت. از خواب بيدار شدند و گفتند: چرا گريه مي کنيد؟ گفتم: يک لحظه فکر کردم که اگر شهيد بشويد، من چه کار کنم؟ گفت: اگر سعادت شهادت را داشتم، بايد خوشحال باشيد که اين يک افتخار است. شما بايد راه امام را ادامه دهيد. جبهه را پر کنيد و بر ضد انقلاب غلبه کنيد. ايشان ما را براي شهادت خودش آماده کرده بود.»
شهادت را افتخار مي دانست. اگر از همرزمانش کسي شهيد مي شد، او به خانواده اش تبريک مي گفت.
خواهر شهيد ( مريم ثابت خواه) مي گويد: «دفعه ي آخري که مي توانست به جبهه برود، به ايشان گفتم: ازدواج کنيد. گفتند: اگر اين دفعه به جبهه رفتم و برگشتم ازدواج مي کنم. اما ديگر برنگشت.»
در جبهه با توجه به اين که شيميايي شده بود، ماسکش را به دوستانش داده بود و هشت کيلومتر را سينه خيز رفته بود تا به آب برسد.
حسين ثابت خواه در تاريخ 10/2/1366 در منطقه ي بانه بر اثر عوارض بمب شيميايي به شهادت رسيد. پيکر مطهر شهيد پس از انتقال به زادگاهش، در بهشت رضا (ع) مشهد دفن گرديد.


خاطرات

مريم ثابت خواه, خواهر شهيد:
«نماز را سروقت مي خواند. يک بار در ماه مبارک رمضان بود که از سپاه آمد، هوا بسيار گرم و او تشنه بود. دوش گرفت و يخ روي سينه اش گذاشت تا کمي از عطشش کم شود، ولي همچنان تشنه بود. نزديک افطار که شد، وضو گرفت تا نمازش را بخواند. به او گفتم: افطار کنيد، بعد نماز بخوانيد، چون تشنه هستيد. گفت: نماز مقدم تر است. در نماز بسيار گريه کرد. حدود يک ساعت با خدا راز و نياز کرد. دعا خواند، بعد روزه اش را افطار کرد.»

«سن کمي داشت، ولي نماز شب مي خواند. بعضي اوقات که به منزل ما مي آمد، نصف شب بلند مي شد، وضو مي گرفت و نماز مي خواند و بسيار گريه مي کرد. من هم وضو مي گرفتم و با او نماز مي خواندم. شب ها وقتي که دير به خانه مي رفت، فقط يک لامپ را روشن مي کرد تا رختخوابش را ببيند و ديگران را از خواب بيدار نشوند.»

حسين بخشي :
«در عمليات کربلاي چهار مجروح شده بود. موقع برگشتن به پشت جبهه او را ديدم. جلو رفتم که او را در بغل بگيرم، حالت خاصي به ايشان دست داد. گفتم: چه شده؟ گفت: چيزي نگوييد که ترکش خورده ام. او مجروحيتش را از همه پنهان کرده بود.»

فاطمه رجبي, مادر شهيد:
«عروسي خواهرش بود. به او تلفن کرديم که به مشهد بياييد. گفت: جبهه واجب تر است.»
در زمان جنگ مي گفت: «صرفه جويي کنيد. قانع باشيد. قناعت از همه چيز مهم تر است. »

محمد ثابت خواه , پدر شهيد:
«به ايشان گفتم: ازدواج کنيد. گفت: فعلاً وقتش نيست، جنگ مهم تر است.»

جواد توکلي :
«روز اولي را که مرا به ايشان معرفي کردند، ايشان مرا به به اتاق خودشان بردند و با من چند دقيقه اي صحبت کردند. در مورد مسئوليتم ـ که پرداخت حقوق خانواده هاي رزمنده بود ـ اطلاعاتي در اختيار گذاشتند و بعد با اطمينان کامل کليد اتاق و صندوق را به من دادند و از اتاق بيرون رفتند تا من خودم را باور کنم.»

حسين بخشي :
«در کردستان، در ارتفاعات حلبچه ايشان مجروحي را به پشت قاطر گذاشته بودند و ايشان را به پشت جبهه منتقل کردند. از بچه ها و رزمندگان دلجويي مي کردند. چهره ي نوراني و بشاشي داشتند. زماني که عملياتي در پيش بود، بسيار خوشحال مي شدند.»

محمد ثابت خواه , پدر شهيد:
«در بيمارستان بستري بود. وقتي براي ملاقات رفتيم، مادر شهيد گريه مي کرد. گفت: براي من گريه نکنيد. براي همرزمان ديگرم گريه کنيد. حال آن ها از من بدتر است. با اين که شيميايي شده بود، بسيار دلير و فعال بود. عده اي براي مصاحبه آمده بودند، او گفت: ما نمي ترسيم و جبهه ها را خالي نمي گذاريم. با اين که چشم هايم کور شده است و شما را نمي بينم، ولي ما روحيه مان را از دست نمي دهيم. در مقابل مشکلات صبور بود و سعه ي صدر داشت. »

حسين بخشي :
«در بيمارستان که بستري بود، از روحيه ي خوبي برخوردار بود. طوري وانمود مي کرد که سالم است و دوست داشت دوباره به جبهه برود.»
او مسئوليت هاي سخت و دشوار را قبول مي کرد. به رزمندگان توصيه مي کرد: «در انجام وظايف محوله حساس باشند.»

زهرا ثابت خواه ,خواهر شهيد:
«همسرم در جبهه بود و مدتي از ايشان خبري نداشتيم. عکس ايشان را در اتاق زده بودم. به برادرم گفتم: اين عکس قشنگ است. برادرم گفت: بله. خوب است. اگر ايشان شهيد شدند، اين عکس را بزرگ مي کنيم. گفتم: خدا نکند که او شهيد شود، من چند تا دختر دارم. برادرم گفت: افتخار کنيد که ايشان شهيد شوند.»

فاطمه رجبي , مادر شهيد :
«در بيمارستان که بستري بود، پرستاران با ما خوب صحبت نمي کردند. شهيد گفت: با مادرم آهسته صحبت کنيد، او ناراحت است. شيميايي که شده بود، پزشکان گفتند: اگر به خارج برود و خونش عوض شود، بهبود مي يابد. شهيد بسيار ناراحت بود. گفت: مي خواهند خون خارجي ها را به من تزريق کنند، من دوست ندارم. اگر لياقت شهادت را داشته باشم شهيد مي شوم. شما نبايد اجازه دهيد که مرا به خارج ببرند. ديشب خواب ديدم که در موسسه ي خيريه ي بيت اللهي هستم و برادر بني اسدي يک برانکارد آورد و مرا در آن گذاشتند و به حرم اباعبدالله (ع) بردند. پس من حتماً شهيد مي شوم. بعد از دو روز در اول ماه مبارک رمضان به شهادت رسيد.»

پدر شهيد:
«ما پنج ماه او را نديديم و وقتي خبر شهادت او را به ما دادند، ناراحت نشديم و افتخار کرديم، چون او براي اسلام و مملکت به شهادت رسيده بود.»

فاطمه رجبي , مادر شهيد:
«او آرزو داشت مرا به مکه ببرد. بعد از شهادت او خواب ديدم که با لباس سياه و با يک خانم سيده ( که پوشيه زده بودند ) به خانه ي ما آمدند. پسرم گفت: مادر بلند شو که مي خواهيم به مکه برويم. هر چه زودتر کارهايتان را انجام دهيد. گذرنامه و لباس هايم را آماده بود. آن ها مرا به مکه بردند. ابتدا به قبرستان بقيع در مدينه رفتم. مي خواستم به حرم پيغمبر (ص) بروم که نوه ي کوچکم ( که مريض بود ) مرا از خواب بيدار کرد. صبح زود به حرم امام رضا (ع) رفتم و او را به جان جوادش قسم دادم که مرا نااميد نکند. سپس کارها طوري درست شد که بعد از چند روز به مکه مکرمه مشرف شدم.»

خواهر شهيد:
«برادرم شب هاي احياء به حرم مطهر امام رضا (ع) مي رفت. براي ياد بود ايشان شب احياء به حرم مطهر رفتم و با خود گفتم: جاي برادرم خالي است. يک لحظه فکر کردم که او کنار من نشسته است، برگشتم، ديدم او کنار من است ، بعد به صحن ديگري رفت. در صحن امام در کنار در صحن نشست. شب به خوابم آمد و گفت: اگر خواستيد به مزار من بياييد، به حرم مطهر امام رضا (ع) در صحن امام بياييد، من آن جا هستم. هر وقت حاجتي داشتم و به مزارش مي رفتم، حاجتم سريع برآورده مي شد. شهدا واقعاً زنده اند.»
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده